Tuesday, 27 May 2008

ان. شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

دو. امروز نیمه دوم دیدار دوستانه‌ با آقای استادبزرگ است. نیمه‌ی اول، با این‌که استاد با توپ پر و طلب‌کار به قصد حمله‌ی جانانه آمده بود، به کمک هینت‌های استاد کوچک و سه‌روز تعطیلی‌ای که در دانشگاه گذراندم به نفع من تمام‌شد. برای امروز، دستم نسبتا خالی است. از صبح زود دارم دنبال سندومدرک کمکی می‌گردم. علت این جنگ‌های دوستانه ـ که من هم خیلی دوستشان دارم ـ این است که هیچ‌کدام نمی‌توانیم (آن‌قدر سواد نداریم که ) حرف قطعی بزنیم. او تجربه‌ی استادبودنش را می‌آورد، من انرژی تحقیق و تولیدم را. هروقت گزارشی درکار است، مثلا مقاله، مقدمات دیدار دوستانه را می‌ریزیم.

تغا. اسلپ استیک را به زبان اصلی شروع کرده‌بودم و زندگی‌ای بود، که نیمه‌کاره قرض‌دادم به کسی. ای آقای تختی.

کتخ. چرا کسی وب‌لاگ نمی‌نوبسد؟ چرا همه مرده‌اند؟

بلیت قطار درجه یک گرفته‌ام برای پاریس. سه ساعت دیگر راه می‌افتم و برای اولین بار است که هیچ کاری ندارم. یک کمی وبلاگ می‌خوانم و می‌زنم بیرون. خبری نیست، عصر شنبه است. می‌روم یک غذافروشی امریکایی و پیتزا و شیر سفارش می‌دهم. ایستگاه قطار از جایی که نشسته‌ام معلوم است. هنوز یک ساعت مانده. چه کار کنم؟ یک فروش‌گاهی آن سر کوچه است که می‌شود ازش برای توی راه خرت و پرت خرید. یک چای سرد، یک شکلات سفید، یک بسته چیپس پرینگل.
برای سرگرمی هیچ نیاورده‌ام. نه لپ‌تاپ، نه آهنگ، نه خواندنی. می‌خواهم راه را نگاه کنم.

حالا نیم ساعتی تا حرکت قطار مانده و من در سکو ایستاده‌ام، بلیت در دست. نمی‌دانم جبران همه‌ی لحظه‌ی آخر رسیدن‌ها می‌شود یا نه.

Tuesday, 20 May 2008

خواب

چند شب است خواب عجیبی می‌بینم. خواب یک‌جایی را می‌بینم شبیه دبیرستانی که درس می‌خواندم که حیات کوچکی داشت و دفتر ناظم زیرزمین گوشه‌ی حیات بود، طوری که وقتی توی پنجره‌اش بچه‌هایی که کنار دیوار به صف تنبیه ایستاده بودندن معلوم بود. من هیچ وقت به هیچ دلیلی در آن صف نبوده‌ام، ولی وقتی می‌رفتم دفتر حاضرغایب یا کلیدکلاس را از دفتر بگیرم، آن منظره‌ی بچه‌های نگران و منتظر را می‌دیدم.

حالا خواب می‌بینم که جای ناظم نشسته‌ام، با همان بی‌خیالی روزنامه می‌خوانم و تلفن می‌زنم و چای می‌خورم و از قاب پنجره که نگاه می‌کنم، چندتا از معلم‌های آن موقع، چند استاد زمان لیسانس، دو تا از استادهای فرانسوی فوق و استاد الان دکترایم توی صف ایستاده‌اند و سرشان پایین است و نگران و منتظر اند.

فکرش را که می‌کنم، هم عجیب و هم خنده‌دار است. آن مدرسه به جز مدت کوتاهی هیچ‌وقت ناظم نداشت. من معمولن بچه درس‌خوان بوده‌ام و درگیری و گروکشی ای با هیچ معلم و استادی نداشته‌ام. از همه بدتر این که استادهای توی صف بیش‌تر کسانی هستند که دوستشان داشتم و دارم. نمی‌دانم آن احساس ناظمانه که شکارش را خوب آماده می‌کند تا کارش را بسازد را از کجا آورده‌ام.

Sunday, 18 May 2008

به جرات باید گفت «رفتم سرکوچه یک پاکت سیگار بگیرم» نامجو و عبدی رنگ و روی تازه‌ای به زندگی تنهایی در غربت داده است.

*

دی‌شب اخبار تله‌ویزیون می‌گفت مردم تابستان‌ها که مسافرت می‌روند سگ و گربه‌هایشان را نمی‌برند و آن حیوونکی‌های طفلک باید توی خانه تنها بمانند. تازه آمار نشون می‌ده که مردم سگ‌وگربه‌هاشون رو بیش‌تر از پیش ول می‌کنند و دیگر نگه نمی‌دارند. بعد مراکز دولتی را نشان داد که این حیوونی‌های طفلک را نگه‌می‌دارند. گزارش‌گر گفت حداقل هزینه خوراک و مراقبت پزشکی برای این حیوونی‌های طفلک دویست یورو در ماه است و شاید به این خاطر عده‌ی کم‌تری می‌توانند این هزینه را تقبل کنند. گفت این مراکز حیوونی‌های طفلک بی‌صحاب را می‌فروشد، از قرار گربه‌ای هشتاد و سگی صدوسی چوق.

