Tuesday, May 20, 2008

خواب

چند شب است خواب عجیبی می‌بینم. خواب یک‌جایی را می‌بینم شبیه دبیرستانی که درس می‌خواندم که حیات کوچکی داشت و دفتر ناظم زیرزمین گوشه‌ی حیات بود، طوری که وقتی توی پنجره‌اش بچه‌هایی که کنار دیوار به صف تنبیه ایستاده بودندن معلوم بود. من هیچ وقت به هیچ دلیلی در آن صف نبوده‌ام، ولی وقتی می‌رفتم دفتر حاضرغایب یا کلیدکلاس را از دفتر بگیرم، آن منظره‌ی بچه‌های نگران و منتظر را می‌دیدم.

حالا خواب می‌بینم که جای ناظم نشسته‌ام، با همان بی‌خیالی روزنامه می‌خوانم و تلفن می‌زنم و چای می‌خورم و از قاب پنجره که نگاه می‌کنم، چندتا از معلم‌های آن موقع، چند استاد زمان لیسانس، دو تا از استادهای فرانسوی فوق و استاد الان دکترایم توی صف ایستاده‌اند و سرشان پایین است و نگران و منتظر اند.

فکرش را که می‌کنم، هم عجیب و هم خنده‌دار است. آن مدرسه به جز مدت کوتاهی هیچ‌وقت ناظم نداشت. من معمولن بچه درس‌خوان بوده‌ام و درگیری و گروکشی ای با هیچ معلم و استادی نداشته‌ام. از همه بدتر این که استادهای توی صف بیش‌تر کسانی هستند که دوستشان داشتم و دارم. نمی‌دانم آن احساس ناظمانه که شکارش را خوب آماده می‌کند تا کارش را بسازد را از کجا آورده‌ام.

Sunday, May 18, 2008

به جرات باید گفت «رفتم سرکوچه یک پاکت سیگار بگیرم» نامجو و عبدی رنگ و روی تازه‌ای به زندگی تنهایی در غربت داده است.

*

دی‌شب اخبار تله‌ویزیون می‌گفت مردم تابستان‌ها که مسافرت می‌روند سگ و گربه‌هایشان را نمی‌برند و آن حیوونکی‌های طفلک باید توی خانه تنها بمانند. تازه آمار نشون می‌ده که مردم سگ‌وگربه‌هاشون رو بیش‌تر از پیش ول می‌کنند و دیگر نگه نمی‌دارند. بعد مراکز دولتی را نشان داد که این حیوونی‌های طفلک را نگه‌می‌دارند. گزارش‌گر گفت حداقل هزینه خوراک و مراقبت پزشکی برای این حیوونی‌های طفلک دویست یورو در ماه است و شاید به این خاطر عده‌ی کم‌تری می‌توانند این هزینه را تقبل کنند. گفت این مراکز حیوونی‌های طفلک بی‌صحاب را می‌فروشد، از قرار گربه‌ای هشتاد و سگی صدوسی چوق.

*

آفتاب امروز تلافی باران تمام دی‌روز می‌تابد. من تلافی این که می‌خواهم دوباره جیم شوم و بروم هلند دارم گزارش می‌نویسم. دنیای تلافی جویی است.

Friday, May 16, 2008

از بیرون برگشته‌ام. باد خار و خاشاک و یک جور پنبه‌ی نامرغوب که از درخت می‌روید و درهوا پخش است در چشمم نشانده و الان سرخ است و می‌سوزد و چاره‌ایش نیست. یکی دو ساعتی است که در کل ساختمان تنها ام. جمعه عصر کسی نمی‌ماند. خوب است، می‌شود آهنگ گذاشت و تکرار شدنش کسی را نمی‌رنجاند. ناقوس یک بند می‌زند و صدای باد که توی قاب پنجره می‌پیچد و جنایی بودن صحنه را تکمیل کرده. می‌شود نوشت اوضاع آبستن حوادث است. من دارم فیلم جراحی روی یک جنازه را بارها و بارها می‌بینم و نکته‌هایش را یادداشت می‌کنم و گفت‌گوها را پیاده می‌کنم و هیچ سرنخی را از دست نمی‌دهم.

