Saturday, 30 May 2009

آن چه از کاندیدایمان باید بپرسیم


فیلم احمدی‌نژاد را در یوتیوب دیدیم و کلی حرف زدیم. به نظر من فیلم بدی نیست، مخاطبش را خوب می‌شناسد و مستقیم باش حرف می‌زند و پیام می‌دهد. انتظار نداشتیم از دختر دانشمند دبیرستانی و هاله‌ی نور و هو کردن دانشگاه کلمبیا حرف بزند. نمودار آماری پروژه‌های انجام شده اش هم طعنه می‌زد به انیمیشن‌های ستاد من که یعنی ما هم بلتیم.
من می پرسم اگر همین حرف ها از دهان خاتمی در می‌آمد خندان نبودیم و قند توی دلمان آب نمی‌شد؟ ما با چی احمدی‌نژاد بد هستیم؟ بیاید همان‌ها را پیدا کنیم و دقیق و روشن به‌ش بپردازیم. بفهمیم که دوست داریم رییس جمهور آینده چه خصوصیاتی داشته باشد و چه نداشته باشد.
برای شروع این مصاحبه دکتر مشایخی بسیار خواندنی است. من ارزیابی ایشان را خلاصه می‌کنم.

۱ - قاطعیت در تصمیمات دولت (مثبت)
۲ - ضعف در نظام تصمیم گیری
۳ - درست استفاده نکردن از سرمایه‌های نیروی انسانی (کنار گذاشتن بدنه موجود)
۴ - عدم استفاده از درآمد عظیم نفتی برای سرمایه گذاری زیربنایی و توسعه بخش خصوصی
۵ - واردات بسیار گسترده کالاهای خارجی با ارز ارزان که باعث اختلال در صنعت تولید داخلی شده
۶ - افزایش بودجه های جاری و عمرانی و تزریق پول به جامعه که اثر تورمی داشت
۷ - عدم استفاده از درآمد عظیم نفتی در اجرای طرح های بزرگ که مشکل فایننس دارند
۸ - حذف سازمان برنامه و بودجه
۹ - فشار دولت به بانک مرکزی برای تامین منویات دولت (وام بیش از حد به بانک‌ها و تزریق پول به جامعه)
۱۰ - عدم انتقال مالکیت شرکت‌های دولتی به نهادهای عمومی

شما به این لیست چه اضافه می کنید؟‌
چه طور بفهمیم کاندیدای مورد نظرمان موضعش در این موارد چیست؟ چه پارادایم فکری (به قول دکتر) دارد و چه برنامه‌ای برای برای مدیریت و هدایت جامعه؟

Friday, 29 May 2009

از دید من خارج نشین

ایده‌ی این پست از نوشته‌ی آرش است.

بنا داشتم یک چیزی با بنویسم با عنوان این که چرا انتخابات هربار این قدر اعصاب خورد کن است؟ بیایید اول پیش‌نهادهای آرش را ببینیم:
هیجان: احوالی که دو سه هفته مانده به انتخابات شروع می‌شود. خود هیجان با آرامش اعصاب دشمن است، ولی فکر کنم با هیجانی که طرف‌دار یک تیم فوتبال شب مسابقه فینال دارد فرقش این است که تو هم در مسابقه سهم داری. اگر مقایسه را ادامه بدهیم، بد نیست توجه کنیم که نتیجه در فوتبال جلوی چشم تو و چندمیلیون چشم دیگر معلوم می‌شود. اگر داور عادل نباشد تو ترسی از انتقاد و نشان دادن ناراحتیت نداری، و این که می‌دانی بالاتر از داور سازمانی است که به خاطر ساختاری که دارد نفعش در درست برگزارکردن مسابقه است، نه در دست بردن در نتایج. و این همه از هیجان منفی می کاهد.

بیرون گود بودن: درست است که ما خارج از ایران ایم و اوج سختی ‌ای که از سیاست‌های احمدی‌نژاد کشیده‌ایم این بوده که در مرز پاسپورتمان را زیاد چک کرده‌اند و کج کج نگاهمان کرده‌اند، و دست آخر رشته‌ای که می‌خواستیم درس بخوانیم پذیرش نداده‌اند، و می‌دانیم خانواده و رفقا و باقی مردم داخل ایران با گرانی و بی‌کاری و فقر و گشت ارشاد و این جور چیزها جنگیده‌اند. ولی به هرحال ما هم ایرانی هستیم و من این طور ادعا می‌کنم که سرنوشت کشور برایمان مهم است. و البته من فکر نمی‌کنم آقا یا خانمی که کارت اعتباریش در جیبش است و دغدغه‌ی پول ندارد لزوما درباره‌ی ایران پرت و پلا می‌گوید. اتفاقا من فکر می‌کنم کسی که تجربه‌ی زندگی کردن در یک محیط غیرایدئولوژیک، با ساختار دموکراسی و هدایت برنامه ریزی کشور را دارد، حتا اگر سکان کشور دست سارکوزی باشد، چشمش راه‌حل‌هایی را می‌بیند که من وقتی توی ایران سه جا کار می‌کردم و با هزار چرخ‌ نچرخ درگیر بودم و می‌بایست هر مشکل ساختاری ام را با غیرساختاری روش‌های ممکن حل کنم نمی‌دیدم. مثال؟ سیستم تامین اجتماعی، قانون کار، بیمه، تضمین کیفیت کالا واز این دست.

من ـ از بیرون گود ـ فکر نمی‌کنم که مشکلات کشورمان با رفتن احمدی نژاد تمام شود و برود. من می‌بینم که احمدی‌نژاد حریف مساله بنزین شد، و می‌دانم که خاتمی و هاشمی نشده‌بودند، و پیش خودم کلی ایده داشتم که این کار را بهتر می‌شد انجام داد. از یک اقتصاد دان با تجربه شنیدم که این کار ـ حذف سوبسید مصرف ـ مثبت و مهم است، ولی فلسفه اش این است که پول صرف رفاه مردم شود، نه این که کالای مصرفی‌شان گران شود در ازای هیچ. و از یک آدم داخل سیستم شنیدم که تنها روشی که می‌شد این کار را کرد روش احمدی نژادی بود، اگر به روش‌های دیگر می‌شد که به این ‌جا نمی‌کشید. من ـ از بیرون گود ـ هم‌چنان نمی‌توانم قطعی بگویم که حذف سوبسید بنزین به خودی خود درست بوده یا غلط. حواشی و نحوه‌ی انجام و این مسائل هم که اضافه شود که دیگر واویلا. حالا من چه طور این کار احمدی‌نژاد را نقد کنم؟

این است که فعلا در جمع خارج نشین‌ها تنها کسی شده‌ام که بی سوال طرف‌دار آمدن موسوی یا کروبی (در حقیقت رفتن احمدی‌نژاد) نیستم و بحث احمدی‌نژادی کردن برایم نه یک بخشی از عیش روزانه، که یک مساله و درگیری همیشگی ذهنی است. من جواب‌هایی از این دست که حداقل آب‌روی ایران نمی‌رود و دیگربدتر از احمدی‌نژاد که نمی‌شود را نمی‌خرم. هنوز هم هیچ دلیلی قوی‌ای در انتخاب بین بدتر و بدتر از بین کاندیداهای موجود ندارم.