*

آفتاب امروز تلافی باران تمام دی‌روز می‌تابد. من تلافی این که می‌خواهم دوباره جیم شوم و بروم هلند دارم گزارش می‌نویسم. دنیای تلافی جویی است.

Friday, 16 May 2008

از بیرون برگشته‌ام. باد خار و خاشاک و یک جور پنبه‌ی نامرغوب که از درخت می‌روید و درهوا پخش است در چشمم نشانده و الان سرخ است و می‌سوزد و چاره‌ایش نیست. یکی دو ساعتی است که در کل ساختمان تنها ام. جمعه عصر کسی نمی‌ماند. خوب است، می‌شود آهنگ گذاشت و تکرار شدنش کسی را نمی‌رنجاند. ناقوس یک بند می‌زند و صدای باد که توی قاب پنجره می‌پیچد و جنایی بودن صحنه را تکمیل کرده. می‌شود نوشت اوضاع آبستن حوادث است. من دارم فیلم جراحی روی یک جنازه را بارها و بارها می‌بینم و نکته‌هایش را یادداشت می‌کنم و گفت‌گوها را پیاده می‌کنم و هیچ سرنخی را از دست نمی‌دهم.

فکرم پیش تکه گوشتی‌است که سه روز پیش خریده‌ام اگر امشب هم آن قدر دیربروم که نه حال آش‌پزی داشته باشم و نه اشتها باید بریزمش دور.

Monday, 12 May 2008

از اتفاقات می شصت و هشت فرانسه چه می‌دانیم؟

من چیز زیادی نمی‌دانستم. تعطیلات این چندروز و چند برنامه‌ی تله‌ویزیونی کمک کرد که بیش‌تر بدانم و بگردم و بخوانم. به قول ویکی‌پدیا می 68 یک حرکت مهم اجتماعی فرانسوی است در بهار 1968 که هم دانش‌جوها هم کارگران آن شرکت داشتند و هم‌راستا با مجموعه حرکت‌های دانش‌جویی در سایر کشورها از آلمان و امریکا تا ژاپن و مکزیک و برزیل بود. در فرانسه، این حرکت دامنه‌ی بزرگی پیدا کرد چون با تظاهرات گسترده دانش‌جویی هم‌راه شد و به بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اعتصاب عمومی مردم فرانسه انجامید. (+)

به قول ویکی‌پدیای انگلیسی ماجرا با شلوغی و تصرف چند دانشگاه و دبیرستان پاریس توسط دانش‌جوها و دانش‌آموزان شروع شد و به درگیری با مسوولین دانشگاه و پلیس انجامید. ژنرال دوگل ـ من اضافه می‌کنم مثل هر احمق دیگری در این شرایط، به جای گوش دادن به حرف اعتراض‌گران و کشاندن ماجرا به گفت‌وگو و مذاکره ـ تلاش کرد به زور پلیس ماجرا را جمع کند. نتیجه تشدید درگیری‌ها و کشیدن آن به مهم‌ترین محله پاریس (کارتیه لاتن) و هم‌راه شدن کارگران و اعتصاب عمومی و هرج و مرج اساسی شد. (+)

در گزارش بی‌بی‌سی فارسی آمده است که «بسیاری از مدیران، توسط کارگران "زندانی" شده بودند و برخی از سرمایه‌داران بزرگ از پاریس گریخته بودند. در شهر نانت اداره امور شهر به دست شورشیان افتاد و کمیته مرکزی اعتصاب به جای مقامات محلی نشست. دولت بیمناک و درمانده برای پایان دادن به نا‌آرامی‌ها به هر ترفندی دست می‌زد: از کانال‌های گوناگون با نیروهای سیاسی تماس می‌گرفت و به ویژه تلاش می‌کرد میان دانشجویان افراطی و سایر نیروهای معترض جدایی بیندازد

روز ۲۴ مه ژنرال دوگل سه هفته پس از شورش‌‌ها برای اولین بار با مردم سخن گفت. او وعده داد که به تمام خواسته‌ها رسیدگی کند، اما پیش از هر چیز شورشیان باید خیابان‌ها را ترک کنند. » (+)

درباره سرانجام این حرکت یا به تعبیر خیلی‌ها انقلاب، تفسیر و تعبیرهای زیادی وجود دارد. به هرحال این حرکت منجر به منحل‌شدن پارلمان و انتخابات زود هنگام شد و در انتخابات بعدی طرف‌داران دوگل با اکثریت مطلق وارد پارلمان شدند. مثل هر انقلاب دیگری، جریان جنیش خیلی زود از دست راه‌اندازان آن درآمد و چیزی شد غیرقابل کنترل. سال‌ها بعد، گزارش‌ها و تحلیل‌های زیادی منتشر شد که آزادی‌های اجتماعی، کوتاه‌شدن دست‌ پلیس و دولت از زندگی و رفتار مردم و یک سری بروزهای خواسته‌های جوانانه ـ مهم‌ترین آن مسائل مربوط به س‌.ک.س.والیته ـ را در جامعه مرهون این حرکت می‌دانستند. این حرکت اثر بسیار قابل توجهی در ادبیات، سینما، و هنرهای معاصر داشت و به عنوان یک نقطه‌ی روشن در خاطرات فرانسوی‌ها ثبت شد.

