Friday, 19 February 2010
Friday, 29 January 2010
مناظره
حالا ایده ام را می گویم. همین طوری، که گفته باشم.
فرض می کنیم وقت برنامه یک ساعت و چهل دقیقه است، که می شکنیمش به یک یک ساعت و یک نیم ساعت و ده دقیقه هم برای مجری و وقت تلف شده. هر کسی سه تا یک ربع وقت دارد، که دو تایش یک ساعت اول که کارکردش طرح بحث، اعلام موضع، سوال کردن از طرف مقابل و این هاست.
تنها قاعده ی این مناظره احترام به وقت است. یک ساعت دیجیتالی از این هایی که در مسابقه ی های سرگرمی هست می گذاریم و انتظارمان این است که کسی که وزیر، وکیل، مدیر و این چیزهاست بتواند حرفش را به دوتا پانزده دقیقه و نه یک دقیقه بیشتر تقسیم کند و بعد یک ربع مجری صحبت را قطع می کند.
نیم ساعت دوم برای استناد است. یعنی یکی دو نفر تیم همراه هر طرف مناظره در آن یک ساعت اول چیزهایی که به تایید، تکذیب، شاهد نشان دادن و از این دست را آماده می کنند و پرینت می گیرند یا اسلاید درست می کند و در نیم ساعت دوم - هر نفر یک ربع - آقایان مناظر آن ها را نشان می دهد.
این طوری دیگر کسی حرف مفت نمی زند. یا حداقل کمتر می زند. اگر ارجاع به ماده قانون داده شد قابل بررسی است، و صحت هر ادعا را با چندتا مدرک می توان بررسی کرد. صورت حرفه ای تر این است که می توان دو دقیقه فیلم نشان داد، یک صحبت از قبل آماده شده از یک نفر سوم، و همه ی چیزهایی که می تواند ادعاها را تایید یا تکذیب کند.
حتا فکر می کنم در مناظره های داغ دوتا پنج دقیقه هم می شود اضافه کرد.
مساله این است که حتا اگر ده مناظره ی اول هم همگرا نشوند، محدودیت زمان و وجود امکان شاهد و سند آوردن بلافاصله بعد باعث می شود که این تیپ مناظره کمن کم به سمت موضوع جزئی داشتن و آماده بودن مناظره کنند و تیم همراهش پیش برود.
این طور امیدواریم که هیچ کس بی یادداشت نیاید، ده بار نپرسد من چه قدر وقت دارم، ایشان چند دقیقه صحبت کرد، چه قدر وقت مانده و … و وقتش را با عرضم به حضورتان، استفاده کردیم، دوستمان به نکاتی اشاره کردند که البته من با بعضی هاشان موافقم و با بعضی هاشان مخالفم و نکاتی دارم که عرض می کنم و غیره تلف نکند.
Friday, 22 January 2010
رمان
چندروز پیش در یک برنامه ای که کتاب معرفی می کنند طرف یک رمانی رو تعریف کرد که این طور بود: یک زنی است که در زندگی اش احساس سرخوردگی می کند و با شوهر به مشکل خورده و خلاصه همه چی به هم ریخته، و یک ته انگیزه ای که به ادامه داشت کشاندش به این کلاس های رفع مشکلات زوج ها. آن جا سه تا آدم مثل خودش را پیدا می کند و می شوند دوست صمیمی و یار غار و پایه ی درد دل. نمی دانم به خاطر یکی از کارهایی که کلاس گفته بود، یا همین طوری بین خودشان تصمیم گرفتند بروند سه روز روی این قایق های بزرگ، بدون تلفن، دور از همه چی. یک جور کنار گذاشتن همه چیز و فقط آرامش و تفریح و احتمالا تجدید نیرو. موقع سوارشدن یک کدام از چهارنفر دیر می کند و آخرسر هم نمی رسد. سه تای دیگر بعد از کلی استرس حالا ناراحت نیامدن دوستشان بودند. توی قایق یک نفر یک نامه به دستشان می دهند که از طرف نفر چهارم است. توش نوشته من تصمیم گرفتم با شوهر یکی از شما سه تا بروم. شرمنده و این حرف ها.
و می گذاردشان توی خماری، توی آن شرایط که تا سه روز دستشان به هیچ چی بند نیست.