فکرم پیش تکه گوشتی‌است که سه روز پیش خریده‌ام اگر امشب هم آن قدر دیربروم که نه حال آش‌پزی داشته باشم و نه اشتها باید بریزمش دور.

Monday, May 12, 2008

از اتفاقات می شصت و هشت فرانسه چه می‌دانیم؟

من چیز زیادی نمی‌دانستم. تعطیلات این چندروز و چند برنامه‌ی تله‌ویزیونی کمک کرد که بیش‌تر بدانم و بگردم و بخوانم. به قول ویکی‌پدیا می 68 یک حرکت مهم اجتماعی فرانسوی است در بهار 1968 که هم دانش‌جوها هم کارگران آن شرکت داشتند و هم‌راستا با مجموعه حرکت‌های دانش‌جویی در سایر کشورها از آلمان و امریکا تا ژاپن و مکزیک و برزیل بود. در فرانسه، این حرکت دامنه‌ی بزرگی پیدا کرد چون با تظاهرات گسترده دانش‌جویی هم‌راه شد و به بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اعتصاب عمومی مردم فرانسه انجامید. (+)

به قول ویکی‌پدیای انگلیسی ماجرا با شلوغی و تصرف چند دانشگاه و دبیرستان پاریس توسط دانش‌جوها و دانش‌آموزان شروع شد و به درگیری با مسوولین دانشگاه و پلیس انجامید. ژنرال دوگل ـ من اضافه می‌کنم مثل هر احمق دیگری در این شرایط، به جای گوش دادن به حرف اعتراض‌گران و کشاندن ماجرا به گفت‌وگو و مذاکره ـ تلاش کرد به زور پلیس ماجرا را جمع کند. نتیجه تشدید درگیری‌ها و کشیدن آن به مهم‌ترین محله پاریس (کارتیه لاتن) و هم‌راه شدن کارگران و اعتصاب عمومی و هرج و مرج اساسی شد. (+)

در گزارش بی‌بی‌سی فارسی آمده است که «بسیاری از مدیران، توسط کارگران "زندانی" شده بودند و برخی از سرمایه‌داران بزرگ از پاریس گریخته بودند. در شهر نانت اداره امور شهر به دست شورشیان افتاد و کمیته مرکزی اعتصاب به جای مقامات محلی نشست. دولت بیمناک و درمانده برای پایان دادن به نا‌آرامی‌ها به هر ترفندی دست می‌زد: از کانال‌های گوناگون با نیروهای سیاسی تماس می‌گرفت و به ویژه تلاش می‌کرد میان دانشجویان افراطی و سایر نیروهای معترض جدایی بیندازد

روز ۲۴ مه ژنرال دوگل سه هفته پس از شورش‌‌ها برای اولین بار با مردم سخن گفت. او وعده داد که به تمام خواسته‌ها رسیدگی کند، اما پیش از هر چیز شورشیان باید خیابان‌ها را ترک کنند. » (+)

درباره سرانجام این حرکت یا به تعبیر خیلی‌ها انقلاب، تفسیر و تعبیرهای زیادی وجود دارد. به هرحال این حرکت منجر به منحل‌شدن پارلمان و انتخابات زود هنگام شد و در انتخابات بعدی طرف‌داران دوگل با اکثریت مطلق وارد پارلمان شدند. مثل هر انقلاب دیگری، جریان جنیش خیلی زود از دست راه‌اندازان آن درآمد و چیزی شد غیرقابل کنترل. سال‌ها بعد، گزارش‌ها و تحلیل‌های زیادی منتشر شد که آزادی‌های اجتماعی، کوتاه‌شدن دست‌ پلیس و دولت از زندگی و رفتار مردم و یک سری بروزهای خواسته‌های جوانانه ـ مهم‌ترین آن مسائل مربوط به س‌.ک.س.والیته ـ را در جامعه مرهون این حرکت می‌دانستند. این حرکت اثر بسیار قابل توجهی در ادبیات، سینما، و هنرهای معاصر داشت و به عنوان یک نقطه‌ی روشن در خاطرات فرانسوی‌ها ثبت شد.

