Tuesday, 18 March 2008

فکر کنم کم کم دیگر واقعا وقتش است که این بلاگیدن را بگذارم کنار. هزار بار این را به خودم گفته‌ام، چندبار بستم و باز کردم، گاهی هم اسباب‌کشی کردم و جای دیگر مغازه زدم. فایده‌ای ندارد. نه برای من دل‌خوش‌کنکی است، نه دل کسی را خوش می‌کند. مثل ته مقاله‌ی مجله که مدتی عاشق نوشتنش بودم، تا وقتی بالاخره نوبت به من رسید و دیدم که حکایت همان خنجر است که یکی بر کاغذ می‌زنی یکی بر دل. اشتیاق نوشتن پست جدید تا همان موقع دوام دارد که جمله‌ی اول را می‌نویسی.

زیر بار بی‌مهری نامه‌های جمعی تبریک عید له شده‌ام. هنوز نمی‌دانم چه اجباری است که کسی عید را ـ که اتفاقا یک اتفاق خیلی خصوصی است ـ این طوری عام و خالی از همه‌چیز تبریک بگوید. نه تنها از من مخاطب که از خود نویسنده هم خالی است. خوب است که تولد و سال‌گرد ازدواج را دیگر مثل عید تبریک عمومی نمی‌گویند.

جمعه‌ی پیش که زنگ زدیم به سفارت که ببینیم تا چه ساعتی می‌شود رفت و رای داد، آقاهه به‌مان گفت که ما رای از کسی نمی‌گیریم، بروید ایران رای بدهید. با این‌که زندگی‌ام هیچ‌وقت دخلی به سیاست نداشته، این مدت آن‌قدر اوضاع سیاسی ایران و فرانسه و امریکا و کوبا و تبت به خورد خودم داده‌ام که حالم خراب باشد. آخر آقاجان تو را چه به این حرف‌ها؟ تو حداکثر مهندسی، شاید یک محقق دانشگاهی بشوی. این همه غصه ندارد که. دنیا چند قاعده‌ی کلی دارد، یکیش این که اوضاع روز به روز دارد بدتر می‌شود.

این جمعه را که به نظرشان جمعه‌ی خوبی آمده تعطیل کرده‌اند. ما هم در کار بستن بار سفر ایم. می‌رویم سری بزنیم به دیار بن ژوق، و به دوستانی که این روزها از اورانیوم غنی‌شده هم کم‌یاب‌تر اند. عید و باقی این حرف‌هایش که همه می‌دانیم بهانه است. چند روزی باید از این زندگی ـ که دیگر یک میلی‌متر هم بدون نگرانی و اضطراب کار و اقامت و ... آینده‌ی چندماه دیگر هم جلو نمی‌رود ـ مرخصی بگیریم. فرموده بودند استاد «زنده بودن که خود منازعه است.»

این‌ها را نگفتم که بعد خودم نقضش کنم و سال خوب و خوش برایت آرزو کنم. می‌دانی که به طور نسبی فعلا در بد ایم و ساعت می‌شماریم که بدتر از راه برسد. برایش هفت سین می‌چینیم. تازه اگر بدانی ما خارج‌نشین‌ها یاد گرفته‌ایم که چه‌طور پز رسم و رسوم اجدادمان را به خارجی‌ها بدهیم. مساله دیگر سر بود و نبود نیست، مساله این است که کی تا چه‌وقتی دوام می‌آورد و تسلیم نمی‌شود. وگرنه که ای آقا، صد سال به از این سال‌ها.

یادم است که وبلاگ‌نویسی را یک هم‌چین وقتی، در تعطیلات پر از هیاهو و مرموز یکی دوروز قبل عید یک سالی شروع کردم. هم‌چین بی‌ربط هم نیست که در احوالی که موقع تحویل سال در اتاقم مشغول کارم و هیچ اثری از آن رمز و هیجان نمانده قالش را بکنم. تعطیلات خوش بگذرد.

Thursday, 13 March 2008

غولهای ناجی

از دلفت دوساعت راه است تقریبا تا بیمارستان آمستردام. دو هفته‌ی پیش وقت گرفته‌ام که آقای جراح را ببینم. اسمش مثل بیش‌تر هلندی‌ها پل است. تا بیاید توی اتاقش منتظر ام. نصف یک دیوار پر است از عکس‌های دو بچه‌اش. می‌آید و همان قیافه‌ای را دارد که بیش‌تر جراح‌ها دارند. مثل بیش‌تر هلندی‌ها اول به فرانسه می‌گوید که «من نمی‌توانم خوب فرانسه حرف بزنم».

یک ساعتی کار داریم که بینش باتری صداضبط کن من خالی می‌شود و عوضش می‌کنم و او هم یک سر می‌رود سراغ یک بیمار اورژانسی. یک جای بحث به یک مقاله یک کسی استناد می‌کند و بعد برای این که شکش برطرف شود می‌رود مقاله را پیدا می‌کند و پرینت می‌گیرد. آخر حرف‌هایش می‌گوید البته من دیگر آدم به‌درد بخوری برای این کار نیستم. من تقریبا بیست‌سال است که جراحی می‌کنم و دیگر به طور طبیعی روحیه‌ی استقبال از وسایل جدید و روش‌های جدید را ندارم. باید رفت سراغ جوان‌ترها.

در راه برگشت مقاله را می‌خوانم. طرف می‌گوید مشکل صنعت پزشکی امریکا این است که دیگر محصولات پزشکی نه به مفیدبودنشان به حال بیمار و نه حتا به کارآ بودنشان برای جراح‌ها و دکترها اهمیتی نمی‌دهند. غول‌های بزرگ صنعت ابزار پزشکی با تبانی با شرکت‌های بیمه نظامی را پیاده‌کردند که نفوذ ناپذیرشده و دیگر هیچ راهی برای نوآوری‌های دانشگاه نمانده‌است. می‌گوید به طور واضحی اگر غول‌ها به نوآوری‌ای تمایل نشان ندهند کارش تمام است، به خصوص که بر خلاف صنایع دیگر، حتا مراحل مقدماتی استفاده از یک وسیله‌ی پزشکی فرآیند دست‌وپاگیر و مقررات منع‌کننده‌ی زیادی دارد که جلوی پیش‌رفت ماجرا را به جد می‌گیرند.