دلم می‌خواهد حرف خوب آرش را تکرار کنم : عدم ممارست برخواسته‌هایمان. تا حالا فکر می‌کردم که الان وقت این حرف‌ها نیست، ولی الان به نظرم اتفاقا وقتش الان‌هاست که همه وطن‌دوستیمان اوج گرفته که بپرسیم ما برای ایران چه کار می‌توانیم بکنیم؟ بپرسیم اگر موسوی یا کروبی رئیس جمهور شد چه کنیم که تجربه‌ی خاتمی تکرار نشود؟ فکر کنیم که اگر احمدی نژاد رئیس جمهور ماند و به کارهایش ادامه داد، چهار سال ـ دیده‌اید که چه‌قدر زود می‌گذرد ـ بعد دوباره به همین نقطه برنگردیم الان هستیم.

Wednesday, 27 May 2009

این روزها

هوای گرنوبل هم به شدت اروپایی است و هم کوهستانی، طوری که تقریبا هرروز یا دو روز یک بارعوض می‌شود وبعضی وقت ها هم صبح خنک به یک ظهر گرم آفتابی و بعد از ظهر کلافه کننده و بعد ابرهای سیاه و باران سیل آسا و آخر یک آسمان صاف و هوای ملس دم غروب می‌رسد. من عاشق این جور تغییر هوا ام. به خصوص سال اول دانشجویی این جا که در کامپوس و منطقه جنگلی بودم تا باران بند می آمد می دویدم بیرون برای راه رفتن و دوچرخه سواری.

این مدت کارم شده این تز دکترا. کم کم دارم به کارم علاقه مند می شوم، شاید هم علاقه بند. به هر حال. در مجموع یکی دو ماه دیگر ماجرا تمام می شود و شانس زیادی برای کارکردن و ماندن در همین جا ندارم، و احتمالا مثل همیشه کلی کارهای نیمه تمامم به خصوص مقالات، نیمه تمام خواهند ماند.

انتخابات هم که روی اعصاب است. ما اخبار را جسته گریخته دنبال می کنیم و برنامه‌های تلویزیونی اساتید را روی یوتیوب می بینیم. با کمال شرمندگی اولین واکنش من خنده است، و بعد به یاد بدبختی و گرفتاری‌ها و اوضاعی که بیش‌تر دوستان و خانواده‌ام درگیرش اند می افتدم و خنده خشک می‌شود. و این ماجرا هی تکرار می شود. بی‌خودی نباید نشست انتخابات فرانسه و امریکا را دنبال کرد و چه می‌دانم برنامه‌های بحث انتقادی شبانه تله‌ویزیون فرانسه را دید. نتیجه اش همین می‌شود. مساله این است که تو ایرانی هستی. به قول یک آقای دکتری در شریف که می گفت نیکول کیدمن خیلی خوش‌گل است، خیلی ماه است، وخیلی معرکه بود که نوه‌ی کیدمن باشی، ولی واقعیت این است که نیستی و داری با مادربزرگ و پیر و چروک و از کار افتاده‌ات زندگی می‌کنی و اگر می خواهی کاری کنی باید او و مسائلش را ببینی نه کیدمن را.

این ها را نوشتم که خبر بدهم زنده ام و فارسی نوشتن یادم نرفته. اگر این فصل در دست را تا هفته‌ی دیگر که استاد از برزیل برمی‌گردد تمام کنم، این جا یک بحث انتخاباتی راه می‌اندازم.

Tuesday, 28 April 2009

مهندسی زنده


این کلاسی که این هفته می روم که احتمالا آخرین کلاس دوره دکترایم باشد اسمش هست مهندسی بافت و باقی زنده جات. یک کلاس هفت نفره با استادان استثنایی است که هرکدامشان گردنی بسیار کلفت دارند و در این حوزه کارهای اساسی کرده اند و می کنند. من خیلی جسارت کرده ام که این درس را برداشته ام. فکرکنم فقط من هستم که سال هاست با تانسور و دیورژانس و لاگرانژ و لاپلاس و باقی حضرات سروکاری نداشته ام و این روزها عجیب احساس می کنم دلم برایشان تنگ شده است.
این تز سه ساله با همه ی ماجراهایش به م نشان داده که در هیچ زمینه ای چیز مهمی نمی دانم ـ دوستی داشتم که می گفت این وضعیت مال فوق لیسانس است، دکترا وقتی است که بفهمی باقی هم چیزی نمی دانند. حالا البته می شود دل خوش کرد که خیلی هم دیر نشده و این موضوع داغ صحبت این مدت من و بانو است که می توانیم بی خیال این مسیر و مراحل پیش رو بشویم و یک کمی برگردیم به عقب و از ابتدا درست درمان تحصیل را شروع کنیم یا نه. منظور از ابتدا بیشتر ابتدای مقطع دکتراست. من تمایل شدیدی پیداکرده ام به مهندسی بیومکانیک، و یک جورهایی خواب حوزه ای هم که می خواهم بعدا کار کنم را دیده ام، ولی سواد و مهارتی که الان دارم با سطحی که لازم است تفاوت جدی دارد. یک فرصت رویایی این است که یک پست داک دوساله پیدا کنم و استاد صبر و حوصله کند که من چندماهی را فقط بخوانم و یادبگیرم و کمک کند که راه درست و سریع را بروم. نه مثل این تز که برخلاف جذابیت تمام کارهایی که کرده ام بخش زیادیش به درد نوشتن و انتشار نمی خورند و نیمه بیشتر را دارم این دم آخری تولید می کنم.

مشکل جدی این است که من هنوز از صمیم قلب دانش پایه ای کارمان را دانش نمی دانم. و این که نهایت کارم که پیشنهاد یک متودولوژی، توضیح جزیی آن (با یک پروژه شاهد) و ارزیابی آن هم نظری و هم عملی است را آن قدر علمی تصور نمی کنم. این البته مشکل بیشتر کارهای بین رشته ایست، چیزی که من همیشه عاشقش بوده ام. به هر حال، دارم یک کم نقش بازی می کنم که این فصل تز را هم تمام کنم و وارد توضیح مدل پیشنهادی بشوم. آن وقت کار راحت تر است. یعنی امیدوارم که بشود.

این دو بحث جداهستند ها، تاکید می کنم که از این تز دفاع کنم بعد بروم سراغ کار دیگر.