پوستر بالای صفحه یکی از معروف‌ترین پوسترهای آن موقع است. ترجمه‌ی فارسیش می‌شود «جوان باش و خفه شو» و لابد واضح است که سایه‌ی سیاه دماغ بزرگی یادآور ژنرال دوگل دارد.

Friday, May 09, 2008

بالاخره فرود آمدم به گرنوبل، شهر دوست داشتنی ام. این بار این فرود بسیار دوست داشتنی بود، چون که بانو زودتر از من آمده بود و تنها باری بود که می‌رسیدم خانه و زنگ می‌زدم و صدای مهربانی در را باز می‌کرد و خوش‌آمد می‌گفت. بانو البته زیاد نماند و برگشت به دیار آسیاب‌های بادی. من ماندم و این کوه‌های اطراف که تنها تشابه این‌جا و تهران است.

اوضاع گرنوبل خوب است، آفتاب می‌تابد و هنوز گرما کشنده نیست. هم‌کار هم اتاقی‌ام که پا به پای من تا نصفه شب می‌ماند و پای تلفن داد می‌کشید و وقتی در ادامه‌ی سلام احوالش را می‌پرسیدم عصبانی می‌شد که چرا می‌پرسی؟ رفته است و جایش یک پسر سوریه‌ای آمده که مودب و مهربان است و ایران را و رئیس‌جمهورش را دوست دارد و البته برای اوضاع فعلی ایران متاسف است. کارآموز عزیز زبانش بهتر شده و کم‌تر خنگ‌بازی درمی‌آورد.

و این که قبل از برگشتن به گرنوبل ایران بودم و گفتن ندارد که به جز دیدار خانواده و دوستان هیچ چیز خوب نبود و خوش که نگذشت هیچ، دلم بسیار گرفت. تقریبا هرکسی که سراغم را می‌گرفت از فامیل تا غریبه در فکر رفتن بود و می‌پرسید که چه باید کرد. رفتن از ایران به بهانه‌ی تحصیل معمولا اتفاق خوبی برای همه است، از او که می‌رود و آن‌ها که منتظرند که برود که این‌قدر مخالفت نکند و غرنزند و این‌ها که این‌جا کسی را می‌یابند که مشتاق تفکر و تحقیق است و توقعش آن‌قدر پایین آمده که زندگی ساده و معمولی برایش رویایی است. نتیجه‌ی این همه خوبی البته چیز خوبی برای ایران نیست. من خودم دعوایی با احساسات وطن پرستانه ندارم. اگر کاری از دستم بر بیاید که به درد کسی بخورد ترجیح خاصی برای این که ایران باشد یا غیر ایران ندارم. دوستان این ور آب می‌دانند که زندگی این‌ور هم گاه ـ با همه سختی‌ها و دردسرهایش ـ آن‌قدر آش‌دهن‌سوزی نیست. اگر انتخاب بین بد و بدتر است که خوب اوضاع فرق می‌کند.

یک روز رفتم به دانشگاه شریف، دانشکده‌ی مدیریت. دم در راهم ندادند و فرستادند اتاق نگه‌بانی. آقای نگه‌بان پای بدون کفش و جورابش را روی میز درازکرده بود و گفت «چی می‌خوای؟» گفتم که دیدن فلانی می‌روم و جلسه دارم. «نیستش». حالا شما لطف بفرمایید و یک زنگی بزنید. «شماره‌ش چنده؟». ... . و بالاخره با اکراه کارت دانش‌جویی این‌جاییم را گرفت و راه داد. استاد عزیز البته متاسف شد و گفت با مهمان‌های خارجی‌مان بدتر می‌کنند. پیش‌خدمت دانشکده هنوز همان بود که لباس کثیف و تن بدبو داشت و کفش نمی‌پوشید و همان‌طور وارد جلسه می‌شد و چای کم‌تر از تعداد مهمان‌ها می‌آورد و چندبار موبایلش زنگ می‌زد. و مثل سابق حرف کسی را نمی‌خواند و نیم‌ساعت دکتر و مهمان‌های وزارت‌خانه‌ای‌اش را معطل می‌کرد تا در کلاسی را برای جلسه باز کند.