پوستر بالای صفحه یکی از معروف‌ترین پوسترهای آن موقع است. ترجمه‌ی فارسیش می‌شود «جوان باش و خفه شو» و لابد واضح است که سایه‌ی سیاه دماغ بزرگی یادآور ژنرال دوگل دارد.

Friday, 9 May 2008

بالاخره فرود آمدم به گرنوبل، شهر دوست داشتنی ام. این بار این فرود بسیار دوست داشتنی بود، چون که بانو زودتر از من آمده بود و تنها باری بود که می‌رسیدم خانه و زنگ می‌زدم و صدای مهربانی در را باز می‌کرد و خوش‌آمد می‌گفت. بانو البته زیاد نماند و برگشت به دیار آسیاب‌های بادی. من ماندم و این کوه‌های اطراف که تنها تشابه این‌جا و تهران است.

اوضاع گرنوبل خوب است، آفتاب می‌تابد و هنوز گرما کشنده نیست. هم‌کار هم اتاقی‌ام که پا به پای من تا نصفه شب می‌ماند و پای تلفن داد می‌کشید و وقتی در ادامه‌ی سلام احوالش را می‌پرسیدم عصبانی می‌شد که چرا می‌پرسی؟ رفته است و جایش یک پسر سوریه‌ای آمده که مودب و مهربان است و ایران را و رئیس‌جمهورش را دوست دارد و البته برای اوضاع فعلی ایران متاسف است. کارآموز عزیز زبانش بهتر شده و کم‌تر خنگ‌بازی درمی‌آورد.

و این که قبل از برگشتن به گرنوبل ایران بودم و گفتن ندارد که به جز دیدار خانواده و دوستان هیچ چیز خوب نبود و خوش که نگذشت هیچ، دلم بسیار گرفت. تقریبا هرکسی که سراغم را می‌گرفت از فامیل تا غریبه در فکر رفتن بود و می‌پرسید که چه باید کرد. رفتن از ایران به بهانه‌ی تحصیل معمولا اتفاق خوبی برای همه است، از او که می‌رود و آن‌ها که منتظرند که برود که این‌قدر مخالفت نکند و غرنزند و این‌ها که این‌جا کسی را می‌یابند که مشتاق تفکر و تحقیق است و توقعش آن‌قدر پایین آمده که زندگی ساده و معمولی برایش رویایی است. نتیجه‌ی این همه خوبی البته چیز خوبی برای ایران نیست. من خودم دعوایی با احساسات وطن پرستانه ندارم. اگر کاری از دستم بر بیاید که به درد کسی بخورد ترجیح خاصی برای این که ایران باشد یا غیر ایران ندارم. دوستان این ور آب می‌دانند که زندگی این‌ور هم گاه ـ با همه سختی‌ها و دردسرهایش ـ آن‌قدر آش‌دهن‌سوزی نیست. اگر انتخاب بین بد و بدتر است که خوب اوضاع فرق می‌کند.

یک روز رفتم به دانشگاه شریف، دانشکده‌ی مدیریت. دم در راهم ندادند و فرستادند اتاق نگه‌بانی. آقای نگه‌بان پای بدون کفش و جورابش را روی میز درازکرده بود و گفت «چی می‌خوای؟» گفتم که دیدن فلانی می‌روم و جلسه دارم. «نیستش». حالا شما لطف بفرمایید و یک زنگی بزنید. «شماره‌ش چنده؟». ... . و بالاخره با اکراه کارت دانش‌جویی این‌جاییم را گرفت و راه داد. استاد عزیز البته متاسف شد و گفت با مهمان‌های خارجی‌مان بدتر می‌کنند. پیش‌خدمت دانشکده هنوز همان بود که لباس کثیف و تن بدبو داشت و کفش نمی‌پوشید و همان‌طور وارد جلسه می‌شد و چای کم‌تر از تعداد مهمان‌ها می‌آورد و چندبار موبایلش زنگ می‌زد. و مثل سابق حرف کسی را نمی‌خواند و نیم‌ساعت دکتر و مهمان‌های وزارت‌خانه‌ای‌اش را معطل می‌کرد تا در کلاسی را برای جلسه باز کند.

موقع برگشت، توی فرودگاه دیدم که وقتی رئیس پرواز اجازه‌ی سوارکردن مسافر را داد، مسوول گیت زنگ زد و از حراست اجازه گرفت. اجازه‌ی حراست جوانک شلخته‌ای بود که پیرهن سبز روی شلوار و دم‌پایی داشت و بیست دقیقه بعد آمد و اطراف را نگاهی کرد و گفت «سوار شند» مسوول گیت به سرمهمان‌دار که ایرانی نبود توضیح داد که اگر بدون اجازه‌ی حراست کاری بکنند کارتشان را می‌گیرند و حسابشان با خدا است.