خیلی خوشم آمد. نفر چهارم را می گویم. برایم رفت در دسته فایت کلاب. حالا نویسنده شاید آخر داستان را به این برساند که آن سه روز سه زن بی نوا مردند و زنده شدند و وقتی برگشتند دیدند طرف شوهر او نبوده و یک هو دوباره عاشقش شوند و زندگی شیرین شود و این ها. شاید هم اصلا آخرش معلوم شود که نفر چهارم اصولا خالی بسته بوده. رمان است دیگر، نباید انتظار زیادی داشت.
Thursday, 21 January 2010
ته له
بعد چندوقت دوباره تله ویزیون دار شدم، با این گیرنده هایی کوچولو که به یو اس بی کامپیوتر وصل می کنی و به تکنولوژی اش را صد سال عقب می بری. دلم می سوزد از این خفتی که به عزیزدردانه ی استاد جابز می دهم، ولی چه می شود کرد.
سریال های امریکایی دوبله فرانسه همچنان مزخرف اند، تله متن همچنان خوب است و شباهت های ویلیام به استاد تز من دائم بیشتر می شود. فیلم غیر فرانسوی را که با دوبله ی فرانسه می گذارند اگر آپشن صدای اصلی نداشته باشد خاموش می کنم و می روم. و این که این برنامه های بحث و گپ و گفت های شبانه به همه چیز می ارزد.
دیشب قسمتی از یکی از این برنامه ها درباره ی تله فون های جدید بود، به خصوص آی فون اپل. ده نفر دور میز بودند که یکیشان اول بحث چند چشمه کرامات آی فون را نشان داد از جمله هلی کوپتر هوا کرد. یکی هم یک پیرزن هفتاد به بالا بود با آن کت قرمزش که گفت آی فون اصولا چیز بی خودی است. من یک موبایل ساده برام خریدن که همونم نمی توانم استفاده کنم. بعد هم مجری گفت انگار خانمه در سال یا در عمرش شش دقیقه با تلفن صحبت کرده است.
موضوع بحث مهم نبود. مهم این بود که آدم ها خودشان بودند، نمی ترسیدند، خجالت نمی کشیدند، همه مثل هم فکر نمی کردند و مجری هم با همه بحث می کرد. مردم هم دور نشسته بودند و از حرف کسی که خوششان می آم دست می زدند و به کسی هم که چیز خنده دار می گفت می خندیدند.
پس نوشت: اگر در اروپا زندگی می کنید و خانه به دوش اید و احتمالا یک سیستم یا لپ تاپ قدیمی بی استفاده داریداین روش را توصیه می کنم.
Wednesday, 23 December 2009
One down, Shakes, one down
این ماجراهای اخیر خیلی چیزها را برای مردم، حتا ما خارج نشینان حداکثر نگران، به کلی تغییر داد. ما انقلاب را ندیدیم و جنگ در بچگی هایمان گذشت، ولی این روزها چیزهایی را دیدیم و درک کردیم که خواب خوش مان را پراند.
حکم دادگاه نیروهای مسلح در شلوغی فوت آقای منتظری گم شد. دو سال دیگر لابد در یک دادگاه نمایشی دیگر یک زندان بان به جرم گرفتن ناخن محاکمه و توبیخ شفاهی می شود و ماجرا تمام. مهم این بود که خلخال از پای زن یهودی کشیده نشود که نشد. تمام کسانی هم که دق کردند و مردند با نقشه ی قبلی دشمنان خارجی بوده است.
این روزها فرق اصولی شیعه و سنی، عدل و امامت، بدجور دارد در چشممان می رود.
Monday, 21 December 2009
بعضی وقت ها وقتی می بری، می بازی
بسیاری از ادعاهای دینی و مذهبی - معجزه ها، جنگ ها، اتفاقات - اصولا برپایه ی حرف و نقل استوار است و نه هیچ واقعیت قابل دسترسی. سر همین نقل ها و متن ها هم که حضار دعوا و حرف و حدیث است. موضع گیری قابل فهم صاحب دین هم معمولا این است که حقیقت محض همین است و راه تحقیق رو به گمراهی است.