Thursday, 23 April 2009

لو پتی نیکولا

توی شهرداری پاریس یک نمایشگاه نیکولا کوچولو برپاست. نقاشی‌های سامپه را گذاشته‌اند در قاب‌های خوش‌گل و داستان را کنارش روی دیوار نوشته‌اند و مصاحبه‌ها و گزارش‌های روزنامه‌ها از ماجراهای نیکولا کوچولو. خلاصه دل آدم آب می‌شود. ما رفتیم و دیدیم و دلمان آب شد. داشتم فکر می‌کردم چرا همچین چیزی در تهران اتفاق نمی‌افتد که شهرداری یک نمایشگاه منظم و درست و درمون از یک کاری برپا کند و خانواده‌ها با بچه‌هایشان بروند و ببینند و لذت ببرند. یعنی دنبال دلایل منفی اش می‌گشتم، این که شهرداری خودش را مسوول این جور کارها نمی‌داند، این که کدام هنرمند؟ کدام هنر که به‌ جایی برنخورد؟ کدام سوژه که هم پدرومادر و هم بچه‌ها را جذب کند؟ که رسیدیم یک جای نمایشگاه که ترجمه‌ی کتاب‌ها به زبان‌های دیگر را گذاشته‌ بودند؛ یک ردیف طولانی. و همان‌طور که می‌توانید حدث بزنید بدون ترجمه‌ی فارسی. چرا؟ چون لابد یا روی ناشر هم خبر ندارد، چون کار بدون اجازه‌ی ناشر ترجمه و چاپ شده، چون در ایران اصولا اجازه یا خدای‌نکرده موافقت صاحب اثر را برای ترجمه گرفتن معنی نمی‌دهد؟ یا نه من بدبین‌ام و همه‌ی کارها درست و حسابی انجام شده و فقط چون ایران یک مشکل کوچولو دارد و برای کپی‌رایت ارزشی قائل نیست از بازی خارج شده. از بازی‌ای که ویتنامی و ترکیه‌ای و اسرائیلی(عبری) و مجاری و بیست و خورده‌ای زبان دیگر که هیچ‌کدام داعیه تاریخ ادبیات غنی ندارند امروز بازیگر جدی چاپ و نشر اش هستند.

Thursday, 16 April 2009

این روزها

این روزهای شتاب‌ناک و درگیری‌های بی‌فرجام نویسنده با متن و من با زندگی و پرونده‌ گذاشتن‌ها و نامه‌نگاری‌ها و تلفن‌ها و از همه بدتر هوای بهار گرنوبل، که ابر حاشیه‌ی کوه‌هاییش نگاه را برای همیشه مال خود می‌کند، من برده به احوال سال اول دانش‌جویی در این شهر. سال همه‌ی سختی‌ها و ماجراها و دل‌خوشی‌ها و اضطراب‌ها و تنهایی‌ها و هزار احوال توصیف‌ناشدنی و تکرارنشدنی دیگر. این چندسال سال آن‌قدر پرماجرا گذشت و این همه‌ بچه‌ی جدید که به دنیا ‌آمدند و به‌زودی ‌می‌آیند و دوستان سابق که بیش‌ترشان از شهر رفته‌اند، انگار می‌کند که عمری این‌جا گذرانده‌ام. به خودم می‌گویم خیلی جو نگیردت، تازه بیست‌وهشت ساله شده‌ای و درس‌ات دارد تمام می‌شود که بروی سراغ زندگی واقعی. نه. انگار عمری گذشته است.

این آهنگ آن روزهاست که این روزها توی گوشم می‌چرخد.

پی‌نوشت ـ یک پزشک یک پیش‌نهاد خوب برای شنیدن و گرفتن آهنگ فرانسوی دارد، اگر دوست دارید. مطلبش در ریدر می‌آید ولی در سایتش نیست که لینک بدهم. جل الطبیب.

پی‌نوشت بی‌ربط ـ می‌دانستید فرانسوی‌ها به در زبان عامیانه به پزشک می‌گویند توبیب؟

Wednesday, 15 April 2009

طراحی مهندسی و باقی ماجراها

همان‌طور که لابد می‌دانید من دانش‌جوی دکترا هستم و مدتی‌ است که مشغول نهایی کردن‌ تحقیقاتم و نوشتن گزارش نهایی ام و بنا دارم تا پاییز امسال از تز ام دفاع کنم. می خواهم مدتی از این فرصت باقی‌مانده را پای مباحث تحقیقاتم را به این‌جا باز کنم تا هم برای خودم تمرین انشا و بازگویی و توضیح باشد، هم شاید شما علاقه‌مند به خود موضوع یا در کل روی‌کرد علمی ‌تحقیقی به یک موضوع باشید و بتوانیم بحث کنیم و از هم یاد بگیریم. شاید بعد بحث بالا گرفت و کل داستان را بردیم به بلاگی دیگر. (مثل این یکی).

برای شروع بد نیست موضعمان را درباره‌ی طراحی و طراحی مهندسی معلوم کنیم. طراحی که معادلی است برای کلمه دیزاین به تعریف ویکی‌پدیا «دانش ایجاد یک نمایه از هر تصویر ذهنی یا واقعی» است. در ویکی‌پدیای انگلیسی می‌خوانیم «به عنوان فعل، طراحی‌کردن به فرآیند تاسیس و توسعه یک برنامه برای یک کالا، ساختار، سیستم، یا یک جزء مورد نظر است.» با این تعریف عمومی می‌توان تاحدودی فهمید که طراحی دو جنبه‌ی متفاوت هنری و مهندسی دارد. با توجه به این که پیدایش مبحث طراحی از جنبه‌ی هنری بوده‌است و عمر طولانی‌تری دارد، با داغ‌شدن جنبه‌ی مهندسی و ورود محققان مهندسی و تولید کالا (از رشته مهندسی صنایع) و هم‌چنین سایر رشته‌های مهندسی (به طور خاص مکانیک، نرم‌افزار، معماری و ساختمان) به این بحث، کلمه طراحی به جنبه‌ی هنری محدود شده و این جنبه‌ی دیگر با عنوان طراحی مهندسی و طرحی صنعتی شناخته می‌شود. توجه کنید که فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها هم که در توسعه این بحث و مطرح کردن آن به عنوان یک حوزه‌ی علمی نقش جدی داشته‌اند، دیزاین را برای جنبه‌ی هنری نگه‌داشته‌اند و برای طراحی مهندسی از واژه‌های متفاوت استفاده می‌کنند: Konstruktionwissenschaft Conception Engineering Design