حرف اساسی ای است. پیش‌بینی آقاهه این است که این موقعیت پایدار نیست و مثل اتفاقی که برای صنعت اتوموبیل و کامپیوتر و ارتباطات افتاد، شرکت‌های کوچکی از راه می‌رسند و تعادل بازار را به هم می‌زنند. شرکت‌هایی که خودشان را به مشتری نزدیک‌تر می‌کنند و محصول را ساده‌تر و عام‌تر می‌کنند. شما چه فکر می‌کنید؟

Friday, 7 March 2008

شقایق نورماندی از آن تو

نمی‌دانم چه طور شد در وب‌لاگ گردی از این لینک به آن لینک رسیدم به وب‌لاگ‌های قدیم خودم. آن دوتایی را که از وقتی فرانسه آمدم می‌نوشتم. یکی یکی پست‌ها را از توی آرشیو کشیدم بیرون و خواندم، کامنت‌ها را هم. غم‌گین شدم. غمی که از جمعه شب‌های زمان مدرسه هم سنگین‌تر بود. فکر کردم یک کسی همین نزدیکی‌ها مرده‌است. فکر کردم یک کسی مرده و نعشش را با خودش نبرده. نعش مانده و بوکرده، گند و متعفن آن طور که یک لحظه‌ هم نشود تحملش کرد. ولی همین‌جا مانده و دیگر به بویش عادت کرده‌ایم. فکر کردم که نه فقط یک نفر که خیلی‌ها مرده‌اند.

آخر سال البته معمولا غم‌گین می‌شوم. مدت زیادی است که کار خاصی به عید نوروز و تحویل سال ندارم. این یکی می‌شود سومین نوروز بیرون از ایران. نوروزها پیش از این که ـ با این که اصولا بی‌اهمیت اند ـ هرکدام یک‌جور بوده‌اند، جاهای مختلف، با آدم‌های مختلف، و خود مختلف‌تر ام. الان دیگر سخت است برای کسی تعریف کنی که یک سال تحویل سال شلمچه بوده‌ای، وضوگرفته از آب دجله، و آرزو می‌کردی که خدا تو را از آن آدم‌های خر اسب بی‌شعور بی‌دین خدانشناسی که آن آقاهه وسط زیارت عاشورا می‌گفت قرارت ندهد. آخر آن روزها توشیبا هنوز موجودیت خودش را اعلام نکرده بود.

از خستگی و شلوغی و دیوانگی اسفند این جا هیچ خبری نیست. البته این جا اصولا هیچ خبری نیست، اوضاع همیشه مرتب است. عوضش همه‌ی دوست‌ها و آشناها اسفند به دنیا آمده‌اند. همین روزها شاید سبزه سبزکنیم. شاید هم دلمان را جایی کاشتیم، توی یکی از این رودخانه‌های این اطراف.

Tuesday, 4 March 2008

دانشگاه ما

هیات ژاپنی از طرف شرکت معظم ژاپنی‌ای آمده‌اند که در این گروه مهندسی بیومکانیک ـ ساخت وسایل جراحی سرمایه گذاری انسانی کرده‌اند، یعنی یک استاد را مسوول کردند که پروژه‌هایی که برای آن‌ها جالب است تعریف کند و دانش‌جو بگیرد. بورس دانش‌جوی دکترا و خرج‌های جانبی ساخت وسایل آزمایش هم با خودشان است. البته این تنها مورد نیست. اصولا دانشگاه دلفت خیلی به صنعت نزدیک است ـ دقیقا مثل دانشگاه شریف ـ و سعی می‌کند آدم‌های به‌دردبخور برای صنعت تربیت کند، دقیقا مثل دانشگاه شریف. من فرق دانشگاه دلفت و یک دانشگاه فرضی به اسم شرف را برایتان می‌گویم.

دانشگاه دلفت کاری می‌کند که بچه‌ها از لیسانس یا مستر دیگر خودشان و کارشان را پیدا کرده باشند. این است که معمولا در همه‌ی رشته‌ها هرسال چند دانش‌جوی مستر با یک پتنت ثبت شده از دانشگاه می‌روند و همان کار را ادامه‌ می‌دهند، یا این که می‌روند در جایی که متناسب با آن آموزش دیده‌اند و کارآموخته‌اند مشغول به کار می‌شوند. این است که تمایل به دکترا خواندن کم است و فقط کسانی وارد دکترا می‌شوند که واقعا این کاره‌اند و می‌خواهند آکادمیسین بشوند. دانشگاه شرف کاری می‌کند که تقریبا همه‌ی دانش‌جوها سال آخر با هزار عقده و عصبانیت از دانشگاه بروند و یک کاری را کاملا متفاوت با رشته‌شان ـ در بهترین حالت هم اسم رشته‌شان، ولی کاملا متفاوت با تحصیلشان ـ شروع کنند. اگر کار گیرشان نیاید و شانسی برای فرارمغزها نداشته باشند و مجبور شوند وارد مقطع بعد بشوند که سربازی نروند یا حداقل بی‌کار نمانند، تازه می‌فهمند که تناسب دانشگاه شرف با یک محیط آکادمیک چه قدر خیره‌کننده است. این است که دیگر به تمام معنا زندگی کاری و مشغولیت علمی‌شان را برای همیشه جدا می‌کنند. این در حقیقت یک جورانتخاب بین خوب و بهتر است در دانشگاه دلفت که تبدیل می‌شود به انتخاب بین بد و بدتر، البته با شرف.

در دانشگاه دلفت پروژه صنعتی و ارتباط با صنعت رسمی و فکرشده است. سود برای دوطرف است و یک شرایط برنده برنده برقرار است. دقتشان به حدی است که اگر قرار است استاد مجری از صنعت هم پول بگیرد، این را از قبل بررسی می‌کنند که اگر در ضمن پروژه نتیجه‌ی قابل‌عرضی به دست آمد مالکیت معنوی آن با کدام طرف است.

در دانشگاه شرف ارتباط با صنعت منحصر به پارتی بازی محض است. معمولا پروژه‌ها آن‌قدر احمقانه تعریف می‌شوند که هیچ سودی نه برای صنعت و نه برای دانش‌جو و دانش‌گاه ندارند. تمام مناسبات مخفی و مبهم است و در این شرایط بازنده‌ ـ بازنده، پول هنگفتی که هیچ‌جور هم قابل ردیابی نیست به جیب آقای استاد و وابستگان می‌رود. اگر پروژه بین دانشگاه ئ یک مرکز توسعه دولتی باشد که دیگر هورا. یک سری گزارش تقریبا از پیش آماده شده را هفته‌ی آخر مهلت دوبار تمدید شده یک کمی تغییرات می‌دهیم، ولی جلد خوب گالینگور می‌کنیم با اسم و آرم طلایی سازمان مذکور و می‌فرستیم که که چندروزی روی میز آقای رئیس معطل بماند تا برود به گورستان پروژه‌ها، پیش باقی دوستانش.