راه تحقیق درباره واقعیت ها به روش های غیرکلامی و متنی بسیار سخت و پردردسر است، اما خوش بختانه به کلی بسته نیست. مثلا تحقیقات درباره ی خانه/مقبره ی عیسی، خانه مریم، توفان نوح و کاخ سلیمان و از این دست. روی کرد جامعه مذهبی و کلیسا به این تحقیقات اصولا بسیار منفی، تهاجمی و منکرانه بوده است. برای مثال، سال های متمادی کنار هر کشف مهم باستان شناسانه ای در اروپا یک نماینده ی از واتیکان حضور داشت که کشف ادعایی خلاف با کتاب مقدس نداشته باشد. ماجرای شامپولیون را شنیده اید؟ او همان کسی است که زبان هیروگلیف را فهمید و رمزگشایی کرد. شامپولیون مدتی در پاریس کارشناس تشخیص قدمت آثار باستانی بود، هربار نماینده ی پاپ مراقب بود که قدمت تاریخی هیچ چیزی به قبل از توفان نوح برنگردد. حالا باورتان می شود که خود کلیسا بانی اصلی کشف شدن تمدن مصری ها بوده اند؟
این طوری که در یکی از جلسات بررسی تاریخی یک سردری که قدمت ان بیشتر از طوفان نوح تخمین زده می شد و کلیسا حسابی دمغ شده بود، شامپولیون تخمین را رد کرد و یک جورهایی ثابت کرد که اثر موردنظر بسیار جوان تر از این حرف هاست. همین ماجرا باعث شد که کلیسا در کنار نامه های محبت آمیز تشکرش، یک بورس تحقیقاتی هم به طرف بدهد. شامپولیون هم با آن بورس رفت ایتالیا و مصر و این قدر تحقیق کرد که توانست خط هیروگلیف را به طور کامل بخواند و بفهمد و رازهای تمدن مصری ها را از جمله قدمتشان و اعتقادشان به جهان پس از مرگ و باقی کابوس های کلیسا را یکی یکی کشف و منتشر کند.
حالا شاید دور از ذهن باشد، ولی به نظرم یک وقتی این تحقیقات سراغ دین اسلام هم خواهند آمد. تحقیقات جدی در مورد جنگهای اعراب، زمان و نحوه تدوین شدن قرآن، اسناد و شواهدی درباره ی روابط-اختلافات مسلمانان و مشرکان و یهودیان صدر اسلام و غیره. حدث می زنم روند ماجرا تقریبا مشابه باشد. جامعه ی دینی و مذهبی تمام تحقیقات را در دست خود بگیرند و برای انتشار فیلترینگ شدید بگذارند و شاید هم روزی گنجینه ی اسناد که در حفاظت عالمان دینی است ـ مثل اسناد تاریخی قرآن در شهر مکه ـ به روی محققان باز شود.
احتمالا در چنین روزی یک مقام دولتی نخواهد گفت هدف اصلی برنامه های فضانوردی آمریکا از بین بردن آثار معجزه ی شق القمر است.
* تیتر از فیلم چه رویاهای در راه اند؟
پی نوشت: صفحه فارسی ویکی پدیا درباره شامپولیون به فارسی عجیبی نوشته شده است، لغت هایی مثل هاژک بندک، پروا به وی فرونگذاشت، پخشیدند، رهیافت (دزدیدن دو ستون و انتفال به فرانسه)، سرافراخت هموندی، بنیادگذار دبستان مصرشناسی (احتمالا مکتب فکری). باید وقت پیداکنم و یک تلاشی برای این صفحه بکنم، به خاطر ارادت به زبان هیروگلیف، خود استاد شامپولیون و حق همسایگی در پاریس و گرنوبل.
Saturday, 19 December 2009
شکنج
عید نوروز هم که وسط شلوغ پلوغی های کار و دانشگاه و ساعت چند به وقت کجایش گم می شود.
حالا نوئل جدید در راه است.از دیروز بعد از ظهر دیگر همه دو در کرده اند و لابو سوت و کورشده. من یک خروار کار دارم که حتما باید تا چهارشنبه تمامشان کنم. تصور آن لحظه ی پایان دلخوش کننده است، یک چمدان کوچولو مامانی با یک کوله لپ تاپ می روی ایستگاه و سوار قطار می شوی و سه ساعت را فیلم می بینی یا کتاب می خوانی تا برسی و می دانی بانو آن سر خط منتظر است.
از خانه تکانی آخر سال، یک وسواس انفورماتیکی به من رسیده است. این همه جابه جایی و از این سیستم به آن سیستم و هاردهای اکسترنال و من و حوض. دو روز است شروع کرده ام به مرتب کردن فایل ها و بعد بک آپ گرفتن و سنکرونیزه کردن اطلاعات. مرتب کردن فایل های مربوط به دکترا خودش قضیه ای بود. خود منیاک ام من. همه چیز مربوط و نامربوط را چندجا نگه داشته بودم و در ازای تمام متانتم در آن سه چهارسال، حالا دستم روی دکمه دلیت چسبیده بود.