موقع برگشت، توی فرودگاه دیدم که وقتی رئیس پرواز اجازه‌ی سوارکردن مسافر را داد، مسوول گیت زنگ زد و از حراست اجازه گرفت. اجازه‌ی حراست جوانک شلخته‌ای بود که پیرهن سبز روی شلوار و دم‌پایی داشت و بیست دقیقه بعد آمد و اطراف را نگاهی کرد و گفت «سوار شند» مسوول گیت به سرمهمان‌دار که ایرانی نبود توضیح داد که اگر بدون اجازه‌ی حراست کاری بکنند کارتشان را می‌گیرند و حسابشان با خدا است.

سوار شدیم و آمدیم. حساب همه‌مان البته با خداست. دعوا سر این است که خدا از چه طریقی حسابمان را برسد.

Thursday, April 24, 2008

«هواپیما روی زمین نشست ولی ترمز نکرد. بیابان بزرگی بود و می‌رفت. یک‌جا باند پرواز با خیابان تقاطع داشت و ماشین‌ها را دیدم که پشت چراغ ایستاده‌بودند، منتظر که هواپیما ردشود. ده‌دقیقه‌ی می‌رفتیم تا اصطکاک بر قانون اینرسی غلبه کند. من بودم و کوله پشتی. بیرون گیت از یکی پرسیدم که چه‌طور باید تا شهر رفت؟ نمی‌دانست. زبان‌هایی را که من می‌دانستم نمی‌دانست، ولی وقتی مادرش از فرودگاه بیرون آمد صدایم کرد و سوارکرد و برد تا وسط شهر. از آن‌جا گنبد آبی معلوم بود. روی نقشه‌ دیدم؛ بلوار علاالدین را بروی پایین، اول دست راست پشت مسجد بزرگ خانه‌ی شمس است. همان را ادامه بدهی می‌رسی به مولانا.

پایم نمی‌کشید. تا این‌جا آمده‌بودم و باز نمی‌دانستم بروم یا نروم. بلوار را گرفتم و رفتم تا نزدیک مسجد بزرگ. سمت راست دهنه‌ی بازار بود، آشنا، آشناتر از هرچیز. دروبی‌در رفتم از این کوچه به آن کوچه تا گم شوم و نداندم کجایم و یک جا بشینم و چای خبرکنم و از خودم بپرسم چه باید کرد ...»

از دفترخاطرات؛ قونیه

Wednesday, April 16, 2008

Long ago there was a young student
that needed some money to survive,
She got a small administrative function.
Today, exactly 25 years later and a little older
she wants to celebrate this with cake
at 11.00 o’clock.
Jenny


این نامه‌ای است که ینی ام‌روز فرستاد به میلینگ لیست دانشکده. مدتی بود می‌خواستم چیزی درباره‌اش بنویسم ولی فرصت نمی‌شد. حالا این نامه و کیکی که خوردیم و حرف‌های قبل و بعدش بهانه‌ای شد.

ینی دانکلمن اولین و به غیر از مدت کوتاهی تنها استاد زن دپارتمان مهندسی مکانیک دانشگاه دلفت است. او که هفت سال پیش استاد تمام شناخته شد، سرپرست تمام تحقیقات و پروژه‌های مربوط به طراحی و ساخت ابزار تشخیص و جراحی به روش با جراحت کم‌تر (+) است. از گروه‌ تحقیقاتی او بیش‌تر از ده پتنت و دو شرکت کارآفرینانه (spin-off) در همین چندسال در آمده و هیات علمی چنذ ژورنال معتبر و آکادمی MITAT هم هست.

این‌ها را هم که ندانی، همین که سروکارت به‌ش بیفتد می‌فهمی که چه آدم اساسی و نازنینی است. فکر می‌کنم حداقل دوبرابر منِ دانش‌جوی دکترا کار تحقیقاتی می‌کند. هروقت هر سوالی ازش می‌پرسم یک کتاب یا مقاله از کتاب‌خانه‌اش در می‌آورد و می‌رود سرجای اصلی مربوط به سوال و می‌گوید «فلانی هم این رو گفته، بخون شاید مفید باشه» انگار که فلانی پسرخاله‌اش است و دی‌روز آن قسمت مطلب را برایش توضیح داده.