طراحی مهندسی به این ترتیب موضوع تازه‌ای است، و هنوز راحتی نمی‌شود آن را علم نامید. نایجل کراس از گردن‌کلفت‌های این حوزه است در سرمقاله‌ی شماره‌ی 28 مجله‌ی دیزاین ستادیز با عنوان «چهل سال تحقیق در طراحی» توضیح می‌دهد که چه‌طور در دهه‌ی 60 اولین روی‌کردهای علمی به حل مسائلی که جنگ جهانی دوم پیش آورده بود در ادامه‌ی مطالعات مربوط به خلاقیت از دهه 50 با معرفی کامپیوتر و حل مسائل به کمک نرم‌افزار هم‌راه شد و اولین کتاب‌های دیزاین متدولوژی منتشر شد. دهه‌ی 70 با مقاومت جامعه مهندسی دربرابر قبول متدولوژی شروع شد، طوری که بعضی از پیش‌گامان ماجرا هم از حرف خود برگشتند و علوم مهندسی جدید را با لیبل‌های چون زبان ماشین خارج از حوزه اعلام کردند. این درگیری علمی در حقیقت باعث شکل‌گیری چیزی شد که ما امروز طراحی مهندسی می‌نامیم. ریتل با پیش‌نهاد نسل دوم متدها موضوع دیزاین متدولوژی را نجات داد و محققان بسیاری درباره‌ی شناسایی مشکل، قابل قبول بودن راه‌حل‌ها، ایده‌ی مشارکتی بودن فرآیند طراحی طوری طراح و صاحبان مشکل (مشتری، کاربر، خریدار) ارتباط موثرتری داشته باشند و غیره مقالاتی منتشر کردند. کنفرانس‌ها و تشکل‌های علمی مخصوص به طراحی مهندسی شکل گرفتند و نسل بعدی کتاب با روی‌کردهایی مانند روی‌کرد سیستماتیک (ببینید) از راه رسیدند.

در دهه 80 جنبه‌های دیگری از دیزاین با روی‌کرد دیسیپلین مخصوص دیزاین و راه‌های مخصوص دیزاین برای شناسایی و حل مسائل مطرح شدند. هم‌چنین از سرعت رشد یک سویه‌ی طراحی مهندسی در مهندسی برق و مکانیک کاسته شد و جنبه‌های دیگر طراحی محصول هم وارد بحث شدند، از جمله محصولات پزشکی و جراحی که موضوع تز من است.

با این مقدمه، می‌توانیم بحث را شروع کنیم. من قصدم این است که چند قسمت خلاصه از فصل مرور ادبیات تزم را این‌جا بیاورم. جستجو در قصد فهمیدن این که دیزاین متدولوژی اصولا به چه درد می‌خورد، این که چه جنبه‌هاییش کار شده و چه جنبه‌هایی نه، و این که اگر یک مساله‌ی جدید داریم و می‌خواهیم فرآیند حلش را از بالا، یعنی فراتر از ذهن یک مهندس درگیر پروژه نگاه کنیم و فرآیند طراحی و تولید محصول را ببینیم چه کار باید بکنیم و چه پیش‌نهادهایی هست و غیره. بعد می‌رویم متمرکز تر این مسائل را در حوزه‌ی طراحی وسایل جراحی جدید که باعث تحول تکنیک‌های جراحی شده است می‌پرسیم و بعد دنبال جوابش می‌گردیم. اگر کسی حوصله‌ی انگلیسی خواندن و ایراد گرفتن چه مفهومی و چه زبانی داشت که اصولا کافیست لب تر کند.

Tuesday, 14 April 2009

سفر به ماه و نکاتی در باره ی گزارش نویسی

مطلبی دیدم به اسم سفر به ماه، بزرگ‌ترین دروغ قرن بیستم ـ خبرگزاری فارس نیوز: ما مدارکی داریم که فرود انسان بر روی ماه در اواخر دهه 60 و اوایل 70 دروغی بزرگ بوده است. به هر حال امضای فارس نیوز نشان می‌داد که مطلب چه‌ اندازه می تواند غیردقیق، مغرضانه، غیرمستند و به قول معروف فارس نیوزی باشد، ولی این بار دیگر از انتظار من فراتر رفت. قبل از نوشتن این پست دیدم که دوست نادیده آرش خان کمانگیر مثل قبل ساکت ننشسته. این ها را هم من می‌خواستم اضافه کنم.

اول ـ منابع. تمام مدارکی که برای اثبات این بزرگ‌ترین دروغ قرن بیستم از این سه منبع آمده اند: وب سایت پادکست مردم (قسمت تئوری توطئه)، ویکی پدیا (کلا)، و کلمه ی moondeception

دوم ـ ساختار گزارش. متن بدون نویسنده از همان سوتیتر ادعا می‌کند که «ما مدارکی داریم ...» و صد البته که هیچ مدرکی فراتر از آرگیومنت سطحی بدون ارجاع و شاهد و غیره متعلق به متن نیست. همین آرگیومنت ها هم ترجمه‌های ناشیانه‌ی منبع اول است. (مطلب آرش را ببینید) . در نتیجه به نظر فارس نیوز مدرکی که ندارد هیچ، بلکه تحقیقی هم انجام نداده (نه حتا اندازه‌ی خواهر کوچک من که برای ارائه‌ی کلاس زبانش همین موضوع را انتخاب کرد و چند تا سایت مخالف و موافق و کلی مطلب وبلاگی خواند و فیلم نیمه تاریک ماه در همین ارتباط را دید)، بلکه یک مطلب آماده را از یک سایت تئوری توطئه برداشته و به دلخواه ترجمه کرده و به اسم خودش منتشر می‌کند.

سوم ـ لحن نگارش. ببینید چه عبارت‌هایی در گزارش با روی‌کرد علمی این چنین پرمدعایی از حوزه‌ی علم و فن‌آوری گروه دیدگاه یک خبرگزاری پیدا می‌شود:

«حتي يك تفاله اي از كيسه ي زباله ي زمين مانند آدولف هيتلر هم مي دانست»،

«اين جا در عكس زير مكاني در ايسلند است كه ما فهمديم كه بسياري از كلك ها و دروغ هاي ناسا در آن ساخته شده است»،

«اين يك مورد واقعاً ديگر خيلي خنده دار است ...»،

«مطمئناً همين كه ناسا گفته، درست است... »،

«اگر باز هم شك داريد، توضيح دهيد كه چگونه فضانوردان روي ماه پياده روي كردند... »،

« واقعاً حواس پرتي هم حدي دارد »

«ناسا خودش هم بهتر مي داند كه اگر چنين سيستم خنك كننده اي...»،

«من خودم كساني را ديده ام كه به شدت عصباني شده اند و در حالي كه اين عكس ها را پاره مي كنند، جيغ هم مي زنند»،

«بهتر است به كسي ديگر نگوييد. شايد مسخره تان كردند»

« آنها كاري نكردند كه روسها را احمق جلوه بدهند. و هيچ كس هم قبول ندارد كه روسها آن قدر احمق باشند كه اين گونه گول بخورند؟ »

و از این دست.