در دانشگاه دلفت یک کمی از آن شرف یافت می‌شود.

Tuesday, 26 February 2008

دندان عقل

جمعه‌ی پیش یک قسمت از دندانم شکست و جای شکستگیش تیز شد و که در هر سرکشی فضولانه‌ی زبانم یک گاز ازش بگیرد. این همان دندان عقلی است که یک سال آزگار است هر یکی دوماه یک بار یک بار می‌کشاندم به دندان پزشکی و یک خرجی روی دست بیمه‌ام می‌گذارد. این بار از یک گوشه‌ی بدجور شکست و نگران شدم که کار به جاهای باریک بکشد. همان روز جمعه صبح زنگ زدیم به دکتر خانوادگی که بانو پیشش می‌رود. وقت داد برای یک ماه و دوهفته‌ی دیگر.

مثلا خودم را کنترل کردم و بلافاصله شروع کردم از روی اینترنت زنگ زدن به لیست دکترها. هشتمی گفت که می‌تواند دوشنبه به‌م وقت بدهد، آخر وقت. گفت شرطش این است که همان روز بروم و پرونده پرکنم. رفتم و پرکردم.

دی‌روز عصر خوش‌حال رفتم که به داد دندان بی‌نوا برسم. آقای دندان‌پزشک دندان‌هایم را نگاه کرد و گفت که باید عکس بگیرد. با دستگاه خوش‌گلش عکس گرفت و همان جا توی مونیتور نگاه کرد و گفت بعله، وضعش خراب است و باید زود پر شود. وقت به‌م داد برای یک هفته‌ی دیگر.

برای معاینه و عکس هفتاد یورو دادم. نقد، چون که بیمه‌ام فرانسوی است و باید بعدا فاکتور را بفرستم و پی‌اش را بگیرم که برگردد.

عقل یا بی‌عقل باید دندان را بکشم. آدمی که عقل دارد گیر این هلندی‌ها می‌افتد آخه؟

Monday, 25 February 2008

ما که دم تکان می دهیم

: به من دست نزن، کثیفم می‌کنی

ـ پس برو گم‌شو خر بدبخت

این دیالوگی است که فیلم آن هفت‌صد هزار بار در دو روز در اینترنت دیده شد. هنر پیشه‌های نقش مکمل این سکانس یک مرد فرانسوی است که توی شلوغی بازدید رئیس جمهور از نمایشگاه کشاورزی گیرافتاده و یک‌هو نیکلا سارکوزی را مقابل خودش می‌بیند. هنرپیشه‌ی اصلی هم خود استاد نیکولاست. فیلم را می‌توانید از این‌جا ببینید.

«او می‌توانست رئیس جمهور خوبی باشد، ولی متاسفانه امروز حالت یک آشغال را دارد» این را دی‌روز دومینیک دو ویل‌پن نخست وزیر سابق درباره‌ی سارکوزی گفت. فرانسوا هولاند هم گفت که دیگر قابل تحمل نیست که نیکولاخان رفتار مناسب شغلش را هم ندارد» و به نظرم منظورش شاه‌کارهای رئیس‌جمهورانه‌ی مدیا پسندی از جمله مست آمدن به مصاحبه‌ی مطبوعاتی و دیزنی‌لند رفتن با دوست دختر بود.

من خود دیالوگ را دوست دارم. دلم می‌خواهد اضافه کنم نه فقط اون یارو، که خیلی از ما ها هم ـ حتا بدون رویارویی مستقیم ـ جوابمان را فهمیدیم و رفتیم گم شدیم؛ ما خرهای بدبخت. سر شما سلامت.

Monday, 18 February 2008

بار دیگر

این را روزی که راه افتادم نوشتم، توی قطار. روی کاغذ نوشتم و گمش کردم. امروز دوباره نوشتمش.

دوباره خیلی زود دیر شد. تا به خودم بجنبم یک ربع مانده بود به حرکت قطار و من هنوز توی خانه نشسته بودم با چمدان نیمه بسته و هاج و واج به دیوارهای جایی نگاه می‌کردم که نه خانه بود و نه نبود. نمی‌دانم این وسوسه‌ی مبهم نوشتن است یا همان میل قدیمی و پنهان به اعتراف که تا جایم را پیدا می‌کنم و چمدان را در جایش می‌گذارم دفتر و قلم یا این بدل مدرنش را در می‌آورم و شروع می‌کنم به حرافی. حرفی البته برای گفتن نیست. وطن را که بماند، شهر و خانه‌ی کوچک موقتش را هم آدم نمی‌تواند هم‌چون بنفشه‌ها با خود ببرد هرکجا که خواست.

دیگر به این خستگی بعد از دویدن با چمدان و درد دست و گرمایی که از پشت‌ گوش‌ها و کف‌پاهایم می‌زند بیرون عادت کرده‌ام. قطار این قدر تند می‌رود که آدم حتا نمی‌تواند خاطراتش را با خودش ببرد. این همان راهی است که آن روز با دوچرخه رفتیم و گم شدیم و آن بالا کنار همان استراحت‌گاهی است که آن شب چادر زدیم و روی چراغ‌های نارنجی کم‌نور شهر شمع روشن کردیم.

فکر می‌کنم دیگر شهروند جایی نباشم. شهری که حاضر نیستم دیگر درش زندگی کنم در وطنی که دوستش ندارم؛ شهر کوچکی که پر از تمام زندگی جدید این سال‌هایم است و شهر کوچک‌تری که شهر بانوست. و این همه شهر دیگر که می‌شود رفت و یک زندگی تازه درش شروع کرد، اگر از قبل بگردیم و یک کداممان یک کاری پیدا کنیم و دوباره زندگی کوچکمان را در دوچمدان و کوله‌پشتی‌ها جا بدهیم و راه بیفتیم.

Monday, 11 February 2008

کارآموز

یک دانش‌جوی فوق‌لیسانس گرفته‌ایم که کمک کارمن باشد و خودش هم چیز یاد بگیرد. یک دختر ویتنامی است که از آن دانش‌گاه پلی‌تکنیکی که فرانسه در ویتنام دارد می‌آید. چهارسال فرانسه خوانده، و با این حال آدم را کچل می‌کند با فرانسه حرف زدنش. جدا از اخلاق خاصش که موقع حرف زدن تو راه می‌رود یا کار دیگر می‌کند، یا این که وقتی خودش حرف می‌زند با نگاه حق به جانب گاهی به تو و گاهی به اطرافت نگاه می‌کند، خود حرف زدنش قضیه ایست.