سوار شدیم و آمدیم. حساب همه‌مان البته با خداست. دعوا سر این است که خدا از چه طریقی حسابمان را برسد.

Thursday, 24 April 2008

«هواپیما روی زمین نشست ولی ترمز نکرد. بیابان بزرگی بود و می‌رفت. یک‌جا باند پرواز با خیابان تقاطع داشت و ماشین‌ها را دیدم که پشت چراغ ایستاده‌بودند، منتظر که هواپیما ردشود. ده‌دقیقه‌ی می‌رفتیم تا اصطکاک بر قانون اینرسی غلبه کند. من بودم و کوله پشتی. بیرون گیت از یکی پرسیدم که چه‌طور باید تا شهر رفت؟ نمی‌دانست. زبان‌هایی را که من می‌دانستم نمی‌دانست، ولی وقتی مادرش از فرودگاه بیرون آمد صدایم کرد و سوارکرد و برد تا وسط شهر. از آن‌جا گنبد آبی معلوم بود. روی نقشه‌ دیدم؛ بلوار علاالدین را بروی پایین، اول دست راست پشت مسجد بزرگ خانه‌ی شمس است. همان را ادامه بدهی می‌رسی به مولانا.

پایم نمی‌کشید. تا این‌جا آمده‌بودم و باز نمی‌دانستم بروم یا نروم. بلوار را گرفتم و رفتم تا نزدیک مسجد بزرگ. سمت راست دهنه‌ی بازار بود، آشنا، آشناتر از هرچیز. دروبی‌در رفتم از این کوچه به آن کوچه تا گم شوم و نداندم کجایم و یک جا بشینم و چای خبرکنم و از خودم بپرسم چه باید کرد ...»

از دفترخاطرات؛ قونیه

Wednesday, 16 April 2008

Long ago there was a young student
that needed some money to survive,
She got a small administrative function.
Today, exactly 25 years later and a little older
she wants to celebrate this with cake
at 11.00 o’clock.
Jenny


این نامه‌ای است که ینی ام‌روز فرستاد به میلینگ لیست دانشکده. مدتی بود می‌خواستم چیزی درباره‌اش بنویسم ولی فرصت نمی‌شد. حالا این نامه و کیکی که خوردیم و حرف‌های قبل و بعدش بهانه‌ای شد.

ینی دانکلمن اولین و به غیر از مدت کوتاهی تنها استاد زن دپارتمان مهندسی مکانیک دانشگاه دلفت است. او که هفت سال پیش استاد تمام شناخته شد، سرپرست تمام تحقیقات و پروژه‌های مربوط به طراحی و ساخت ابزار تشخیص و جراحی به روش با جراحت کم‌تر (+) است. از گروه‌ تحقیقاتی او بیش‌تر از ده پتنت و دو شرکت کارآفرینانه (spin-off) در همین چندسال در آمده و هیات علمی چنذ ژورنال معتبر و آکادمی MITAT هم هست.

این‌ها را هم که ندانی، همین که سروکارت به‌ش بیفتد می‌فهمی که چه آدم اساسی و نازنینی است. فکر می‌کنم حداقل دوبرابر منِ دانش‌جوی دکترا کار تحقیقاتی می‌کند. هروقت هر سوالی ازش می‌پرسم یک کتاب یا مقاله از کتاب‌خانه‌اش در می‌آورد و می‌رود سرجای اصلی مربوط به سوال و می‌گوید «فلانی هم این رو گفته، بخون شاید مفید باشه» انگار که فلانی پسرخاله‌اش است و دی‌روز آن قسمت مطلب را برایش توضیح داده.

من را یاد پروفسور مک‌گونیگال در هری پاتر می‌اندازد. وقتی رئیس دپارتمان ازش تقدیر ‌می‌کرد گفت که علاوه بر این حرف‌ها رئیس انجمن زنان دانش‌مند (ساینتیست) است. نوبت به ینی که رسید گفت که با تمام این حرف‌ها حتا نامه‌ای که برای تبریک بیست‌وپنج سال کار در دانشگاه آمده با آقای عزیز (dear sir) شروع شده است.

این جمله‌ی آخرم معنی خاصی ندارد. اگر نگذارم پاراگراف به هم می‌ریزد

Monday, 14 April 2008

دو هفته‌ی پیش روز شنبه رفته بودیم بازار وسط شهر. یک گل‌فروش دیدیم که گل‌دان‌های کوچک ـ خیلی کوچک ـ آپارتمانی دارد و توی جعبه‌های بزرگ مقوایی چیده و می‌فروشد به ثمن بخس. هی‌ دل‌دل نگاهش کردیم و پول‌هایمان را شمردیم و حساب کردیم که بعد از اجاره و بیمه و پول ویزا و بلیت‌هایی که این‌ماه باید بخریم، به اضافه‌ی سهم آقای آلبرت‌هاین و آقای ایکیا سهمی هم برای این دل‌بری‌های این گل‌وگیاه‌ها می‌ماند یا نه. آقاهه که نگاه‌ خریدار ما را دید گفت اگر یک جعبه را بخریم ارزان‌تر هم می‌دهد. این شد که ما جعبه به دست با بیست‌وچهار دوست‌ تازه‌مان و زیر نگاه و لب‌خند مردم آمدیم خانه.