چهارم ـ استناد و مرجع دهی. جابه‌جای گزارش پر است از جملاتی که حقیقت عام نیستند و احتیاج به نشان دادن مدرک یا ارجاع به یک سند یا گزارش منتشرشده دارند، یا این که اصولا ارجاعی اند و به یک سازمان یک شخص گرفته شده‌اند که طبیعتا نیاز به ذکر منبع دارند. در غیر این صورت خواننده از خودش سوالاتی می‌پرسد که بی جواب می‌ماند. حالا پارگراف شروع گزارش را بعد از نقل قول از هیتلر (هم‌چنان بدون منبع) را با هم ببینیم. [عبارت داخل کروشه از من است]

«براي شروع بهتر است بدانيد كه تنها 100 نفر در پروژه فرود بر روي كره ي ماه درگير بوده اند. [از کجا بدانیم؟] مركز كنترل در هوستون (Houston) به علاوه بيشتر زنان و مرداني كه بر روي اين پروژه كار كرده اند، شكي باقي نمي گذارند كه اين كار يك دروغ بوده است [چرا؟ یعنی بدون شک هر شرکتی در هیوستون که مرد و زن درش کار کنند حتما جعلی و دروغ است؟ ]. اما چگونه ممكن است؟ خيلي ساده. قدرت كسي كه چنين افتضاحي را به بار آورده هرگز اجازه نمي دهد كه كسي اين تصور را داشته باشد [چه دلیل ساده و دقیقی. کدام افتضاح؟ یعنی چه که اجازه نمی‌دهد کسی چنین تصوری داشته باشد؟ کدام تصور؟]. هزاران نفري كه درگير اين ماجرا شده اند [به گمانم فرموده بودید تنها صدنفر بودند]، تنها نگران قسمت كوچكي بودند كه مربوط به آنها بود. مهندسان، مكانيك ها[واقعا مکانیک؟]، برنامه نويسان كامپيوتري و... كاري نداشتند كه با هم مشترك باشد [یعنی چه؟ یعنی پروژه‌ی ساخت این فضاپیما این قدر مدولار بود که لازم نبود هیچ دوتخصصی با هم هیچ اشتراکی داشته باشند، عین لگوسازی، نه؟]. بنابراين بيشتر افراد از چيزي از يك پروژه ي هاليوود سر بيرون مي آورد، چيزي نمي فهمند [چه طور می‌شود ثابت کرد یا نشان داد که افراد چیزی نمی‌فهمند؟ ربطش به هالیوود چیست؟] »

در ادامه متن هم، حتا وقتی پای متهم اصلی و دروغگوی بزرگ ناسا در میان است، مثل عبارت ناسا ادعا می‌کند، ناسا به ما می‌گوید، ناسا تاکید می‌کند و غیره، هیچ ارجاع یا سندی در کار نیست. همین طور درباره‌ی باقی نقل ها.

پنجم ـ نقل گزارش با «ما» شروع می‌شود. در ادامه جاهایی «من» می ‌بینیم. یک جا می‌بینیم «ما تلاش كرديم كه اطلاعاتي در مورد فعاليت هايي در منظومه شمسي كه همزمان با پروژه ي آپولو فعال بوده اند، تهيه كنيم. فهميديم كه اين اطلاعات براي تمام روزها و تمام سالها قابل دسترسي است، غير از روزها و ساعت هايي كه مأموريت آپولو(به اصطلاح) در حال انجام بوده است» و البته هیچ اثری از این تلاش در دست نیست که باور کردنش کمک کند. تا این که می‌رسیم به این جمله ‌ی درخشان : «اين مقاله قبل از مرگ آرمسترانگ تهيه شده است».

ششم ـ گزارش ابتدا یک سری دلیل ـ با وصفی که گفتم ـ به صورت تفکیک نشده و نا منظم ارائه می‌دهد که ادعای سفر به ماه دروغ است. بعد می رسیم به تیتر «حقایق آپولو». به نظر من هیچ کدام از بیست و یک مورد ذکر شده یک حقیقت یا فکت نیستند. از جمله نگاه کنید به « 2 ـ شايعه اي هست كه مي گويد فضانورد آپولو ...»، « 6 ـ در اوايل دهه ي 1960 مسئولان ناسا طي جلسه اي پشت درهاي بسته، فهميدند كه سفر انسان به ماه قبل از 1970 امكان پذير نيست»، «17 ـ فيلم هايي كه نشان مي دهد آپولودور ماه گشته است، توسط يك دوربين سوار بر ريل كه به آرامي دور مدل گچي ساختگي ماه مي چرخد، گرفته شده است. » و از این دست.

هفتم ـ در پایان نگارنده نه سوال زیر عنوان «چند سوال اساسی» می ‌پرسد، که در مقابل بحث ابتدا مقاله نه تنها اساسی نیستند که بسیار ابتدایی اند. همه را هم به همان دقت قابل انتظار پاسخ داده، مثلا « 3 ـ در مورد بي وزني چه مي گوييد، آيا چنين چيز در زمين و با گرانش قوي آن امكان دارد؟

اين هم يكي ديگر از ادعاهايي است كه در عين خنده دار بودن، هيچ چيز را ثابت نمي كند. فيلم در نور كم گرفته شده است، به علاوه يك فيلم سياه و سفيد با كيفيت خيلي پايين است.»

آخر ـ چرا گزارشی که می ‌خواهد دروغ و تقلب دیگری را رو کند خودش تقلب می‌کند و دروغ می‌گوید؟ چرا گزارش بخش علمی یک خبرگزاری این قدر غیرعلمی و ابتدایی است؟ چرا در دم و دستگاه تهیه مطلب تا نشر یکی نیست که متن را یک بار بخواند و بپرسد این متن تحقیق است؟ ترجمه است؟ شعار حماسی است؟ چیست؟

و انگار این داستان داستان جدیدی نیست. چند وقت پیش به یکی از دوستان قدیم که الان در روزنامه نگاری ایران صاحب‌نام است نامه‌ای زدم که فلانی من دارم می‌آیم ایران و اگر دوست داشته باشید می‌توانیم یک کارگاه کوچک ترتیب بدهیم و چندتا مجله‌ی این ور آبی را با هم ورق بزنیم و بحث و آنالیز کنیم و سعی کنیم بفهمیم چه ویژگی‌هایی دارند. بعد یک اصولی دربیاوریم و بعد بنشینیم با هم‌فکری و با الگوهای موجود ببینیم شما برای کارتان و مخاطبتان چه کار کنید بهتر است. ذوق زده بودم دیگر، تازه شروع کرده‌بودم چند مجله‌ی فرانسوی از لو پوان و علم و زندگی می خواندم و از خوشی روی پا بند نبودم। می‌خواستم همین ها را بگویم، اصول ساده و پایه. چیزهایی که هرکسی یک وقتی در معرض جنس خوب باشد دستش می‌آید.

آن کارگاه هیچ‌وقت برگزار نشد. کسی از طرفشان جواب داد که شما اصلا چه کاره‌ای و چند سال در کدام نشریات معروف کارکرده‌ای؟ چه چیزهایی را می‌توانی به ما یاد بدهی؟ کی گفته که ما احتیاج به دیدن الگوهای خارجی داریم؟

من جوابی ندادم. چه داشتم بگویم. ولی بیش‌تر از این که از دست آن دوست ناراحت شوم، به نظرم آمد که حرفش این است که باشد، ولی می‌دانی می‌خواهی این حرف ها را به چه کسانی بزنی؟ بفرما نمونه اش. والحق که انصاف داشت این را قبل از هرچیز نشانم بدهد।


پی‌نوشت. این نوشته در طرف‌داری از ناسا و نقد فارس نیوز برای خاطر افشاگری اش نیست، روشن است که؟ ماجرا سر چگونه بودن یک گزارش است. من هنوز هیچ نظر قطعی‌ای درباره‌ی راست یا دروغ بودن فرود انسان بر ماه ندارم. اگر به خود موضوع علاقه‌مند هستید یک سرچ مختصر بکنید و آن فیلم را ببینید. بحث جالبی است.


