Tuesday, 20 May 2008

خواب

چند شب است خواب عجیبی می‌بینم. خواب یک‌جایی را می‌بینم شبیه دبیرستانی که درس می‌خواندم که حیات کوچکی داشت و دفتر ناظم زیرزمین گوشه‌ی حیات بود، طوری که وقتی توی پنجره‌اش بچه‌هایی که کنار دیوار به صف تنبیه ایستاده بودندن معلوم بود. من هیچ وقت به هیچ دلیلی در آن صف نبوده‌ام، ولی وقتی می‌رفتم دفتر حاضرغایب یا کلیدکلاس را از دفتر بگیرم، آن منظره‌ی بچه‌های نگران و منتظر را می‌دیدم.

حالا خواب می‌بینم که جای ناظم نشسته‌ام، با همان بی‌خیالی روزنامه می‌خوانم و تلفن می‌زنم و چای می‌خورم و از قاب پنجره که نگاه می‌کنم، چندتا از معلم‌های آن موقع، چند استاد زمان لیسانس، دو تا از استادهای فرانسوی فوق و استاد الان دکترایم توی صف ایستاده‌اند و سرشان پایین است و نگران و منتظر اند.

فکرش را که می‌کنم، هم عجیب و هم خنده‌دار است. آن مدرسه به جز مدت کوتاهی هیچ‌وقت ناظم نداشت. من معمولن بچه درس‌خوان بوده‌ام و درگیری و گروکشی ای با هیچ معلم و استادی نداشته‌ام. از همه بدتر این که استادهای توی صف بیش‌تر کسانی هستند که دوستشان داشتم و دارم. نمی‌دانم آن احساس ناظمانه که شکارش را خوب آماده می‌کند تا کارش را بسازد را از کجا آورده‌ام.

1 comment:

Mohammad Amin said...

سلام،
در حياط مدرسه، آب حيات بايد چشيد.