اول این که به آن قانون معروف را که حروف آخر در کلمات فرانسوی خوانده نمی‌شوند خیلی افراطی پای‌بند است، تا این حد که رشه (به جای رشخرش، recherche) و استه (به جای استژ) و باقی کلمات را هم به ین ختم می‌کند، مثل پرودوین (produit) و مکانین (mechanique). دوم، جمله‌هایش را با می‌دونی ... شروع می‌کند، انگار که بخواهد یک موضوع را ضمنی بدون این‌که به رویت بیاورد برایت تکرار کند. سوم، معمولا هر وقت ازش یک چیزی می‌پرسی تایید می‌کند (یعنی با خون‌سردی به نگاه منتظر جواب تو می‌گوید "وی")، و خودش یک جمله‌ی خبری را در دو کلمه‌ی آخر سوالی می‌کند و منتظر نگاهت می‌کند. یک کار با مزه‌ی دیگرش هم این است ـ که این کار را اکثر کسانی که به جای زبان یادگرفتن ادای زبان یاد می‌گیرند می‌کنند ـ که لهجه‌ی فرانسوی به کلمات و جمله‌هایش می‌چسباند، مثل آهنگ زبان، کشش‌های خاص و ادوات حرف‌زدن مادری (مثل ببین، خب، مثلا). چیزهایی که به نظر من باید کسی از ده جمله سه جمله‌ی درست بگوید که بعد با این‌ها روانش کند.

هفته‌ی پیش کارش را شروع کرده و جدا از سه جلسه‌ای که داشتیم یک بار یک نصفه روز از من وقت گرفت که با فیلم و پرزنتیشن و ماکت ستون فقرات و پیچ و غیره به‌ش بفهمانم ماجرا چیست. به هرحال پدیده‌ایست این آدم. امروز به‌ش گفتم که من دو سه روز دیگر می‌روم سوال مهمی داری که بپرسی؟ «وی» لب‌خند و سکوت. پس اگر ندیدمت خداحافظ تا چندماه بعد. «وی، اغوا». دو دقیقه بعد از پایین پله‌ها : «پورکوآ؟»

Wednesday, 6 February 2008

مشکل همسایه

گلاب به روتون، توی دست‌شویی لابو یک کاغذی چسبانده‌اند که برای احترام جمعی این‌جا را تمیز نگه‌دارید. پایین این جمله هم اضافه کرده‌بودند «برای کسانی که مشکل هم‌سایه دارند وسایل همین‌جا گوشه‌ی سمت چپ است» و همان‌جا گوشه‌ی سمت چپ توالت شور بود و یک میله و یک اسپری ماده‌ی شوینده. هی فکر می‌کردم منظورش از این به اصطلاح شوخی چیست، آن هم توی طبقه‌ای که یک اتاق درمیان استاد‌هاست. خیلی قابل تصور نبودکه کسی با توالت شور دنبال هم‌سایه‌اش کند.


امروز دیدم که در حقیقت ننوشته هم‌سایه (
voisin). نوشته vision .

Monday, 4 February 2008

هاش هاش

در همین روزهای سرد و آفتابی که گرنوبل را بهشت اسکی‌بازها می‌کند، پروازهای مستقیم ارزان قیمت از بیش‌تر کشورهای اروپا به گرنوبل برپاست و در فرودگاه تنها زبانی که ‌شنیده‌نمی‌شود فرانسوی است.

در همین روزها مردم هشت درصد از محبوبیت سارکوزی کم کردند و عده‌ی کسانی که فکر می‌کنند سارکوزی نمی‌تواند مشکلات فرانسه را حل کند از عده‌ی کسانی که فکر می‌کنند می‌تواند بیش‌‌تر شد.

درهمین روزها گرنوبل خاطره‌ی المپیک چهل‌سال قبل را با عکس‌ها وپوسترها و برنامه‌های شهری زنده‌کرده است و شهرداری موزه‌ای به همین مناسبت ترتیب داده.

در همین روزها، قطع‌نامه‌ی دیگری علیه ایران منتظر تصویب است، دانش‌جوهای ایرانی دولت هلند را مجبورکردند که از اجبار نپذیرفتن دانش‌جوی ایرانی به دانشگاه‌ها دست بردارد و در دعوت‌نامه‌ای که برای شرکت یک جلسه‌ای در یکی از ساختمان‌های انرژی اتمی گرنوبل آمده نوشته است که دارنده‌ی ملیت‌های خاص باید برای ورود به مجموعه از قبل هم‌آهنگ کنند.

در همین روزها، انواع سرماخوردگی در فرانسه شیوع پیداکرده و نقطه‌ی قرمز سرماخوردگی روی گرنوبل است و کارشناس‌ها مردم را به مراقبت بیش‌تر و واکسن‌زدن تشویق می‌کنند.

در همین روزها دبیرحزب مخالف دولت به تله‌ویزیون می‌آید و می‌گوید ما مبارزه‌ی علنی‌مان را شروع‌کرده‌ایم، هرکسی با این دوشرط می‌تواند به ما بپیوندد: مخالف سارکوزی باشد، و کارحزبی کرده باشد. در همین روزها سارکوزی بالاخره با کارلا برونی سوپرمدلی که بعدا خواننده شده و خواند «من به بهشت رفتم» ازدواج کرد.

در همین روزها، نامه‌هایی از کارگاه به دانشگاه و از دانشگاه به بیمارستان و از بیمارستان به سالن تشریح می‌رود که اعلام می‌کند وسیله‌ی موردنظر آماده است و اجازه‌ برای قرض‌گرفتن یک جسد برای تست‌های نهایی را برای آخر این هفته درخواست می‌کند. و من به دنبال بلیت قطارهایی می‌گردم که از گرنوبل به دلفت می‌روند و به این زودی‌ها برنمی‌گردند.

Wednesday, 30 January 2008

عمو بیل و دوستان

این ماجرای من و ویستا باعث شد که چندنفری نظرشان را بنویسند، توصیه میکنم نگاهی بیندازید. کار به جواب و جواب جواب کشیده که به نظرم جایش جایی بیرون کامنت‌دانی است. من هیچ قصد دفاع‌کردن یا جواب دادن ندارم، به خصوص که خاطر خوشی از این کار ندارم. به هرحال خیلی برایم تعجب برانگیز نیست که ویستا غیر از بازارهدف اصلی‌اش (شوخی می‌کنم، جدی نگیر) روی سیستم‌هایی از نوع کامپیوتر هم درست کار کند. شاید اگر فکر کنید که برای این محصول پول داده‌اید کمک کند به این که انتظاراتی هم ازش داشته باشید. به خصوص وقتی سیستمی با ویستای اوریجینال که اتفاقا برای همان سیستم هم بهینه شده می‌خرید. حیف که تنها مایه‌ی مباهات ویستا ـ و پشت گرمی فروشنده‌ها ـ که پنجره عوض‌شدن سه بعدی‌اش است ـ که کسی نیست که نداند از کجا کپی‌کرده ـ فقط وقتی کار می‌کند که برنامه‌های زیادی باز نباشند، وگرنه که هنگ و سرهنگ و ...