Thursday, 26 March 2009

به رنگ تز

این تز نوشتن آدم را بد عادت می‌کند، یک جور مرض کنج‌کاوی به آدم می‌دهد و بی‌اعتمادی به همه چیز. گوگل و شبکه دانش هم که مزید بر علت. دیگر مثل دیوانه‌ها هر مفهموم مهمی می‌بینم دست به کار می‌شوم که کی گفته و چرا گفته و در چه کانتکست (مقوله؟) ای. از آن بدتر این که جمله‌ی کامل طرف را از مقاله برمی‌دارم و گوگل می‌کنم ببینم متن خودش است یا از جایی برداشته، و چرا این کار را کرده. این طوری آدم کم کم سرچشمه‌ها را پیدا می‌کند، و می‌فهمد کی‌ها تاثیر گذار بوده‌اند و مثلا چه طور باندبازی و انحصاری‌کردن باعث شده که یک نظریه و نوع نگاه ابتر بماند و یکی دیگر بی‌نهایت بار تکرارشود.

سندرم دیگرم این شده که فهمیده‌ام این جبهه‌بندی تا حد زیادی پنهان است و در ده‌تا ژورنالی که درباره‌ی طراحی مهندسی در می‌آید مثال های بی‌شماری پیدا می‌شود که نویسنده به آدم‌هایی از طرف مقابل رفرنس داده و از کارشان استفاده کرده تا حرف خودش را بزند। هم‌چنین، می‌بینی با اعتماد به نفس می‌گوید که این قسمت موضوع در ادبیات بررسی نشده و می‌بینی در تمام فرآیند داوری و چاپ کسی بهش نگفته دوتا ژورنال از آن طرف ببین، و ببین که روی این موضوع شماره ویژه (اسپشال ایشو) در آورده اند. حالا در تزم هی به رخ می‌کشمش.

خلاصه این که داستانی است این علم دیزاین.

پی نوشت. نمی خواستم این ها را بگویم. آمده بودم بنویسم دنبال اسم یک کسی رسیدم به یک صفحه‌ای که یک فراخوان اسم رنگ بود و مردم هم اسم رنگ نوشته بودند و خیلی دیدنی و خواندنی بود. هوس کردم پای مطلب ـ که مال چندسال پیش بودـ اضافه کنم بوردو.

Wednesday, 11 March 2009

بدون تیتر

اول، این بیبلیوگرافی نوشتن اول تز اون‌قدرها هم که صحبتش بود ترسناک و دردآور نیست. شاید چون من همیشه نگرانش بودم و خودم را زیادی آماده‌ کرده بودم، یا مثلا زیادی نگران بودم. هفته‌ی پیش نصف سختش را تمام کردم و این هفته که به اصطلاح نصفه آسان مانده، خیلی میلم به نوشتن نمی‌رود. چالشش را از دست داده انگار. شاید خودم را بیندازم در تله‌ی ددلاین.

دوم، یک بخش اخبار گزارشی از سیستم مکش زباله‌ی آلمان را نشان می‌داد که دیگر اتاق آشغال و کامیون آشغالانس ندارد و سطل‌هایی همه جا گذاشته بودند که از زیر با لوله‌های قطور مکنده وصل می‌شدند به مرکز جداسازی و سوزاندن زباله. مجری در ارزیابی اجرایی بودن این سیستم در فرانسه گفت البته سیستم به این خوبی و ژیگولی برق زیادی مصرف می‌کند و زیرسازی مفصل می‌خواهد و از همه مهم‌تر این که با سه چهار نفر می‌گردد و باید کلی آدم بی‌کار شوند. از آن هم بالاتر، دیگر اعتصاب آشغال‌جمع‌کن‌ها هم از بین می‌رود. جمله‌ی آخر را به شوخی گفت، ولی اهمیت جدی‌اش پنهان نماند. اصولا در فرانسه اعتصاب مکانیسم مرسومی است (متوسط دو اعتصاب کوچک یک روزه در ماه، یک حدودا یک هفته‌ای در فصل و یک دانه اعتصاب اصولی در دو سال) و قابلیتش را نشان داده. اعتصاب آشغال جمع کن‌ها هم یک جورهایی پاشنه آشیل است برای دولت. یعنی قدرتش از فرودگاه و حمل نقل ریلی بسیار بیش‌تر است و به نظرم در یکی دو باری که استفاده شده ـ مثلا ماجرای سال 68 ـ کار را تمام کرده.

سوم، این کلاس آخرمان «محصول ـ کاربرد» تقریبا تمام شده و یک جلسه برای ارائه نتایج دانش‌جوها داریم یک آخری هم جمع بندی و نشان‌دادن مباحث پیش‌رفته‌ی این موضوع. من سر طراحی این کلاس خیلی وقت و مغز گذاشتم و تمام مراحل هم وردست استاد گیوم بودم که کار خوب پیش برود. استاد هم که بسیار راضی است ـ چرا نباشد؟ ـ و این کلاس هم به عنوان یک کلاس تازه در برنامه درسی به چشم آدم‌های بالادست امده و خوش‌حالی گیوم را دوبرابر کرده. خدا راضی، یارو راضی، من چرا نه؟

چهارم، یک سال دیگر هم رفت روی سنوات، و امسال البته بسیار مجازی بود، چون غیر پدر و مادرم که فعلا فیس بوک ندارند و میل می‌زنند باقی دوستان روی دیوارهامان تبریک نوشتند و خیلی چسبید. دیگر جشن و مهمان و این‌ها را دودر کردیم تا عید.

Saturday, 7 March 2009

توضیح

«ازم می پرسند که این فیلم را توضیح بدهید، یا در مورد این قسمت چه آنالیزی دادید،
به، سینما و تاتر توضیح ندارد که. بروید بنشینید بخندید، گریه کنید، هوار بکشید. مثل هواپیما نیست که اولش بگویند کمربند ببندید و صندلی را صاف کنید. راحتتون کنم برید هر غلطی خواستید بکنید.»

یک - امروز صبح یک منتقد سینما آورده بودند برنامه «چای یا قهوه»، یک جا یک تکه از کن چندین سال پیش نشان داد که یارو این را گفت.
دو - اگر فرانسه بلدید جمله ی آخر این بود : دمرده وو.