من را یاد پروفسور مک‌گونیگال در هری پاتر می‌اندازد. وقتی رئیس دپارتمان ازش تقدیر ‌می‌کرد گفت که علاوه بر این حرف‌ها رئیس انجمن زنان دانش‌مند (ساینتیست) است. نوبت به ینی که رسید گفت که با تمام این حرف‌ها حتا نامه‌ای که برای تبریک بیست‌وپنج سال کار در دانشگاه آمده با آقای عزیز (dear sir) شروع شده است.

این جمله‌ی آخرم معنی خاصی ندارد. اگر نگذارم پاراگراف به هم می‌ریزد

Monday, April 14, 2008

دو هفته‌ی پیش روز شنبه رفته بودیم بازار وسط شهر. یک گل‌فروش دیدیم که گل‌دان‌های کوچک ـ خیلی کوچک ـ آپارتمانی دارد و توی جعبه‌های بزرگ مقوایی چیده و می‌فروشد به ثمن بخس. هی‌ دل‌دل نگاهش کردیم و پول‌هایمان را شمردیم و حساب کردیم که بعد از اجاره و بیمه و پول ویزا و بلیت‌هایی که این‌ماه باید بخریم، به اضافه‌ی سهم آقای آلبرت‌هاین و آقای ایکیا سهمی هم برای این دل‌بری‌های این گل‌وگیاه‌ها می‌ماند یا نه. آقاهه که نگاه‌ خریدار ما را دید گفت اگر یک جعبه را بخریم ارزان‌تر هم می‌دهد. این شد که ما جعبه به دست با بیست‌وچهار دوست‌ تازه‌مان و زیر نگاه و لب‌خند مردم آمدیم خانه.

دوهفته با هم خوب و خوش بودیم، پخش شده بودند این طرف و آن طرف خانه و شروع کردن هی آب خوردن و قدکشیدن. تا این که پری‌روز رفتیم برایشان بیست‌وچهارتا گل‌دان کوچک سفالی گرفتیم و خاک و بعد از ظهر نشاندیمان در خانه‌های جدید. همان وقت به فکر افتادیم برایشان اسم بگذاریم.

الان بیش‌ترشان اسم دارند. ژان‌فرانسوا ـ که برگ‌هایش تا بالای لپ‌تاپ می‌رسند ـ سرک کشیده ببیند من چه ‌می‌نویسم. «مقاله‌ی کنفرانس است عزیزم، خودم هم نمی‌فهمم چه ‌دارم می‌نویسم. بی‌خود خودت را خسته نکن، برو به همان جوانه‌ای که تازه سبز کردی برس. برو پسرم، برو عزیزم.»

Friday, April 11, 2008

دوباره کرکره را کشیدم بالا و یک کمی دکور صفحه را عوض کردم که مثلا فرقی بکند. نیش‌باز را نشاندم به جای قیافه‌ی عبوس و یک آهنگ دیگر گذاشتم. زندگی همین‌طور است دیگر، بالا و پایین زیاد دارد. هفته‌ی آینده آخرین هفته‌ی کاریم در دانشگاه دلفت است و بعدش قرار است بلافاصله برای یک کنفرانسی بروم و تمام کردن همه کارهای تمام‌نشده و ارائه‌ی آن کنفرانس کذا مانده به همین چند روز. این است که به عادت همیشه هوس کردم یکی دو کار دیگر هم اضافه کنم که دیوار این وبلاگ از بقیه دم‌دست‌تر بود.

از من چه خبر؟ کم‌کم شروع کردم به نوشتن تز که یک سال دیگر همین وقت‌ها تمامش کنم. برای بعدش هیچ برنامه‌ای ندارم؛ و ممکن است هرکاری بکنم، از اسم نوشتن در لیسانس زبان‌شناسی تا رفتن برای پست‌دکترا به یکی از موسسات تحقیقاتی وابسته به هاروارد. ولی محتمل‌ترین کار این است که بساطمان را جمع کنیم و برگردیم ایران و چندسالی در وطن مادری تا هنوز هست و ما هستیم بزییم.