بعد رفتم سراغ محتوا. یادداشت های پراکنده، ریخته و واریخته، هرکدام به اسمی. فایل های آهنگ، هر تکه شان خاطره ی شبی و احوالی. و از همه بدتر عکس ها. شاید هم تفصیرخودم است که به این بازی شکنجه ادامه می دهم. شاید بهتر است عکس ها ول باشند، قاطی باشند، وقتی دنبال یک عکس خاص می گردی مجبور باشی پنجاه تای دیگر را هم ببینی و باهاشان پرواز کنی به آن روزها. ولی من در کار شکنجه ام، آن هم با ابزار مدرن. مکان ها را ثبت می کنم، صورت آدم ها نشان می کنم و خیلی جاها توضیح می نویسم که مثلا چهارساعت وقت داشتیم و حداقل بیست نفر که می خواستیم قبل رفتن ببینیمشان و گپی بزنیم و خداحافظی کنیم، این شد که اول رفتیم این جا و بعد آن جا شام خوردیم و چای بعد شام پیش فلانی، و اون ها هم که لطف کرده بودند آمده بودند. یا این که این پنجاه تا عکس تلاش مذبوحانه ی دو نفرمان است در رفت و آمد ابرها که بالاخره در یکی شان هم صورتمان معلوم باشد و هم بنای پشت سر.
هیچ وقت فیلم نگرفته ام. حالا دارم به ش فکر می کنم - از این چندتایی که این و آن گرفته بودند و به م داده اند - که آخر شکنجه است. به خصوص که خودت گرفته باشی و یادت بیاید که اصولا چه حالی داشتی که در هیچ چیزی ثبت نمی شود.
Thursday, 17 December 2009
ملاحظه
این که می گویند کار دنیا برعکسه خیلی هم بیراه نیست.
من اصولا از این هایی هستم که آخرین لحظه به قطار یا هواپیما یا دیگر رونده ها می رسند، دقیقه ی آخر قبل بسته شدن در و این عادت یا در حقیقت رفتار بی خود ام فقط وقتی که تنهاهستم وجود دارد. منظورم این است که اگر کسان دیگری هم باشند، حتما همه را مجبور می کنم نیم ساعت زودتر توی ایستگاه باشیم، ولی وقتی تنهایم همیشه آن قدر دیرکرده ام که نفس نفس زنان خودم و چمدان را توی قطار پرت کنم و در بسته شده.
پنجشنبه ی پیش قرار بود با آقای رییس و چندنفر دیگر ساعت پنج و نیم از بوردو راه بیفتیم و هشت و نیم برسیم پاریس و یک کسی از طرف یک شرکت مهم بیاید و ما را به مهمانی شام آن شرکت ببرد. فردایش هم روز کار پروژه بود. همان روز فهمیدیم که فردایش اعتصاب قطار است و نمی شود برگشت. این شد که غیر من که بنا بود پاریس بمانم سفر باقی اعضا را کنسل کردیم و بلیت برگشت آقای رییس را هم و برایش پرواز رزرو کردیم و باقی هماهنگی ها و من یک ساعت زودتر راه افتادم به سمت ایستگاه که بلیت هردومان را از دستگاه بگیرم.
قضیه ی برعکسی کار همین جا بود. مسیر یک ربعه با اتوبوسی که هر ده دقیقه می آید تبدیل شد به اولین اتوبوسی که خراب شد، دومی که نیامد و سومی که ده دقیقه دیر کرد و ادامه راه هم گیرکرد در ترافیک. بیست دقیقه مانده به حرکت و منی که از نیمه ی راه می دوم و سعی می کنم شماره رییس را بگیرم و شماره رفرنس را به ش بدهم که او بلیت خودش را بگیرد و سوار شود، که نشد. سه دقیقه مانده به حرکت رسیدم به ایستگاه. یک و نیم دقیقه پای دستگاه معطل بلیت گرفتن شدن برای او شدم و بعد خودم را رساندم به قطار که بلیت را بدهم. در قطار بسته شد و برای اولین بار من آن سمت در بودم.