دوهفته با هم خوب و خوش بودیم، پخش شده بودند این طرف و آن طرف خانه و شروع کردن هی آب خوردن و قدکشیدن. تا این که پری‌روز رفتیم برایشان بیست‌وچهارتا گل‌دان کوچک سفالی گرفتیم و خاک و بعد از ظهر نشاندیمان در خانه‌های جدید. همان وقت به فکر افتادیم برایشان اسم بگذاریم.

الان بیش‌ترشان اسم دارند. ژان‌فرانسوا ـ که برگ‌هایش تا بالای لپ‌تاپ می‌رسند ـ سرک کشیده ببیند من چه ‌می‌نویسم. «مقاله‌ی کنفرانس است عزیزم، خودم هم نمی‌فهمم چه ‌دارم می‌نویسم. بی‌خود خودت را خسته نکن، برو به همان جوانه‌ای که تازه سبز کردی برس. برو پسرم، برو عزیزم.»

Friday, 11 April 2008

دوباره کرکره را کشیدم بالا و یک کمی دکور صفحه را عوض کردم که مثلا فرقی بکند. نیش‌باز را نشاندم به جای قیافه‌ی عبوس و یک آهنگ دیگر گذاشتم. زندگی همین‌طور است دیگر، بالا و پایین زیاد دارد. هفته‌ی آینده آخرین هفته‌ی کاریم در دانشگاه دلفت است و بعدش قرار است بلافاصله برای یک کنفرانسی بروم و تمام کردن همه کارهای تمام‌نشده و ارائه‌ی آن کنفرانس کذا مانده به همین چند روز. این است که به عادت همیشه هوس کردم یکی دو کار دیگر هم اضافه کنم که دیوار این وبلاگ از بقیه دم‌دست‌تر بود.

از من چه خبر؟ کم‌کم شروع کردم به نوشتن تز که یک سال دیگر همین وقت‌ها تمامش کنم. برای بعدش هیچ برنامه‌ای ندارم؛ و ممکن است هرکاری بکنم، از اسم نوشتن در لیسانس زبان‌شناسی تا رفتن برای پست‌دکترا به یکی از موسسات تحقیقاتی وابسته به هاروارد. ولی محتمل‌ترین کار این است که بساطمان را جمع کنیم و برگردیم ایران و چندسالی در وطن مادری تا هنوز هست و ما هستیم بزییم.

ما دیگر تقریبا زنده به آن امید ایم که آرام بگیریم. آن چیزهایی که درباره‌ی موج و حرکات موجی شنیده‌اید همه شایعه است.

Tuesday, 18 March 2008

فکر کنم کم کم دیگر واقعا وقتش است که این بلاگیدن را بگذارم کنار. هزار بار این را به خودم گفته‌ام، چندبار بستم و باز کردم، گاهی هم اسباب‌کشی کردم و جای دیگر مغازه زدم. فایده‌ای ندارد. نه برای من دل‌خوش‌کنکی است، نه دل کسی را خوش می‌کند. مثل ته مقاله‌ی مجله که مدتی عاشق نوشتنش بودم، تا وقتی بالاخره نوبت به من رسید و دیدم که حکایت همان خنجر است که یکی بر کاغذ می‌زنی یکی بر دل. اشتیاق نوشتن پست جدید تا همان موقع دوام دارد که جمله‌ی اول را می‌نویسی.

زیر بار بی‌مهری نامه‌های جمعی تبریک عید له شده‌ام. هنوز نمی‌دانم چه اجباری است که کسی عید را ـ که اتفاقا یک اتفاق خیلی خصوصی است ـ این طوری عام و خالی از همه‌چیز تبریک بگوید. نه تنها از من مخاطب که از خود نویسنده هم خالی است. خوب است که تولد و سال‌گرد ازدواج را دیگر مثل عید تبریک عمومی نمی‌گویند.

جمعه‌ی پیش که زنگ زدیم به سفارت که ببینیم تا چه ساعتی می‌شود رفت و رای داد، آقاهه به‌مان گفت که ما رای از کسی نمی‌گیریم، بروید ایران رای بدهید. با این‌که زندگی‌ام هیچ‌وقت دخلی به سیاست نداشته، این مدت آن‌قدر اوضاع سیاسی ایران و فرانسه و امریکا و کوبا و تبت به خورد خودم داده‌ام که حالم خراب باشد. آخر آقاجان تو را چه به این حرف‌ها؟ تو حداکثر مهندسی، شاید یک محقق دانشگاهی بشوی. این همه غصه ندارد که. دنیا چند قاعده‌ی کلی دارد، یکیش این که اوضاع روز به روز دارد بدتر می‌شود.

این جمعه را که به نظرشان جمعه‌ی خوبی آمده تعطیل کرده‌اند. ما هم در کار بستن بار سفر ایم. می‌رویم سری بزنیم به دیار بن ژوق، و به دوستانی که این روزها از اورانیوم غنی‌شده هم کم‌یاب‌تر اند. عید و باقی این حرف‌هایش که همه می‌دانیم بهانه است. چند روزی باید از این زندگی ـ که دیگر یک میلی‌متر هم بدون نگرانی و اضطراب کار و اقامت و ... آینده‌ی چندماه دیگر هم جلو نمی‌رود ـ مرخصی بگیریم. فرموده بودند استاد «زنده بودن که خود منازعه است.»