من نسخه‌ی قانونی سی گیگی آپ‌دیت‌شده‌ی ویستا را فرستادم خدمت اربابش و اکس‌پی ای که قبلا خریده بودم نشاندم جاش. البته کار ساده‌ای نبود ـ گرفتاری‌های درایوها ـ ولی به کمک دوستان فرومی بالاخره به کار افتاد. به زحمتش می‌ارزید، همه‌چیز چند برابر سریع‌تر کار می‌کند و از آن اداهای مسخره‌ی ویستایی هم خبری نیست. به خصوص که یک کم از سرکوفت‌های که دائم به اکس‌پی می‌زدم دست برداشتم.

من این جور بحث ها را دوست دارم. فرض کنید داریم درباره‌ی کیفیت غدای مک دونالد یا مثلا اثرات نامطلوب محیط زیستی‌اش بحث می‌کنیم، و یک‌هو مقابل ستایش سیستم توزیعش قرار می‌گیریم. دور از ذهن نیست. به این که یک بحث چه طور پیش می‌رود و چه استلال‌هایی بنا می‌شود و چه گزاره‌هایی رد و بدل می‌شود می‌گویند بررسی نحوه پیش‌رفت بحث. در مدرسه ی ما (این جا) عده‌ای کارشان همین است که دینامیک یک بحث را بررسی و آنالیز کنند. من پروژه‌ی فوق لیسانسم را در این گروه انجام دادم. موضوع بسیار جذابی است، به خصوص وقتی که تخصصی‌تر، تمرکز می‌کنید مثلا با هدف شناخت دینامیک تبادل اطلاعات مهندسی در فاز طراحی مفهومی یک بخش از اتوموبیل بین دو تیم که در دو واحد مختلف کار می‌کنند. در این جور تحقیق‌ها، یک قانون کلی نانوشته وجود دارد، که قصد همه حل مشکل است و همه با یک پایه‌ی دانایی وارد شده‌اند، در نتیجه کسی به کسی نمی‌گوید «ناراحتی آنینستال کن» در عوض منطق بحث در جهت توسعه‌ی فهم جمعی از مشکل و از راه حل پیش می‌رود. بگذریم. بحث همیشه جذابیت خودش را دارد.

آیا ویستا سیستم عامل قابلی است؟ آیا مایکروسافت جز شرکت‌های طراز اول انفورماتیک دنیاست؟ آیا هیچ‌وقت محصولی از مایکروسافت بویی از نوآوری و نه کپی‌کاری برده؟ آیا به لحاظ تکنولوژی نرم‌افزار با اپل یا اوراکل قابل مقایسه است؟ آیا کارکردن در مایکروسافت هیچ‌وقت مزیتی به جاهای دیگر داشته؟ آیا تمام داستان‌هایی که درباره‌ی هوش فوق‌العاده عمو بیل شنیده‌ایم، و قدرت استثنائیش که توانست از هیچی پول‌دارترین آدم دنیا شود واقعیت دارد و این ماجرا ربط خاصی به تبانی‌های حرفه‌ای و تزریق سرمایه‌های کلان نداشته؟ این‌ها سوالاتی است که می‌شود درباره‌شان ـ مستقل ـ تحقیق کرد. خوب یا بد کارکردن ویستا لزوما نشان‌دهنده‌ی عمل‌کرد سیستم مدیریتی عمو بیل نیست. اتفاقا عموبیل رفتار و شخصیت قابل تاملی دارد. اگر می‌توانید سخنرانی‌اش را در مراسم گرفتن دکترای افتخاری از هاروارد در یوتیوب ببینید. اگر بازهم می‌توانید سخنرانی استیوجابز را در مراسم فارغ‌التحصیلی در دانشگاه استنفورد ببینید. دیدن یک آدم و شنیدن حرف‌هایش بیش‌تر از شایعات دور وبر به شناخت کمک می‌کند.

و حرف آخر این‌که آیا آدم مجبور است که ویندوز داشته باشد، مک دونالد بخورد، محصول چینی بخرد، دارو مصرف کند (که شنیده از طریق مطالعه و آزمایش روی حیوانات و سربازها و زندانی‌ها به دست آمده)، کالایی بخرد که می‌داند پولش صاف به جیب آدم‌های کثیف و آدم‌کش و طبیعت نابودکن می‌رود؟

من پاسخش را نمی دانم.

دم‌نوشت. (افاضات) آدم‌ها مستقل از این که چه سیستم عاملی روی کامپیوترشان نصب است آدم‌اند و می‌توانند با هم گپ‌بزنند و بحث‌کنند و توی شکم هم نروند.

Monday, 28 January 2008

عمو بیل عزیز

داستان این است که من یک لپ‌تاپ نو خریدم و به‌اجبار تحت سلطه‌ی ویستا. می‌خواهم از ویستا برایتان بگویم.

در ویستا شما اتفاقاتی را تجربه می‌کنید که در هیچ سیستم عامل دیگری ـ حتا کمودور یا شاید آتاری ـ شانس دیدنش را ندارید. ویستا نمونه‌ی خوبی از یک پوسته است که زیرش هیچ‌چی ندارد. به طور واضحی طراحان آن مساله‌ی کارکرد خوب که منجر به رضایت مشتری و درنهایت فروش رفتن محصول است را از اصول اولیه تولید محصول حذف کرده‌اند. چرا؟ چون محصول قبلا فروش رفته است. مالتی تسک در ویستا بی معناست، چون حداکثر دوبرنامه هم‌زمان می‌توانند باز باشند. هیچ کدام از نرم‌افزارهایی که روی اکس‌پی کار می‌کردند روی ویستا کارنمی‌کنند، یا مشکلات زیادی دارند، از پلیرفیلم و آهنگ تا مثلا اسکایپ ـ که می‌دانید در ارتباط فرانسه و هلند نقش به‌سزایی دارد ـ و از همه مهم‌تر آنتی‌ویروس نورتون. اصلا نورتون به ویستا به چشم یک ویروس بزرگ نگاه می‌کند. این که به اینترنت وصل باشی و آهنگی گذاشته باشی و توی ورد تایپ کنی به یک رویا تبدیل شده. جور خیلی احمقانه‌ای ویستا برای من نقش یک آدم ناشی را دار که کاری به‌ش سپرده باشند و دائم دست‌وپایش را گم کند و گند بزند. موقعی که فایل نصب‌کننده‌ی برنامه‌ای را اجرا می‌کنم صفحه‌سیاه می‌شود و یک پیغام می‌آید که هیچ می‌دانی داری چه‌کار می‌کنی؟ داری یک برنامه نصب می‌کنی. (دکمه بزرگ) بی‌خیال شو و فایل برنامه‌ رو هم پاک کن؛ (دکمه ریز) و گرنه هر غلطی دلت می‌خواد بکن، مسوولیتش پای خودت.