آقای رییس یک بلیت توی قطار خرید، بسیار گران تر. قطار بعدی که من باش راه افتادم یک ربع تاخیر کرد. دو ساعت بعدش داشتم به اس ام اس آقا که گفته بود آدرس رستوران را برایت می فرستم، رسیدی زود بیا، جواب می دادم که رستوران تا من برسم راه افتاده، شب خوبی داشته باشید و تا فردا. نمی دانست خوب که شام روی قایق است.
چند روز بعد، قبل انتشار - همان جمعه بعداز ظهر اعتصاب کنسل شد
Sunday, 13 December 2009
سبیل
جلسه ی شنبه چیز خوبی نبود البته. خوبیش شاید بود که یک اسم برای من شد یک آدم و نظرهایش و لحن جمله هایش و شکل دست هایش وقتی سوال مزخرف یک فسیل از فریزر درآمده را گوش می دهد و یکی دو کلمه ای نت برمی دارد.
درباره ی این موجودات - شخصیت مجسم دایی جان ناپلون با سبیل کلفت - و اخلاق جلسه به هم زدنشان شنیده بودم ولی ندیده بودم. از گنجی می گفتم. مجبورش کرده بودند که در نیم ساعت درباره ی اسلام و حقوق بشر حرف بزند. او هم گفت که به وضوح در نیم ساعت حداکثر کار این است که بگوید برای بحث درباره ی این مساله چه روی کردهایی هست. بعد چندتا از اساتید سبیل کلفت به بهانه سوال یک سخنرانی مهوع کردند و بدوبیراه گفتند. طرف هم گفت برادر من، الان به جای این که هی خیال بافی کنی و قهرمان بسازی و باقی را مقصر بدانی، قبول کن که همه ی ماها اشتباه کردیم و حالا کمترین وظیفه مان این است که اشتباه هایمان را به این جوان ها بگوییم.
Wednesday, 18 November 2009
بوی توپ
حالا ربط ماجرا به فوتبال قضیه ای است که همکار الجزایری ام دیروز تعریف کرد. ماجرا از این قرار است که برای مقدماتی جام جهانی تیم های الجزایر و مصر دیدار داشته اند، در قاهره روز شنبه. هواردارهای مصری رفته بودند فرودگاه و یک استقبال اساسی با بدوبیراه و حمله و سنگ پرانی از تیم حریف کردند، طوری که شیشه های اتوبوس تیم الجزایر شکست و سه بازی کن زخمی شدند. هنگام بازی هم افراطی گری و سنگ پرانی ادامه داشت و تیم مصر با دو گل برنده شد. تیم بازنده تا نیمه شب در رخت کن حبس بود و نصفه شب باز در همراهی فحش و سنگ به خانه برگشت.
در عوض در الجزایر مردم مغازه های مصری را نابود کردند و دق دلیشان را سر هر کس،چیز، جایی که نشانی از مصر داشت درآوردند.
با این اوضاع فیفا تصمیم گرفت بازی برگشت در یک کشور بی طرف یعنی سودان برگزار کند. الجزایری ها چه کردند؟ با چانه زنی هزینه ویزا به سودان را برداشتند. چندین شرکت تجاری اسپانسر شده اند و قیمت پرواز ۸۵۰ یورویی را به ۱۵۰ یورو کاهش داده اند و از طرف دیگر تمام شرکتهای هوایی را بسیج کرده اند که بین الجزیره و خارتوم پل بزنند. نتیجه نزدیک چهل هزارنفر هوا دار بی کله و چاقو به دست - فیلمش را نشانم داد - در این دو سه روز راهی خارتوم شده اند. دولت سودان درخواست نیروی نظامی کمکی کرده است و از مصر و الجزایر نیروهای نظامی در راه اند.