این‌ها را نگفتم که بعد خودم نقضش کنم و سال خوب و خوش برایت آرزو کنم. می‌دانی که به طور نسبی فعلا در بد ایم و ساعت می‌شماریم که بدتر از راه برسد. برایش هفت سین می‌چینیم. تازه اگر بدانی ما خارج‌نشین‌ها یاد گرفته‌ایم که چه‌طور پز رسم و رسوم اجدادمان را به خارجی‌ها بدهیم. مساله دیگر سر بود و نبود نیست، مساله این است که کی تا چه‌وقتی دوام می‌آورد و تسلیم نمی‌شود. وگرنه که ای آقا، صد سال به از این سال‌ها.

یادم است که وبلاگ‌نویسی را یک هم‌چین وقتی، در تعطیلات پر از هیاهو و مرموز یکی دوروز قبل عید یک سالی شروع کردم. هم‌چین بی‌ربط هم نیست که در احوالی که موقع تحویل سال در اتاقم مشغول کارم و هیچ اثری از آن رمز و هیجان نمانده قالش را بکنم. تعطیلات خوش بگذرد.

Thursday, 13 March 2008

غولهای ناجی

از دلفت دوساعت راه است تقریبا تا بیمارستان آمستردام. دو هفته‌ی پیش وقت گرفته‌ام که آقای جراح را ببینم. اسمش مثل بیش‌تر هلندی‌ها پل است. تا بیاید توی اتاقش منتظر ام. نصف یک دیوار پر است از عکس‌های دو بچه‌اش. می‌آید و همان قیافه‌ای را دارد که بیش‌تر جراح‌ها دارند. مثل بیش‌تر هلندی‌ها اول به فرانسه می‌گوید که «من نمی‌توانم خوب فرانسه حرف بزنم».

یک ساعتی کار داریم که بینش باتری صداضبط کن من خالی می‌شود و عوضش می‌کنم و او هم یک سر می‌رود سراغ یک بیمار اورژانسی. یک جای بحث به یک مقاله یک کسی استناد می‌کند و بعد برای این که شکش برطرف شود می‌رود مقاله را پیدا می‌کند و پرینت می‌گیرد. آخر حرف‌هایش می‌گوید البته من دیگر آدم به‌درد بخوری برای این کار نیستم. من تقریبا بیست‌سال است که جراحی می‌کنم و دیگر به طور طبیعی روحیه‌ی استقبال از وسایل جدید و روش‌های جدید را ندارم. باید رفت سراغ جوان‌ترها.

در راه برگشت مقاله را می‌خوانم. طرف می‌گوید مشکل صنعت پزشکی امریکا این است که دیگر محصولات پزشکی نه به مفیدبودنشان به حال بیمار و نه حتا به کارآ بودنشان برای جراح‌ها و دکترها اهمیتی نمی‌دهند. غول‌های بزرگ صنعت ابزار پزشکی با تبانی با شرکت‌های بیمه نظامی را پیاده‌کردند که نفوذ ناپذیرشده و دیگر هیچ راهی برای نوآوری‌های دانشگاه نمانده‌است. می‌گوید به طور واضحی اگر غول‌ها به نوآوری‌ای تمایل نشان ندهند کارش تمام است، به خصوص که بر خلاف صنایع دیگر، حتا مراحل مقدماتی استفاده از یک وسیله‌ی پزشکی فرآیند دست‌وپاگیر و مقررات منع‌کننده‌ی زیادی دارد که جلوی پیش‌رفت ماجرا را به جد می‌گیرند.

حرف اساسی ای است. پیش‌بینی آقاهه این است که این موقعیت پایدار نیست و مثل اتفاقی که برای صنعت اتوموبیل و کامپیوتر و ارتباطات افتاد، شرکت‌های کوچکی از راه می‌رسند و تعادل بازار را به هم می‌زنند. شرکت‌هایی که خودشان را به مشتری نزدیک‌تر می‌کنند و محصول را ساده‌تر و عام‌تر می‌کنند. شما چه فکر می‌کنید؟

Friday, 7 March 2008

شقایق نورماندی از آن تو

نمی‌دانم چه طور شد در وب‌لاگ گردی از این لینک به آن لینک رسیدم به وب‌لاگ‌های قدیم خودم. آن دوتایی را که از وقتی فرانسه آمدم می‌نوشتم. یکی یکی پست‌ها را از توی آرشیو کشیدم بیرون و خواندم، کامنت‌ها را هم. غم‌گین شدم. غمی که از جمعه شب‌های زمان مدرسه هم سنگین‌تر بود. فکر کردم یک کسی همین نزدیکی‌ها مرده‌است. فکر کردم یک کسی مرده و نعشش را با خودش نبرده. نعش مانده و بوکرده، گند و متعفن آن طور که یک لحظه‌ هم نشود تحملش کرد. ولی همین‌جا مانده و دیگر به بویش عادت کرده‌ایم. فکر کردم که نه فقط یک نفر که خیلی‌ها مرده‌اند.

