Sunday, 20 May 2007

آره داداش

تو که یادت نمی‌ماند که چرا دارم می‌روم، یا مثلا گفته‌ام چند روز می‌خواهم بمانم، پس چرا می‌پرسی؟ آخر یادداشت هم که نمی‌کنی که برادر من. اگر راستش را نگویم چی؟ از کجا می‌خواهی بفهمی؟ اصلا به‌ت دروغ ‌گفتم که می‌روم برای مصاحبه‌ی کاری. لازم نداشتم‌ها، ولی وقتی می‌بینم که برایت اهمیتی ندارد و فقط می‌خواهی برویم بیاوری که پاس‌پورت ایرانی دارم و می‌خواهی مثل همیشه خوب معطلم کنی که یک صف طولانی پشتم درست شود و همه نگاهم کنند، که داری کنترل ویژه می‌کنی، دلم نمی‌خواهد راستش را بگویم. این جمله‌ات که «صبرکنید بپرسم که یک نفر با پاس‌پورت ایرانی و کارت اقامت فرانسه می‌تواند وارد هلند شود یا نه» هیچ به‌م گران در نمی‌آید. اگر می‌خواستم با این چیزها اوقاتم را تلخ کنم که اتفاقات توی ایران برایم کافی بود برای نشستن توی خانه و زارزار گریه کردن. نه برادر من. شما در این اوردرها نیستی. عکس ریش‌دار پاس‌پورت را با صورت بی‌ریشم مقایسه می‌کنی، همان‌طور که آموزش دیده‌ای فاصله‌ی چشم تا گوش، برآمدگی زیرچانه و عرض پیشانی. دیگر چه؟ شماره‌ی پاس‌پورت را با بانک‌اطلاعات افراد مشکوک و تروریست‌ها چک می‌کنی، او کی، کارت اقامت فرانسوی را توی دستگاهت می‌کشی و اطلاعاتش را کنترل می‌کنم که تقلبی نباشد، این هم او کی، دیگر چه؟ می‌خواهی مثل هم‌کارهای آلمانی‌ات صفحه‌ی اول را هم اسکن کنی و نگه‌داری، بکن، مگر فارسی بلدی بخوانی استاد؟ سوال و جوابت هم که آن طور.

راستش را می‌خواهی بدانی؟ من دارم می‌روم دیدن بانو. این دو هفته را حسابی کارکرده‌ام و پروژه‌ام را جلو انداخته‌ام، که رئیسم اجازه‌ی مرخصی بدهد. عمراً بفهمی به چه سختی جلوی خودم را گرفته‌ام و به‌ش نگفته‌ام که غافل‌گیرش کنم. سه‌ماه تمام است که ما را علاف کرده‌اید که اجازه‌ی اقامتش در حال بررسی است و نباید از کشور خارج شود. باشد. من که می‌توانم. حداقل تا نیکولاخان مستقرنشده و چیزی عوض نشده که می‌توانم. حالا شما در کتابت بگرد و از رئیست بپرس. بپرس قانون اتحادیه اروپا امروز صبح استثنایی در تبصره‌اش اضافه کرده که بتوانی من را دست به سر کنی یا نه. من این همه انتظار کشیده‌ام، از صبح علی‌الطلوع هم که از این قطار به آن قطار و از این شهر به آن شهر توی راهم. این ده‌دقیقه‌ی تو آن‌قدرها هم نمی‌کشدم، داداش.

9 comments:

Anonymous said...

سلام داداش
بي خيالي هم نعمتيه داداش

رضا said...

سلام رهی.
برو اینجا رو ببین و حال کن چه طرفدار پیدا کردی!
http://balatarin.com/permlink/2007/5/21/1059961#c-131095

DADABASE said...

خوب بود. اینا رو به غرب ندیده های ایرانی بگو که فکر میکنن توی غرب برابری جنسی و مذهبی غوغا میکنه. حالا بگو ببینیم بانوی شما ایرانیه یا نه؟ اگه هم موزیک دوست داری برو سر بزن به مخزن موزیکی من در
http://dadabase.ca/goodies/

توی goodies حتما فولدر valentine رو چک کن آهنگ اولش مال تو و بانو با هم پرانتیز بسازین

Anonymous said...

آی گفتی....آی گفتی

Anonymous said...

سلام.من يه نفر رو ميشناسم كه جلوي بقيه پاسپورتشو همجين ميتكوندن تا ببينن از توش اسلحه ايراني ميريزه يا نه؟

Anonymous said...

چی می گی اخوی؟
من چهل بار
مسیر
پاریس آمستردامو اومدم و رفتم
کی ممکنه گیر بده؟
تنها باری که منو گشتن
پلیس فرانسه بهم گفت که از هلند میای
مواد که با خودت نیاوردی
گفتم نه
همین
نمی فهمم چی می گی رفیق؟

rahi said...

اخوی
با هواپیما نرفتی که پاسپورتت رو ببینن و بفهمن ایرانی هستی. اگر نه و به پاسپورتت کاری نداشتن، کارت درسته.

رضا said...

راستی رهی از ژنو رفتی یا از گرونبل؟ چون فکر کنم از گرونبل چون که داخل شنگن است اصلا پاسپورت چک نمی کنند. من خودم همین داستان رو وقتی می خواستم از ژنو برم برلین داشتم. یارو تمام صفحات پاسپورتم رو اسکن کرد.

ٍEhsan said...

دوست عزیز امروز تازه با وبلاگتون آشنا شدم و حدس می زنم خیلی دغدغه های مشترک با هم داریم.
من هم مثل شما تنها هستم در خارج از کشور.
بیشتر متن های این صفحه را خواندم. این آخری خیلی تلخ بود. با تمام وجود می فهمم. شاید اونهایی که توی ایران هستند تلخی این نوشته و مخصوصا پاراگراف آخرش رو اصلا متوجه نشن.