چه خواهد شد؟ حداقل قتل و خونریزی و شاید هم جنگ. آقای همکار می گوید. می پرسم فیفا نمی بایست همان بازی اول را کنسل می کرد و راه حل پیدا می کرد؟ می گوید فکر می کنی فوتبال و جام جهانی و این ها ورزش است یا سیاست و تجارت؟
Tuesday, 10 November 2009
آه ای گلادیاتورهای پایتخت
برای آدمی مثل من که هنوز پدیده ای به اسم جنبش سبز را چیزی جز هیجان و هم دلی و اعتراض آرام و رفتاری از این دست نمی بینم که سازمان دهی خاصی ندارد و اصلا مشخصات یک حرکت سازماندهی شده ندارد، نگرانی شدید این است که هدف این حرکت چیست و آینده ی این ماجرا چه خواهد شد؟ واضحتر بگویم، چهارچشمی دارم نگاه می کنم که چه کسی می خواهد از این پتانسیل برای پرکردن جیب خودش استفاده کند؟ از خیلی قبل هم گفته ام که اگر همین امروز آقای حکومت بگوید بسیار خوب، پیام شما را شنیدم، بفرمایید بیایید بگویید چه می خواهید؟ ما چه جوابی داریم؟ اصلا چه خواسته ای داریم؟ کی را برای بیان و گرفتن خواسته مان می فرستیم؟
بعله من بدبینم. من حتا از خوشبینی ها و رویاپردازی ها و غفلت های آدمهای دور و برم کلافه می شوم. تاریخ بخوانیم ببینیم بر سر جنبش ها مردمی و اعتراضات دسته جمعی چه آمده، در ایران، در هند، در پاکستان. تحلیل شکست ها و انحراف ها سال ها بعد و با روشن شدن قضایای اصلی و دست اندرکاران و پشتیبانان هم چندان کار ساده ای نیست، ولی بی شک بخش عمده ی این عوامل برای بیشتر مردم آن زمان ناشناخته بوده است.
امروز دیگر کافیست که سر از پنجره بیرون کنیم ـ یا حتا از پشت شیشه نگاه کنیم ـ که هیجان جنبش بگیردمان. کافیست نگاهی به دور و بر بیندازیم و یکی دوگزارش اقتصادی بخوانیم که به واقع بفهمیم خانه سیاه است. این روزها در هر خانه ی هر وبلاگی و سایتی را برای آدرس پرسیدن هم که بزنیم لبریز است از شرح و بسط این احوال.
زیاد نه، ولی هستند فانوس به دستانی که صحبت از امید می کنند. ولی جای نگرانی ها و هشدارها و دودوتا چارتا کردن های از بالا خالی ست. بدجوری هم خالی است.
پس نوشت: این هم از همان کافه نوشت های پاریس است
موش شهری موش روستایی
مطلب مفصلی درباره ی زندگی متاهلی دور از هم و متعاقبا کلوپ ازواج دور از خانه دارم می نویسم که هنوز آماده نشده است. دست به نقد، ما خودمان از پیشگامام نسل جدید این گروه بوده ایم و بعد از یک مرخصی چند ماهه دوباره به کلوپ برگشته ایم. این بار البته امتیازمان زیاد نیست ـ هم در یک کشور ایم و هم قطار فاصله بین دوشهر را به سه ساعت تقلیل داده ـ ولی به هرحال دوباره دور از هم قرار است زندگی کنیم.
الان یک هفته است که من آمده ام پاریس پیش بانو، کمک برای مرتب کردن زندگی موقت و دنبال جا گشتن و باقی مسایل. درجای موقت اینترنت نداریم. و من باخودم فکر می کنم چه طور دنیای بدون اینترنت دایم و پرسرعت به یک تصور وحشتناک تبدیل شده است. عملا خیلی از کارهایم پیش نمی رود. روزی دوبار درکتاب خانه یا کافه ای بساط پهن می کنم و یک استکان قهوه سه و نیم یورویی می گیرم که دوساعت اینترنت استفاده کنم و به ای میلهایم برسم و اخبار را ببینم و دنبال خانه بگردم و نقشه یابی کنم و باقی روز را در خماری آن دوساعت باشم. یک اینترنت موبایلی دارا شدم، رفع کتی.
صد البته که اینترنت نداشتن کلی در کتاب خواندن و فیلم دیدن موثر است، ولی
انگار اینترنت نداشتن هم از آن مسایلیست که ترس نداشتنش از خود نداشتن بدتر شده. عواقب اعتیاد شدید به
بالاترین و گودر و فیس بوک و غیره به طور قابل عرضی خودش را نشان می دهد.
برایم عجیب بود که کتاب خانه های بزرگ و افسانه ای پاریس مثل مجموعه ی فرانسوا میتران هنوز اینترنت بی سیم ندارند. تنها جایی که اینترنت داشت ژرژ پمپیدو بود که برای تو رفتن باید یک ساعت توی سرما صف می ایستادم و دود سیگار می خوردم که ایستادم و خودم و بعد فهمیدم کوپن هرکسی یک ساعت و نیم است در روز. البته از آمدن این همه آدم به کتابخانه تعجب کردم، همه تیپ، همه سن، یک روز وسط هفته. انگار پاریس هنوز برای ما شهرستانی ها خیلی زیاد است.