Wednesday, 25 February 2009

دو روز پیش

برگشتم و لابد برای آن‌هایی که دیدند ام واضح است که چرا یک ای میل نتوانستم بنویسم، بلاگ که جای خود. کارآگاه‌بازی را این طور تمام کنیم که بعله ایران بودم و طبق معمول اندازه‌ی دوماه کار داشتم و فقط یک هفته وقت و تعداد کمی از دوستان و تقریبا هیچ فامیل درجه‌ دو ای را ندیدم و پدر و مادرم را کم‌تر از همه، بس که هرروز صبح ساعت شش‌ونیم هفت رفتم بیرون و نصفه شب برگشتم. می‌فهمید که؟ «مج‌بور بودم»

تهران شهر مزخرفی شده است، بسیار بدتر از سابق. رانندگی و موتورسوارها و کشش نداشتن خیابان‌ها یک ماجراست، آلودگی هوا واخلاق آلوده‌ی مردم یک ماجرای دیگر. تهرانی‌ها هم تقریبا بدون استثنا برایم ‌نالیدند و امرفرمودند که هیچ‌وقت برنگردم. من که هنوز تصمیم جدی‌ای برای برگشتن یا نگشتن نگرفته‌ام. این حرف‌ها هم طبیعتا اثری ندارد.

این بار برایم به طور جدی معلوم شد که دیدن نسبت مستقیم و غیرقابل انفصالی با خوردن دارد، یعنی اگر با یا پیش کسی غذا نخوری دیدن‌ات مستجاب نمی‌شود که هیچ، کار زشت و غیرقابل بخششی کرده‌ای. این شد که من علاوه بر این‌همه بار یک شکم گنده هم دارم برمی‌گردانم. قسمت بد ماجرا وقتی است که تعداد دوستان و دیدارها از وعده‌های غذا بیش‌تر شود و لعنت به تو اصل لانه کبوتری.

کارهای اداری‌ـبانکی ام خوب پیش رفت، ولی تمام نشد. یک مایه‌ی اساسی می‌خواست که تا من بفهمم وقتی کسی از سختی کارش حرف می‌زند و بعد فیش حقوقش را نشان می‌دهد و دست آخر هم پشت یک فیش پرداختی شماره‌اش را می‌نویسد، قابلیت‌هایش بسیار بیش‌تر از این است که پرونده را به‌جای هفته‌ی بعد فردا بفرستد، و اصولا احتمالا اگر من خوب «حالی»م می‌شد، ممکن بود به جای این‌که فردا و پس‌فردایش بروم کرج پرونده را میز به میز و امضا ببرم و بعد برش گردانم کنار میز استاد، می‌شد همان بعداز ظهر روی میز کناری باشد، با امضاهای توش. به هر حال. خودم را آماده کرده‌بودم برای این جور هدیه‌های کارگشا، و الان از این که این اتفاق نیفتاد خوش‌حال ام.

چیزهایی نوشته‌ام که سرفرصت تکمیل می کنم .و می‌گذارم. یک هفته بی‌اینترنتی و دل‌تنگی برای وبلاگ‌ها و شیرهایی که می‌خواندم هم هست، به غیر از دویست و چند ای‌میلی که امروز صبح وقتی در فرودگاه استانبول قهوه‌ی 4یورویی می‌خوردم تا از اینترنتش استفاده کنم، آمد روی تاندربرد. فعلا این‌ها مهم نیست. مهم این است که دارم برمی‌گردم خانه و فرقش با همه‌ی بارهای پیش این است که بانو در خانه است.

Thursday, 12 February 2009

برف، زندگی و تز

اول از صبح برف می بارد و من را یاد بودنش در بیش تر خاطرات کودکی و بعدا اتفاقات زندگی مشترک می اندازد. اگر دوست داشتید این را بشنوید.
دوم، احتمالا دو هفته خبری ازم نخواهد بود. ولی فکر کنم بنویسم و بعدا کم کم بگذارم این جا.
سوم، دی روز نشستیم با استادهای عزیز دو ساعتی به جلسه. این تقریبا آخرین جلسه با موضوع چه خبر و چه کار داریم می کنیم و چه کار باید بکنیم بود. جلسه بعدی وقتی است که فصل اول تز را تحویلشان بدهم و آن ها بخوانند و بعد درباره اش حرف بزنیم. پنج ماه وقت برای نوشتن پنج فصل به قول استادم شش هزار امکان برنامه ریزی ندارد. ماهی یک بار یک میل با عنوان فصل ان ام می رود و یکی دو هفته بعدش یک ری: فصل ... برمی گردد.
چهارم، امروز روزی است که آن بخش زندگی ما که برای همه عجیب و باورنکردنی بود و برای خودمان بسیار یاددهنده و شیرین و لذت بخش و پرماجرا تمام می شود. دوسالی که آن قدر مهیب به نظر می رسید مثل باد گذشت و امروز عصر بانو با چمدان هایی پر از این دوسال زندگی می آید.
این البته به جبر روزگار و قاعده تناقض است که من باید از فردا یک هفته بروم مسافرت و پیدا نباشم. ولی دیگر یک هفته در مقابل دوسال که عددی نیست.
پنجم، یک وبلاگ در مورد موضوع تز و اصولا فرآیند تز نویسی ام راه انداخته ام که دوره آزمایشی اش دارد تمام می شود و دو هفته بعد باید شروع کنم برایش بازاریابی کنم و مشتری جمع کنم. تز نویس ها در اولویت اند.
به امید دیدار

Monday, 9 February 2009

موسیو لو کاندیدا

دلم می خواهد یک نامه ی بلندبالا بنویسم که که با این جمله شروع می شود: «آقای خاتمی، جسارتا عرض می کنم که آیا خوب واقف هستید که دولت را از دست آقای هاشمی تحویل نمی گیرید؟»
روی خیلی خوب سکه این است که این بار طرفداران خاتمی بیش تر از این که لبریز از شور و شوق باشند و خیال اسطوره ای را بپرورند که آمده زمین و زمان را اصلاح کند و امید سرتاپای وجودشان را بگیرد، آن مرد واقعی زمینی با کارنامه ی هشت ساله و ضعف و قوت هایش را می بینند و خطاب اولیشه شان صاف و سرراست می رود سراغ «ما چه انتظاری از شما داریم» (حاشیه سمت راست را ببینید)
می شود هم البته واقع بین و حتا بدبین بود. می شود پیش بینی کرد که تمام ارگان روزنامه نگاری کشور که الان فقط چشم بسته مدح و ثنا می کنند فردا همه با همان چشم های بسته منتقدان شلمچه ای شوند. می شود به وضوح دید که دیگر امام زمان لیست کابینه دولت و نمایندگان مجلس را امضا نمی کند. می شود مطمین بود که دیگر حمایت های محکم از بالا درکار نخواهد بود. و می شود چشم باز کرد روی وضعیت فعلی کشور از بودجه و برنامه ریزی و چشم انداز و سیاست خارجی و غیره.
آن وقت است که باید جدی تر پرسید آقای خاتمی چه کار می خواهد بکند؟
شک ندارم تصمیم نهایی بسیاری از طرفداران زبانی امروز منتظر پیدا کردن این پاسخ است.