ویستا حدود سی گیگابایت جامی‌گیرد. وقتی بلافاصله ازش بک آپ می‌گیری چندساعت معطل می‌شوی و دست آخر چهارده گیگ معلوم نیست چی تحویل می‌دهد برای روز مبادا. این همه بزرگی برای چه؟ برای این که همان کارهای معمولی اکس‌پی و حتا دوهزار را هم نکنی؟ مساله شیرین دیگر این است که برنامه‌های دفتری پرکاربرد، مثل کلاینت وی‌پی‌ان که با آن وصل می‌شوی به شبکه دانشگاه یا شرکت که وصلت کند به اینترنت، روی ویستا کار نمی‌کند. به همین سادگی. توی فروم یک نفر نوشته که یک وی‌پی‌ان سه ورژن قبل‌تر را نصب کرده و کارکرده، ولی تندتند قطع می‌شود. از طرف دیگر لپ‌تاپ‌هایی که در اسارت ویستا فروش می‌روند هیچ سی‌دی درایور یا هم‌چین چیزی هم‌راهشان ندارند. به همین خاطر است که آدم معمولی ـ حتا نیمه حرفه‌ای ـ هم نمی‌تواند بعد از دوسه روز ویستا را تحمل کردن و حرص خوردن سی‌دی اکس‌پی را دربیاورد و نصب کند. اگر سری به فروم‌ها بزنید، یا مثلا سرچ کنید ویستا، مشکل، اکس پی، می‌بینید چه جهد وجهادی برپاست که بشود ویستا را برانداخت و جایش اکس‌پی نشاند.

القصه. شرکت عمو بیل در تجارت پیش‌تاز است. البته خود عمو بیل که می‌دید چه تخم دوزرده‌ای در راه است زودتر استعفایش را نوشت و همه جا هم اعلام کرد که می‌خواهد برود سر بنیاد خیریه‌اش. بابا انسان دوست. برای کسانی که طرف‌دار ویندوز و ماکروسافت هستند اعلام می‌کنم که شرکت فخیمه بعد از موفقیت بی‌نظیر در تولید (قالب کردن) سیستم عامل ویندوز برای موبایل، پالم، کامپیوتر جیبی، و غیره، وارد بازار لوازم منزل شده و تصمیم دارد برای انواع وسایل سیستم عامل تولید کند. و حالا اولین محصول نوآورانه را به‌تان معرفی می‌کنم: ویندوز سطل آشغال «ویستا»

Wednesday, 23 January 2008

کسی به من گفت

روزهایی هست که وقت زیادی دارم ولی هیچ احوال نوشتن نه. روزهایی هم هست که حرف توی گلویم گیر می‌کند و می‌خواهم جایی بنویسمش که ساعت با هم‌کاری باقی فرانسوی‌ها نمی‌گذارد. حدود بیست روز دیگر فرانسه می‌مانم و استادم بنا دارد تمام کارهای مهم سال دوم دکترا را در همین مدت تمام کنیم. جوان است دیگر.

اگر ماجراهای نیکولاخان را دنبال می‌کنید می‌دانید که تصمیم گرفته در خبرسازی از رئیس جمهورهای دیگر عقب نیفتد. ولی به هرحال این جا فرانسه است و سیستمش طوری نیست که تصمیم‌های مهم یک شبه گرفته شود، یا هیچ‌کس مسوول هیچ‌چیز نباشد، یا مثلا مردم نسبت به کارهای دولت بی‌تفاوت باشند. این است که دست و پای نیکولاخان بسته است و مجبورشده که اول با جدایی از زنش یک کمی خبر درست کند، بعد با یک خواننده‌ی مکش مرگ‌ما دوست شود و با هم راندوو بروند دیزنی‌لند پاریس. بعد هم با پانصدتا عکاس و خبرنگار بروند مصر دیدن عجایب هفتگانه. روزنامه‌ها و مجله‌ها هم که کار دیگری ندارند؛ یک بند زنگ می‌زنند کاخ الیزه که یک نفر خبر ازدواج نیکولا را با کارلا برونی تایید کند. بعد هم یک شماره درمی‌آورند با عکس کارلا و سیسیلا لب آب (و نه با لباس رسمی) و تیتر می‌زنند ناگفته‌های کارلا و سیسیلیا ضد هم.

حیف. آه از نهاد من خارجی فرانسه نشناس هم برمی‌آید. ژنرال دوگل، فرانسوا میتران، ژاک شیراک و در نهایت استاد سغ کو. یکی از این شو وومن ها یک برنامه‌ای درباره‌ی این ماجراها دارد که اگر فرانسه می‌فهمید و اینترنت هسته‌ای دارید لابد تا به حال دیده‌اید. بین جمله‌هایش می‌گوید «ما رئیس جمهوری داریم که لایقش هستیم.»

و این که دو روز است از خبر حاج قربان حالم گرفته است. نغمه‌هایش، به خصوص آن تکه‌ای که در فیلم آرامش با دیازپام ده می‌زند یک‌بند توی سرم تکرار می‌شود. این قسمت خبر که چندماه مریض بود و سختی کشید و هیچ‌کس پا پیش نگذاشت، حتا همان‌ها که از قبل ساززدن پیرمرد کلی مسافرت خارج رفتند و پست و مقام گرفتند، که مثلا دوا و درمانی یا مراقبتی بکنند دلم را می‌خراشد. به کجای ایرانی بودنم افتخار می‌کنم، یا از کدام قسمتش خجالت نمی‌کشم نمی‌دانم.