آخر سال البته معمولا غم‌گین می‌شوم. مدت زیادی است که کار خاصی به عید نوروز و تحویل سال ندارم. این یکی می‌شود سومین نوروز بیرون از ایران. نوروزها پیش از این که ـ با این که اصولا بی‌اهمیت اند ـ هرکدام یک‌جور بوده‌اند، جاهای مختلف، با آدم‌های مختلف، و خود مختلف‌تر ام. الان دیگر سخت است برای کسی تعریف کنی که یک سال تحویل سال شلمچه بوده‌ای، وضوگرفته از آب دجله، و آرزو می‌کردی که خدا تو را از آن آدم‌های خر اسب بی‌شعور بی‌دین خدانشناسی که آن آقاهه وسط زیارت عاشورا می‌گفت قرارت ندهد. آخر آن روزها توشیبا هنوز موجودیت خودش را اعلام نکرده بود.

از خستگی و شلوغی و دیوانگی اسفند این جا هیچ خبری نیست. البته این جا اصولا هیچ خبری نیست، اوضاع همیشه مرتب است. عوضش همه‌ی دوست‌ها و آشناها اسفند به دنیا آمده‌اند. همین روزها شاید سبزه سبزکنیم. شاید هم دلمان را جایی کاشتیم، توی یکی از این رودخانه‌های این اطراف.

Tuesday, 4 March 2008

دانشگاه ما

هیات ژاپنی از طرف شرکت معظم ژاپنی‌ای آمده‌اند که در این گروه مهندسی بیومکانیک ـ ساخت وسایل جراحی سرمایه گذاری انسانی کرده‌اند، یعنی یک استاد را مسوول کردند که پروژه‌هایی که برای آن‌ها جالب است تعریف کند و دانش‌جو بگیرد. بورس دانش‌جوی دکترا و خرج‌های جانبی ساخت وسایل آزمایش هم با خودشان است. البته این تنها مورد نیست. اصولا دانشگاه دلفت خیلی به صنعت نزدیک است ـ دقیقا مثل دانشگاه شریف ـ و سعی می‌کند آدم‌های به‌دردبخور برای صنعت تربیت کند، دقیقا مثل دانشگاه شریف. من فرق دانشگاه دلفت و یک دانشگاه فرضی به اسم شرف را برایتان می‌گویم.

دانشگاه دلفت کاری می‌کند که بچه‌ها از لیسانس یا مستر دیگر خودشان و کارشان را پیدا کرده باشند. این است که معمولا در همه‌ی رشته‌ها هرسال چند دانش‌جوی مستر با یک پتنت ثبت شده از دانشگاه می‌روند و همان کار را ادامه‌ می‌دهند، یا این که می‌روند در جایی که متناسب با آن آموزش دیده‌اند و کارآموخته‌اند مشغول به کار می‌شوند. این است که تمایل به دکترا خواندن کم است و فقط کسانی وارد دکترا می‌شوند که واقعا این کاره‌اند و می‌خواهند آکادمیسین بشوند. دانشگاه شرف کاری می‌کند که تقریبا همه‌ی دانش‌جوها سال آخر با هزار عقده و عصبانیت از دانشگاه بروند و یک کاری را کاملا متفاوت با رشته‌شان ـ در بهترین حالت هم اسم رشته‌شان، ولی کاملا متفاوت با تحصیلشان ـ شروع کنند. اگر کار گیرشان نیاید و شانسی برای فرارمغزها نداشته باشند و مجبور شوند وارد مقطع بعد بشوند که سربازی نروند یا حداقل بی‌کار نمانند، تازه می‌فهمند که تناسب دانشگاه شرف با یک محیط آکادمیک چه قدر خیره‌کننده است. این است که دیگر به تمام معنا زندگی کاری و مشغولیت علمی‌شان را برای همیشه جدا می‌کنند. این در حقیقت یک جورانتخاب بین خوب و بهتر است در دانشگاه دلفت که تبدیل می‌شود به انتخاب بین بد و بدتر، البته با شرف.

در دانشگاه دلفت پروژه صنعتی و ارتباط با صنعت رسمی و فکرشده است. سود برای دوطرف است و یک شرایط برنده برنده برقرار است. دقتشان به حدی است که اگر قرار است استاد مجری از صنعت هم پول بگیرد، این را از قبل بررسی می‌کنند که اگر در ضمن پروژه نتیجه‌ی قابل‌عرضی به دست آمد مالکیت معنوی آن با کدام طرف است.

در دانشگاه شرف ارتباط با صنعت منحصر به پارتی بازی محض است. معمولا پروژه‌ها آن‌قدر احمقانه تعریف می‌شوند که هیچ سودی نه برای صنعت و نه برای دانش‌جو و دانش‌گاه ندارند. تمام مناسبات مخفی و مبهم است و در این شرایط بازنده‌ ـ بازنده، پول هنگفتی که هیچ‌جور هم قابل ردیابی نیست به جیب آقای استاد و وابستگان می‌رود. اگر پروژه بین دانشگاه ئ یک مرکز توسعه دولتی باشد که دیگر هورا. یک سری گزارش تقریبا از پیش آماده شده را هفته‌ی آخر مهلت دوبار تمدید شده یک کمی تغییرات می‌دهیم، ولی جلد خوب گالینگور می‌کنیم با اسم و آرم طلایی سازمان مذکور و می‌فرستیم که که چندروزی روی میز آقای رئیس معطل بماند تا برود به گورستان پروژه‌ها، پیش باقی دوستانش.