Saturday, 7 February 2009

Vivo Per Lei

آندره آ بوچلی، هلن سگارا، و پانصد نفر گروه کر
آدم دیگر چه می خواهد؟

متن شعر ایتالیایی و فرانسه - ترجمه به انگلیسی



پی نوشت - من از اجرای بوچلی و جرجا بیشتر خوشم می آید، احتمالا به خاطر متن ایتالیایی و این که خواندن جرجا انصافا عالی است

Engineering Design

بعضی وقت ها دلم می خواهد یک کم درباره ی موضوع کارم این جا بنویسم، و مثلا امیدوار باشم که کسی را پیدا کنم که تا حدی هم فکر و هم کار باشد و بتوانیم درباره تز نوشتن، موضوعات مهم و داغ رشته و احتمالا جهت گیری تحقیقاتی گپ بزنیم. مشکل جدی این است که این کاری من درگیرش شده ام در هیچ عنوان عمومی ای جایی ندارد. از یک طرف سرش در علوم دیزاین است والبته دیزاین به معنی مهندسی آن، با نگاه کلی و به قولی فرآیندی و سیستمی که مباحث تبوری صرف تا بهینه سازی ابزار مشارکت گروهی از راه دور را شامل می شود (نگاه کنید به این ژورنال ها: ۱و ۲و ۳) و از سر دیگر به دنیای وسایل پزشکی و جراحی که البته بسیار مد روز اند.

حالا اگر کسی حوصله دارد و پایه بحث است، بگوید که کم کم وارد گود بشویم.

Friday, 6 February 2009

خاطره

شده است خاطره ای را سرببرید، تکه تکه کنید و زیر پا له کنید و باز هم کوتاه نیایید؟

دو سال و اندی پیش تازه فوق لیسانس ام را تمام کرده بودم و دنبال سوژه و استاد برای دکترا می گشتم. یک روز آگهی پیداکردم که سوژه ای را برای دکترا داشت و دنبال دانشجو با مشخصات مهندس شیمی و فوق صنایع به روایت فرانسوی ها (کنسپسون) می گشت. جزییات ماجرا را که خواندم احساس کردم که قاب تن من بریده اند، یک چیز شبیه آگهی لیگ مو قرمزها. خلاصه خوشحال و امیدوار میل زدم و استاد هم پاسخ داد که چه موی قشنگی و گفت که پرونده بگذارم. گذاشتم. دو هفته بعد خبرداد که در مرحله اول انتخاب شدم و باید برای مصاحبه بروم. اه نگفتم، جاش تولوز بود، دانشگاه پلی تکنیک.
سر شب رسیدم تولوز و رفتم از این خوابگاه های ازران غیردانش جویی. اتاق با سه نفر دیگر مشترک بود و حالا این که تمام شب هی یک رفت و آمد و سیگار روشن کرد و چه چه زد و من از نگرانی پول و پاسپورتم را توی پیرهنم قایم کرده بودم و دستم به کوله ی لپ تاپ بود بماند. صبح زود رفتم و دانشگاه را پیدا کردم و فهمیدم مصاحبه معنی اش این نیست که بروی و استاد ببیندت گپی بزنی و قهوه بنوشید و کارهای فعلی ات را نشانش دهی.
مصاحبه یک آمفی تاتر بود که گوش تا گوش داور نشسته بود و به هر استاد وقت می دادند ۵ دقیقه سوژه اش را بگوید و بعد کاندیداهایی که معرفی کرده بود هر کدام در پنج دقیقه بالای سن تند تند خودشان و چه کاره بودنشان را می گفتند.
از وقتی فهمیدم تا وقت مصاحبه ام یک ساعت وقت بود که به تند و تند آماده کردن یک صفحه رزومه و پرینت و بعد کپی روی ترانسپرنت گذشت. دم مصاحبه باقی کاندیداهای سوژه را دیدم، همه فرانسوی و از همان لابو. شانس قبولی من را که دارید؟
هیچی دیگه. رفتم آن بالا و یک مزخرفی گفتم که فکر نمی کنم کسی چیزی فهمید. یکی از داورها پرسید که می خواهی در آینده مدیر شوی یا محقق؟ لبخند زدم، ولی جاش بود می گفتم ضعیف کش.

این ها را گفتم که بگویم چه طور مدت ها از تولوز و باقی حواشی اش متنفر بودم. سال گذشته سفری رفتیم اون طرف ها، پیش یک دوست عزیز و کلا خیلی خوش گذشت ها. ولی نشد که نشد. یعنی له و لورده اش هم کردم و به ش خندیدم که دیدی که هم تز گرفتم و ...
ولی نشد که نشد.

Thursday, 5 February 2009

چرخ دنده های آموزشی

نمی دانم از کجا شنیده بودم، یا اصلا چرا فکر می کردم دانش‌جوهای لیسانس در ایران از هم درسان خارجی‌شان قوی‌تر اند. امسال که بالاخره کارم به سیستم آموزشی افتاد و کلاس رفتم و حل تمرین و بعد دانش‌جو برایم آمد و حالا هم کارم افتاده به مربی کارآموزی بودن، کم‌کم از برنامه‌ی درسی لیسانس و سازماندهی پشت سرش و جلسات طولانی برنامه ریزی و بحث و ارزیابی سیستم آموزشی این جا سردرآورده ام. این جا منظورم مدرسه مهندسی صنایع گرونوبل است، که با این که جای بدی نیست، ولی یک سر و گردن جدی با مدارس پاریس و تولوز و نانت فرق دارد. و زمینه‌ی ذهنی‌ام لیسانس خودم است در دانشگاه شریف. توجه دارید که؟

نمی‌خواهم بنویسم که دانش جوهای سال سوم لیسانس اینجا بزرگ‌تر مساوی بیش‌تر استادهایی که در شریف دیده بودم فهم و دید و تجربه‌ی واقعی با صنعت و کارخانه دارند، تنوع و کیفیت مباحثی که دیده‌اند و گذرانده اند چه قدر بیش‌تر است، و توانایی‌ای که در استفاده از نرم‌افزارهای مختلف، گزارش نویسی و ارائه کسب کرده‌اند چه طور قابل مقایسه نیست.

این مقایسه‌ی احتمالا برخورنده اصلا به قصد پایین آوردن شان استادهای والامقام ایران نیست ها، می فهمید که؟ بیش‌تر حرفم سیستم آموزشی است و سیستم‌دهندهای آموزشی.

بعضی وقت‌ها به خودم می‌گویم شاید وقتش رسیده باشد که خوش‌گذارنی این‌جاییم را تمام کنم و برگردم که جایی در دانشگاه برای خودم دست و پا کنم و خوب که بین چرخ‌دنده‌های سیستم آموزشی و پژوهشی غلطانده شدم ببینم کار خاصی ازم بر می‌آید یا نه.

بعدا در مورد چیزهای خوب سیستم آموزشی این جا بیش‌تر می‌نویسم.