Friday, 18 January 2008

بازگشت

من برگشتم. از ایران، از هلند، از فرانسه، از جنگ با عادت و اشتیاق نوشتن، از پیش خاطرات دوستان چندسال قبل، از خداحافظ پسرم مواظب خودت باش. زندگی دانش‌جویی در اروپا خیلی خوش می‌گذرد، باور نمی‌کنید؟ با یک گروه باسواد و حرفه‌ای کار می‌کنی، مسافرت می‌روی، مقاله می‌نویسی، رئیس دپارتمان در راه‌رو می‌بیندت و می‌پرسد که بعداز ظهر فرصت داری که برای داوری پروژه‌های لیسانس بروی، و وقتی رفتی و بیش‌تر از آن که قضاوت کنی چیز ازشان یادگرفتی و کیف‌کردی از این جور تدریس و کارکردن، استاد دعوتت می‌کند به بار آرام و خلوت که با دو داور دیگر بنشینیم و گپی بزنیم.

باور نمی‌کنید؟ کنفرانس بعدی در اروپای شمالی است. دی‌روز جلسه گذاشتیم که پلان مقاله را معلوم کنیم. استاد پروژه می‌گوید مهم خود ارائه نیست، مهم این است که آن‌جا آدم‌های زیادی را می‌بینی و می‌توانی باهاشان ارتباط برقرار کنی. چرا این‌قدر سخت می‌گیری؟ خواندن بی‌بی‌سی فارسی و روز و سایت‌های دیگر را که قول داده بودی و گذاشتی کنار. راحت. چندتا وبلاگ است، دوستان سابق، که اگر صاحبش اروپا و امریکا نشین است تند و تیز پیش‌می‌رود و اگر ایران نشین است هرازگاهی دود می‌کند، سرد و سیاه و غلیظ.

ایران برمی‌گردی؟ برای شقایق نورماندی یا عقائد نئوکانتی؟ بابا مگر دیوانه شدی. همین جا بمون. اصلا خود محسن هم داره می‌آد همین‌جا. دلت برای چی ایران تنگ می‌شه؟ حالا هم نخواستی نخواه ها؛ اجباری که نیست. کارت اقامتت که تموم شد می‌ندازنت بیرون. آره، می‌دونم می‌شه برای کانادا پرونده گذاشت. حالا بگذار ببینیم چی می‌شه.

Thursday, 29 November 2007

بار دیگر

بار دیگر برگشتم به شهری که دوستش می‌داشتم. سفر این بار عجیب‌تر از هربار. رسیدنی عجیب‌تر. با هواپیمایی نیمه خالی آمدم تا ژنو، آن جا سوار اتوبوسی شدم که صبحش خالی از گرونوبل آمده بود، و با من و همان خالی برگشت. و رسیدم به خانه‌ی خالی خالی.

فرانسوی‌ها سمپاتر هستند از هلندی‌ها. هم‌سایه‌ام را توی خیابان دیدم ـ خانه نماندم، چمدان را گذاشتم و آمدم لابو ـ و کلی خوش‌حالی کرد و گفت که ذکری ـ پسرش ـ کلی خوش‌حال می‌شود. آمدم جای جدید لابو که پر بود از نویی و البته نوستالژی نیمه هول‌برانگیز از خاطره‌ی روزهای اول. فوق لیسانسم را همین جا خوانده بودم. آن روزهای پرهیجان رفته، وقتی تازه از راه رسیده بودم و سرگردان بودم. حالا که توی همان راه‌روها راه می‌روم و از این طبقه به آن طبقه که یک سال مانده به دکتراگرفتن. زود گذشت، ولی آن هول و هیجانش را یک جا قایم کرده لابد، یا توی پیچ و خم راه‌پله‌ها، یا هم که کنج کلاس.
دفتر جدیدمان زیر شیروانی است و من سقف هشت‌شکل (کونیک)اش را دوست دارم. یک پنجره دارد رو به کوه باستی.

ـ خوب چه خبر بود آن بالا؟
ـ بالا منظورت است یا پایین؟
و هر دو می‌خندیم. بازی‌ای است که این دو سه روز همه‌ به‌ش علاقه‌مند شده‌اند. اشکلاش این است که یک طرف دیالوگ من‌ام و مثل روش برنده به جا هی باید برنده بشوم و بازی کنم.

و این جادوی بن ژوغ، که دلم برایش تنگ‌شده بود.

Monday, 22 October 2007

میوه لاکردار

سر و صدای میوه‌ی ممنوعه چرخید و چرخید و بالاخره رسید به ما. ما که این گوشه‌ی دنیا سرمان توی لاک خودمان است و اصولا از تله‌ویزیون ایمن هستیم. ولی چه می‌.شود که به اینترنت مبتلا هستم و بالاخره امروز از این لینک به آن لینک دنبال «بازی استادانه‌ی استاد نصیریان» و مصاحبه و این چیزها رفتم. خدا پدر این یوتیوب را بیامرزد که همه چیز درش پیدا می‌شود.

همان آش و همان کاسه. انگار در تله‌ویزیون و سینمای ایران چیزی به اسم فیلم‌نامه، دیالوگ، بازی‌گردانی و خیلی چیزهای دیگر اصولا و رسما تعطیل شده. هیچی، چند دقیقه‌ای به شاه‌کار استاد نگاه کردم و بستم و برگشتم سرکار خودم. حیف از علی نصیریان و البته باقی هنرپیشه‌ها که مجبوراند خودشان را درگیر این جور کارها بکنند. کی باور می‌کند که این آقا همان است که در هزاردستان ابوالفتح بود؟ یاد آن سریال خنک و طولانی‌ای افتادم که یک یارویی از خارج آمده بود که دانشمند هسته‌ای شود. عجیب است که این مدت آن را دوباره و چندباره پخش نکرده‌اند. یاد بازی علی نصیریان در نقش رئیس پژوهشگاه انرژی اتمی یا یک چون این چیزی افتادم که می‌گفت «همه‌ش به خاطر این نوترون‌های لاکرداره»

Friday, 19 October 2007

دانش جو

پیش‌نهاد می‌کنم این پست حامد را و البته نظراتش را بخوانید و بعد بیایید سراغ حرف من.

