Sunday, 14 September 2008

باز باران

این روزهایی که آفتاب سر صبحش سرکی می کشد و رخی می نماید و بعد می بینی باران امانش نمی دهد و باید ‍جایی بشت ابری قایم شود تا باز بیاید و باشد تا که کی برود؛ حالا دو ساعت یا ده ساعتش چه فرقی دارد، خاطرم را جمع می کند که این نوشتن و ننوشتن و کرکره را باز و بسته کردن فقط گناه من نیست، و شاید اصلا تقصیرش با خورشید است که از اول با ما همین طوری تا کرده بود

القصه، رنگی به این صفحه کشیدم و باز برگشتم که از همان حرف های معمولی و دل خوش کنک بنویسم
از امروز یک سالی حداقل در فرانسه ساکنم و قرار است این خورده تحقیقم را تمام کنم و تز بنویسم و دنبال کار بگردم و دل تنگ بانو باشم که گاه گاهی مجال دیدار داریم و باقیش به انتظار

این یک سال، این دوستی وبلاگی و این شما دوستان دیده و ندیده؛ قدمتان روی چشم

بی نوشت: تا با دوست جدیمان کنار بیایم انگار از نقطه و ب با دو نقطه بیشتر زیرش خبری نیست

3 comments:

میرزا said...

چه عالی

my life calendar said...

چه خوب شد که برگشتی

my life calendar said...

یعنی خواستم بگم خیلی خوب شد
هوراااا