پس نوشت. این را چندروز پیش نوشتم. حالا برگشته ام ولایت و هم چنان دنبال جا می گردم. عنوان مطلب را بانو روز اولی که از سرکار برگشت و هردو خسته و کوفته چپیدیم در جای کوچک موقتی مان گفت.
Wednesday, 28 October 2009
خانه عنکبوت
Monday, 26 October 2009
بی صدا
Thursday, 22 October 2009
به رنگ بوردو
Monday, 14 September 2009
و اما ما
خب علت غیب شدن دوماهه و خاک خوردن این جا را که لابد شنیده اید، صاحب این جا داشت تز دکترا می نوشت و اسباب کشی داشتند و بعد با بانو رفتند مسافرت تقریبا یک ماهه و حالا هم برگشته اند که اصلاحات استادان را بگیرد و چک و چانه بزنند و این مثنوی تا به این جا دویست و پنجاه منی را بالاخره تمام کنند
***
داشتیم مغازه های ایرانی وست وود را نگاه می کردیم، همچنان ناباورانه، از چلوکبابی و آرایشگاه و اپیلاسیون بگیر تا طلاق محضری نقطه رسیدیم به یک کتاب فروشی، که صاحبش خوش اخلاق بود و بعد هم گفت این جا بزرگ ترین کتاب فروشی فارسی خارج از ایران است نقطه راست می گفت شاید، جای بدی نبود، یک کمی گشتیم و چندجلد کتاب ممنوعه خریدیم و ذوقمان در قسمت موسیقی اش کور شد
***
خیلی دلم می خواهد مثل حامد خاطرات ینگه دنیا بنویسم، خوبیش این است که من به عکس حامد زندگی اروپا را دوست دارم و زندگی و کار امریکا را نه، و این مدت هم تقریبا با هرکسی که دیدیم این بحث مقایسه و خوبی ها و بدی های زندگی و کار در دو سوی اطلس به راه بود।
***
فکر کنم من یکی دیگر از ایران و بهشت برینی که برپاست ننویسم، کلی خواندنی جمع کرده ام و کلی بحث فکری برای خودم راه انداختم و این مسافرت طولانی و ساعت های پرواز کلی کمکم کرد نقطه
از این شهر زیبا و ولایت چهارساله هم که برویم و دوستانمان را بگذاریم باز هم کلی وقت خالی باز می شود
***
مرکز دیزاین ریسرچ دانشگاه استنفورد به واقع کعبه آمال دانشجوها و استادان این رشته است نقطه علم زیاد در ازای کار شدید و بی رحمی تولید می شود و به نظر استاد و دانشجو از همین وضع راضی اند نقطه من به تازگی یک پیشنهاد جدی هیات علمی شدن در یکی از دانشگاههای پایتخت را رد کرده ام و حالا فکر می کنم عجب تصمیم درستی گرفته ام نقطه تازه برنامه اصلی ام این بود که بروم سراغ یک مستر فنی تر و محاسباتی تر و یک کمی سواد جدی کسب کنم که روزگار مساعد نبود، می روم مشغول کار دیگری بشوم
***
نقطه ها تقصیر بلاگر است روی فایرفاکس مک، ترکیب دیگری دم دست ندارم
Wednesday, 12 August 2009
تدقیق
لیست نمایندگان مجلس به امضا و تایید امام زمان رسیده است ـ آیت الله مشکینی
انسان دست مبارك ولىعصر را پشت سر حوادثى با اين عظمت [اشاره به انتخابات] مىبيند. اين نشانهى توجه خداست ـ آیت الله خامنهای
وقتی ریاست جمهوری حکم ولی فقیه را دریافت کرد اطاعت از او نیز چون اطاعت از خداست ـ آیت آلله مصباح یزدی
و به شما نمىگويم كه گنجينههاى خدا پيش من است و غيب نمىدانم و نمىگويم كه من فرشتهام و در باره كسانى كه ديدگان شما به خوارى در آنان مىنگرد نمىگويم خدا هرگز خيرشان نمىدهد. خدا به آنچه در دل آنان است آگاهتر است [اگر جز اين بگويم] من در آن صورت از ستمكاران خواهم بود ـ نوح، قرآن سوره 11 آیه 31
Tuesday, 28 July 2009
وکانس
تز دکترای من دارد کم کم تمام میشود، گیریم از الان یک ماه دیگر می فرستیمش برای حضرات داور. با این که بدنهی اصلی تز کامل شده بود و نزدیک دویست صفحه محتوا از کارهای این دوسال تویش گذاشته بودم، این دو ماه اخیر به طور کل ماجرا را دوباره نوشتم و بیشتر مطالب را ریختم دور. یک جور مرض است که بعضی دانشجوهای دکترا بهش مبتلا میشوند. حالت حادش کسانی هستند که تز را تمام و کمال مینویسند و موقع تحویلدادن از دفاع انصراف میدهند.