من امسال وردست کلاسی هستم به اسم وسایل جراحی و کارم این است که کمک کنم پروژه‌ی 26 دانش‌جو به سرانجام برسد. پروژه‌ی درس چیست؟ هرکسی ـ یا گروه دونفره‌ای ـ باید یک وسیله‌ی جراحی پیداکنند و مشکلاتش را دربیاورند و راه‌حل‌های در دست تحقیق را مرورکنند و یک جور اظهار نظر حرفه‌ای بکنند. (توجه کنید که دانش‌جوی فوق‌لیسانس دانشگاه دلفت هستند). من ازشان خواستم که خلاصه‌ای از موضوع کار را برایم بفرستند و بعد بیایند که گپ بزنیم و از شما چه پنهان هر خلاصه‌ای که دستم می‌رسید کلی درباره‌ی موضوع تحقیق می‌کردم که هم خودم سردربیاورم، هم این که آن قدر بدانم که سرم کلاه نرود. حدس می‌زنید نتبجه چه‌بود؟

حدود نصف پروژه‌ها رفتند بیمارستان و یک عمل جراحی را دیدند و با جراح و مثلا مسوول استریلیزاسیون حرف زدند. برای دسته‌بندی مشکلات موجود اغلب یک مقاله‌ی ژورنال را مرجع معرفی کرده‌اند، و ایده‌هایی که دارند فقط از یک سرچ اولیه به دست نیامده. خیلی سریع از روی مقدمه و معرفی وسیله و کاربردش می‌گذرند و می‌روند سر اصل ماجرا که مشکلات تکنیکی و تحلیل آن‌هاست. برای ارائه هم یک بار می‌آیند و با هم چک می‌کنیم و معمولا همه چیز از فصل‌بندی ارائه و عکس و انیمیشن جذاب و زمان‌بندی مرتب است. بعد هم طبق چیزی که ازشان خواسته شده یک گزارش دو سه صفحه‌ای می‌نویسند و می‌فرستند. خلاصه این که کارشان نشان دهنده‌ی اعتبار انتخاب شدنشان برای این دانشگاه و هم‌چنین اعتماد به خروجی این‌جور دانشگاه‌هاست.

از کجا یاد گرفته‌اند؟ چه‌طور این قدر ذهنشان منظم و خروجی تولیدکن است؟

با استاد درس تصمیم گرفته‌ایم که من یک‌کمی جدی‌تر پروژه‌های دوسال گذشته را نگاه کنم و شاید بتوانیم برای کارمان از این پروژه‌ها استفاده کنیم.

Friday, 5 October 2007

عصر جمعه، کارهای ناتمام و شوق و نوشتن

ده دقیقه مانده که فروشگاه ببندد و من به نفعم است که بدون نان برنگردم خانه. دم ورودی دو پسر ایرانی سعی می‌کنند یک دسته‌گل انتخاب کنند. می‌شناسمشان. با هم چانه می‌زنند سر بهینه‌کردن قیمت و کیفیت. من را نمی‌بینند، ولی من از پشت سلام می‌کنم و حرفی می‌زنم، مثلا «چه با سلیقه». برمی‌گردند و سلام و عیلکی و حال و احوال. می‌بینم که تردید دارند که چیزی به‌م بگویند. لب‌خندی نشان می‌دهم و می‌روم.

به ندرت می‌شود جایی گشت و ایرانی ندید. ولی ترکیب یک ایرانی و یک خارجی (هلندی یا جای دیگر) که در فرانسه شایع‌ را نه. حتا بچه‌های ایرانی هم با هم نمی‌گردند. دخترها (از دید پسرها) دنبال موقیعت بهتر اند و پسرها (از دید دخترها) نقشه‌ی بهتری دارند. با هلندی‌ها ولی سخت می‌شود دوست شد. یک چیزهایی ابتدایی از همان اول کار خراب است: قدشان یک برابر و نیم تو است، ناهار یک ساندویچ پنیر می‌خورند با یک لیوان شیر، و مثلا وقتی که هم‌کار هستید به جز صبح‌های یک «هوی» و عصرها یک «داخ» چیز دیگری ازشان نمی‌شنوی.

یک کسی از یک پارتی ایرانی در طبقه‌شان می‌گوید، که بالاخره برای خودش تلاشی است. ما به مهمانی‌های کاملا پاستوربزه‌ی متاهلی دعوت می‌شویم که معمولا خانم‌ها با حجاب اند. از روی اعتقاد، یا به ملاحظات بورس ایران، یا شاید به دلیل دیگر. برو بیای چندانی نداریم البته. وقتی نمی‌ماند؛ هشت و نه صبح می‌رسیم سر آن دو راهی که یکی‌سرش سمت بیوتکنولوژی‌ست و سر دیگرش سمت بیومکانیک. هشت و نه شب هم هما‌ن‌جا می‌رسیم و می‌رویم آن سرش که می‌رود سمت خانه.

بعضی روزها، یک اصطلاح عجیبی می‌شوم که مدت‌ها ذهنم مشغولش می‌شود. مثل خالی از لطف نیست، حکایت از ... می‌کند، به وقوع پیوسته است، فاقد .. است. مگر مردم این طور حرف می‌زنند و می‌نویسند؟

«جناب رسولی‌فر، ممکن است چند لحظه وقتان را بگیرم؟» با من است. جای لنگه کفش خالی است که حرف‌زدن یاد آدم می‌دهد. حیف که فقط مسوول پروژه‌های درس هستم، نه چیز دیگر. و اقبالش بلند است که پروژه‌ها به انگلیسی است. لطف می‌کنم، که هفته‌ی بعد در دفترم مزاحم‌ام شود. کی چنین کاری می‌کند؟

Monday, 1 October 2007

Destin

امروز این سومین چیزی است که برای وبلاگ می‌نویسم و امیدوارم به پابلیش برسد. هوا ابری است، مثل بیش‌تر روزهای این‌جا و اگر از دل‌تنگی خورشید جان به در ببری، سرت را گرم کاری می‌کنی که باید به یک جاییش برسانی و نمی‌شود. هربار سرم را بالا می‌آورم استادم را می‌بینم که یا از اتاقش می‌آید بیرون و در قفل می‌کند، یا در قفل را باز می‌کند که برود داخل. هیچ‌وقت نگاهم نمی‌کند، و در جواب مقاله‌ام که برایش بردم ببند میل‌زده که فردا بعدازظهر وقت دارد درباره‌اش حرف بزنیم. آدم‌های سردی اند، به نسبت فرانسوی‌ها، وقتی که تنهایند. در جمع البته دوستانه‌تر اند و تو را هم به صحبت می‌گیرند. اشکالش این است که معمولا باید از پایین به‌شان نگاه کنی با این قد درازشان.

خبر جدید خرید سربازی را که شنیده‌اید، به هر که می‌شناسید که ریشش گیر است بگویید یجنبد تا قانون عوض نشده‌است. جبر جغرافیایی آن‌قدرها هم بد به نظر نمی‌رسد، روی خوشش را نشان می‌دهد گاهی. این هم یک جور زیستن است که همه چیز، از این که فردا که می‌خواهی از مرز رد بشوی پلیس به‌ت گیر می‌دهد یا نه، تا آینده و سرنوشت این قدر اتفاقی رقم بخورد. چرا این قدر اصرار می‌کنید که همه‌چیز قاعده دارد؟