Sunday, 7 December 2008

به هرحال

به هر حال هر کسی یک جور است دیگر. من هم این طوری حال می کنم که کی برد را بگذارم روی پام و فقط به صفحه نگاه کنم و هر کلمه را ده بار غلط تایپ کنم و پاک کنم و حرف های کناری را امتحان کنم تا در بیاید.
بانو و خواهرشوهر چرت می زنند و من از گودرم می خوانم و مطلب شیر می کنم و دلم نوشتن می خواهد. دلم خواندن و فیلم دیدن می خواهد. دلم می خواهد فردا اعلام کنند که دانشجویان ایرانی حق ندارند در پلی تکنیک درس بخوانند و قانون لازم الاجراست و من و استادهام بنشینیم و قیافه متاثر روشن فکری بگیریم و یک کم افسوس بخوریم که چرا و عصبانی بشویم ولی با قضیه راحت کنار بیاییم ـ دیگه از ماجرای اون پسره بی نوا که یک روانی از بیمارستان دررفت و زرت زد کشتش بدتر نیست که ـ و خداحافظی کنیم و نه من نگران رفوزه شدن مقاله هام باشم و نه استادم با خودش فکر کند که بالاخره تز را به انگلیسی بنویسیم یا به فرانسه.
یک ساعت دیگر داریم می رویم لیون به دو دلیل، اول دیدن یک دخترک ناز که تازه به دنیا آمده و مادرش و باقی وابستگان، و بعد هم یک سر به جشن نور. اگر ماجرای جشن نور را نمی دانید و قبلا هم در بلاگهای قبلی من و دیگران نخوانده اید با این لغت بگردید تا خودم برگردم و برایتان تعریف کنم.

1 comment:

حمیدآقا said...

سلام!

آقا جون! خودت نمیخواهی ادامه بدی، این چه دعایی هستش که میکنی آخه؟؟؟
بابا جون! به این داداش ما فکر کن که یک آبادی منتظرن درسش تموم بشه و از شهر برگرده و بشه معلم روستا!!؟
آخه دلت نمیسوزه؟

ارادت!