روزهای ناآرام و اخبار دستگیری این و تیرخوردن و آن و شکنجهشدن آن یکی و سقوط هواپیما را لای فصلهای آخر این تز قایم کردهام. بعله ما شانس آوردهایم ایران نیستیم و خوشبختیم که اینجا جای پا سفت کردهایم و خوشبختتریم چون قصد برگشتن نداریم. اگر خوشبختی به دکترا گرفتن و کارخوب داشتن و هوای آلوده نخوردن است، بعله حق با شماست.
Tuesday, 7 July 2009
امید کشان
حالا که فکرش را میکنم میبینم چهقدر سهم افسرگی این روزهایمان بابت کشتن امید است. اگر آن ده روز قبل از انتخابات نبود باقی اتفاقات از روز رای به بعد همینها هم بود هیچ کس به این روز نمیافتاد. باقی مسائل زندگی هم همینطور اند انگار. اصلا این ترس از ناامیدی بوده که از روزگار دور دلمان نمیخواسته خبر یک احتمال یک ماجرای خوب را ندهیم، صبر کنیم اتفاق بیفتد و بعد حرفش را بزنیم. اگر هم نشد که نشد، طوری نیست. امیدی که داشتیم را پیش کسی نکشته ایم.
Monday, 6 July 2009
خواب زمستانی
از فرقها آدمها یکی هم این است که بعضی با مواجهه با تلخی و تیرگی در کنار ناراحتی و عصبانیت به وبلاگنوشتنشان ادامه میدهند و اتفاقا خوب و منسجم مینویسند. بعضیها هم که اسم نمیبرم و منتظر بهانهای اند که کرکره را بکشند پایین خوب از فرصت استفاده می کنند و غیب می شوند دیگر.
نه تنها دربارهی انقلاب اسلامی، که دربارهی انتخابات هم حرف نمیزنیم، هیچ حتا یک کلمه. آدمی این طور است که تا به چشم نبیند باور نمیکند و تا قفل جعبه را نشکست نمیبیند و تا از بالای دیوار خانه نپرد جعبه را به دست ندارد. حال ما که قصه سرایان ایم. ایمان شمع بینوری است که سرهر کوچه راه و چاه را یکسان مینماید و عشق هیزمی است در کنج دود زدهی چشم انتظار آتش. سخن از عدل و ظلم و غلط و درست نیست. سخن از آن دیواری است که ریخته و تو فریاد آجرهایش را باور نداشتی. سخن از وقتی است که می بینی دیگر نفس نمیکشد و پایهی تعاریفت عوض میشود.
حالا چرا باید ماند و فریاد کشید؟ نمیدانم. من هیچ وقت جراتش را نداشتهام. من سینه در مقابل گلوله را دیدهام و باور نکردهام. باورنکردهام که روز بهتری هم هست، که همه را که نمیتوانند بگیرند، که همه را نمیتوانند بکشند. خاطرهی تاریخ همانقدر از پیروزی خون بر شمشیر پر است که از پیروزی گلوله بر نسلها. گریه بر تابوت انقلاب دلخراشتراست تا گریه بر نوجوان انقلابی. گریستن بر امید پایان همهی گریهها بر نعش مبارزان امیدوار است.
امروز، وقتی است که در دست کوچک خود دارا تفنگ دارد. دشمن سارا ولی هزارچهره عوض میکند. تفنگ بر شقیقه، درددل ماشه است با گرفتگی گلو.
حالا چرا ته هر روز شب است و ته هر روز شب را من نمیدانم. ولی میدانم که چرا روز و شب من به هم ریخته است. میدانم که امروز قصه قصهی ما ست. امروز پایان چیزی است که به نگاهی مرگ است و به نگاهی زندگی. میدانم که دیگر صحبت مرگ و زندگی نیست. صحبت آن افسانهای است که پدر شنید و سیب که بهانهای بیش نبود.