Saturday, 19 December 2009

شکنج

این نوئل و تعطیلاتش اصولا چیز مزخرفی است. یعنی به زور جانشین شب عید می شود، وقتی که نه بهاری در کاراست، نه نو شدنی، نه هیجانی برای حاضر و آماده بودن پای سفره، لحظه ی تحویل سال.
عید نوروز هم که وسط شلوغ پلوغی های کار و دانشگاه و ساعت چند به وقت کجایش گم می شود.
حالا نوئل جدید در راه است.از دیروز بعد از ظهر دیگر همه دو در کرده اند و لابو سوت و کورشده. من یک خروار کار دارم که حتما باید تا چهارشنبه تمامشان کنم. تصور آن لحظه ی پایان دلخوش کننده است، یک چمدان کوچولو مامانی با یک کوله لپ تاپ می روی ایستگاه و سوار قطار می شوی و سه ساعت را فیلم می بینی یا کتاب می خوانی تا برسی و می دانی بانو آن سر خط منتظر است.

از خانه تکانی آخر سال، یک وسواس انفورماتیکی به من رسیده است. این همه جابه جایی و از این سیستم به آن سیستم و هاردهای اکسترنال و من و حوض. دو روز است شروع کرده ام به مرتب کردن فایل ها و بعد بک آپ گرفتن و سنکرونیزه کردن اطلاعات. مرتب کردن فایل های مربوط به دکترا خودش قضیه ای بود. خود منیاک ام من. همه چیز مربوط و نامربوط را چندجا نگه داشته بودم و در ازای تمام متانتم در آن سه چهارسال، حالا دستم روی دکمه دلیت چسبیده بود.

بعد رفتم سراغ محتوا. یادداشت های پراکنده، ریخته و واریخته، هرکدام به اسمی. فایل های آهنگ، هر تکه شان خاطره ی شبی و احوالی. و از همه بدتر عکس ها. شاید هم تفصیرخودم است که به این بازی شکنجه ادامه می دهم. شاید بهتر است عکس ها ول باشند، قاطی باشند، وقتی دنبال یک عکس خاص می گردی مجبور باشی پنجاه تای دیگر را هم ببینی و باهاشان پرواز کنی به آن روزها. ولی من در کار شکنجه ام، آن هم با ابزار مدرن. مکان ها را ثبت می کنم، صورت آدم ها نشان می کنم و خیلی جاها توضیح می نویسم که مثلا چهارساعت وقت داشتیم و حداقل بیست نفر که می خواستیم قبل رفتن ببینیمشان و گپی بزنیم و خداحافظی کنیم، این شد که اول رفتیم این جا و بعد آن جا شام خوردیم و چای بعد شام پیش فلانی، و اون ها هم که لطف کرده بودند آمده بودند. یا این که این پنجاه تا عکس تلاش مذبوحانه ی دو نفرمان است در رفت و آمد ابرها که بالاخره در یکی شان هم صورتمان معلوم باشد و هم بنای پشت سر.

هیچ وقت فیلم نگرفته ام. حالا دارم به ش فکر می کنم - از این چندتایی که این و آن گرفته بودند و به م داده اند - که آخر شکنجه است. به خصوص که خودت گرفته باشی و یادت بیاید که اصولا چه حالی داشتی که در هیچ چیزی ثبت نمی شود.


1 comment:

صبح said...

Have you ever used DropBox? It's academic's best friend.