ما دیگر تقریبا زنده به آن امید ایم که آرام بگیریم. آن چیزهایی که درباره‌ی موج و حرکات موجی شنیده‌اید همه شایعه است.

Tuesday, March 18, 2008

فکر کنم کم کم دیگر واقعا وقتش است که این بلاگیدن را بگذارم کنار. هزار بار این را به خودم گفته‌ام، چندبار بستم و باز کردم، گاهی هم اسباب‌کشی کردم و جای دیگر مغازه زدم. فایده‌ای ندارد. نه برای من دل‌خوش‌کنکی است، نه دل کسی را خوش می‌کند. مثل ته مقاله‌ی مجله که مدتی عاشق نوشتنش بودم، تا وقتی بالاخره نوبت به من رسید و دیدم که حکایت همان خنجر است که یکی بر کاغذ می‌زنی یکی بر دل. اشتیاق نوشتن پست جدید تا همان موقع دوام دارد که جمله‌ی اول را می‌نویسی.

زیر بار بی‌مهری نامه‌های جمعی تبریک عید له شده‌ام. هنوز نمی‌دانم چه اجباری است که کسی عید را ـ که اتفاقا یک اتفاق خیلی خصوصی است ـ این طوری عام و خالی از همه‌چیز تبریک بگوید. نه تنها از من مخاطب که از خود نویسنده هم خالی است. خوب است که تولد و سال‌گرد ازدواج را دیگر مثل عید تبریک عمومی نمی‌گویند.

جمعه‌ی پیش که زنگ زدیم به سفارت که ببینیم تا چه ساعتی می‌شود رفت و رای داد، آقاهه به‌مان گفت که ما رای از کسی نمی‌گیریم، بروید ایران رای بدهید. با این‌که زندگی‌ام هیچ‌وقت دخلی به سیاست نداشته، این مدت آن‌قدر اوضاع سیاسی ایران و فرانسه و امریکا و کوبا و تبت به خورد خودم داده‌ام که حالم خراب باشد. آخر آقاجان تو را چه به این حرف‌ها؟ تو حداکثر مهندسی، شاید یک محقق دانشگاهی بشوی. این همه غصه ندارد که. دنیا چند قاعده‌ی کلی دارد، یکیش این که اوضاع روز به روز دارد بدتر می‌شود.

این جمعه را که به نظرشان جمعه‌ی خوبی آمده تعطیل کرده‌اند. ما هم در کار بستن بار سفر ایم. می‌رویم سری بزنیم به دیار بن ژوق، و به دوستانی که این روزها از اورانیوم غنی‌شده هم کم‌یاب‌تر اند. عید و باقی این حرف‌هایش که همه می‌دانیم بهانه است. چند روزی باید از این زندگی ـ که دیگر یک میلی‌متر هم بدون نگرانی و اضطراب کار و اقامت و ... آینده‌ی چندماه دیگر هم جلو نمی‌رود ـ مرخصی بگیریم. فرموده بودند استاد «زنده بودن که خود منازعه است.»

این‌ها را نگفتم که بعد خودم نقضش کنم و سال خوب و خوش برایت آرزو کنم. می‌دانی که به طور نسبی فعلا در بد ایم و ساعت می‌شماریم که بدتر از راه برسد. برایش هفت سین می‌چینیم. تازه اگر بدانی ما خارج‌نشین‌ها یاد گرفته‌ایم که چه‌طور پز رسم و رسوم اجدادمان را به خارجی‌ها بدهیم. مساله دیگر سر بود و نبود نیست، مساله این است که کی تا چه‌وقتی دوام می‌آورد و تسلیم نمی‌شود. وگرنه که ای آقا، صد سال به از این سال‌ها.

یادم است که وبلاگ‌نویسی را یک هم‌چین وقتی، در تعطیلات پر از هیاهو و مرموز یکی دوروز قبل عید یک سالی شروع کردم. هم‌چین بی‌ربط هم نیست که در احوالی که موقع تحویل سال در اتاقم مشغول کارم و هیچ اثری از آن رمز و هیجان نمانده قالش را بکنم. تعطیلات خوش بگذرد.