در دانشگاه دلفت یک کمی از آن شرف یافت می‌شود.

Tuesday, 26 February 2008

دندان عقل

جمعه‌ی پیش یک قسمت از دندانم شکست و جای شکستگیش تیز شد و که در هر سرکشی فضولانه‌ی زبانم یک گاز ازش بگیرد. این همان دندان عقلی است که یک سال آزگار است هر یکی دوماه یک بار یک بار می‌کشاندم به دندان پزشکی و یک خرجی روی دست بیمه‌ام می‌گذارد. این بار از یک گوشه‌ی بدجور شکست و نگران شدم که کار به جاهای باریک بکشد. همان روز جمعه صبح زنگ زدیم به دکتر خانوادگی که بانو پیشش می‌رود. وقت داد برای یک ماه و دوهفته‌ی دیگر.

مثلا خودم را کنترل کردم و بلافاصله شروع کردم از روی اینترنت زنگ زدن به لیست دکترها. هشتمی گفت که می‌تواند دوشنبه به‌م وقت بدهد، آخر وقت. گفت شرطش این است که همان روز بروم و پرونده پرکنم. رفتم و پرکردم.

دی‌روز عصر خوش‌حال رفتم که به داد دندان بی‌نوا برسم. آقای دندان‌پزشک دندان‌هایم را نگاه کرد و گفت که باید عکس بگیرد. با دستگاه خوش‌گلش عکس گرفت و همان جا توی مونیتور نگاه کرد و گفت بعله، وضعش خراب است و باید زود پر شود. وقت به‌م داد برای یک هفته‌ی دیگر.

برای معاینه و عکس هفتاد یورو دادم. نقد، چون که بیمه‌ام فرانسوی است و باید بعدا فاکتور را بفرستم و پی‌اش را بگیرم که برگردد.

عقل یا بی‌عقل باید دندان را بکشم. آدمی که عقل دارد گیر این هلندی‌ها می‌افتد آخه؟

Monday, 25 February 2008

ما که دم تکان می دهیم

: به من دست نزن، کثیفم می‌کنی

ـ پس برو گم‌شو خر بدبخت

این دیالوگی است که فیلم آن هفت‌صد هزار بار در دو روز در اینترنت دیده شد. هنر پیشه‌های نقش مکمل این سکانس یک مرد فرانسوی است که توی شلوغی بازدید رئیس جمهور از نمایشگاه کشاورزی گیرافتاده و یک‌هو نیکلا سارکوزی را مقابل خودش می‌بیند. هنرپیشه‌ی اصلی هم خود استاد نیکولاست. فیلم را می‌توانید از این‌جا ببینید.

«او می‌توانست رئیس جمهور خوبی باشد، ولی متاسفانه امروز حالت یک آشغال را دارد» این را دی‌روز دومینیک دو ویل‌پن نخست وزیر سابق درباره‌ی سارکوزی گفت. فرانسوا هولاند هم گفت که دیگر قابل تحمل نیست که نیکولاخان رفتار مناسب شغلش را هم ندارد» و به نظرم منظورش شاه‌کارهای رئیس‌جمهورانه‌ی مدیا پسندی از جمله مست آمدن به مصاحبه‌ی مطبوعاتی و دیزنی‌لند رفتن با دوست دختر بود.

من خود دیالوگ را دوست دارم. دلم می‌خواهد اضافه کنم نه فقط اون یارو، که خیلی از ما ها هم ـ حتا بدون رویارویی مستقیم ـ جوابمان را فهمیدیم و رفتیم گم شدیم؛ ما خرهای بدبخت. سر شما سلامت.

Monday, 18 February 2008

بار دیگر

این را روزی که راه افتادم نوشتم، توی قطار. روی کاغذ نوشتم و گمش کردم. امروز دوباره نوشتمش.

دوباره خیلی زود دیر شد. تا به خودم بجنبم یک ربع مانده بود به حرکت قطار و من هنوز توی خانه نشسته بودم با چمدان نیمه بسته و هاج و واج به دیوارهای جایی نگاه می‌کردم که نه خانه بود و نه نبود. نمی‌دانم این وسوسه‌ی مبهم نوشتن است یا همان میل قدیمی و پنهان به اعتراف که تا جایم را پیدا می‌کنم و چمدان را در جایش می‌گذارم دفتر و قلم یا این بدل مدرنش را در می‌آورم و شروع می‌کنم به حرافی. حرفی البته برای گفتن نیست. وطن را که بماند، شهر و خانه‌ی کوچک موقتش را هم آدم نمی‌تواند هم‌چون بنفشه‌ها با خود ببرد هرکجا که خواست.

دیگر به این خستگی بعد از دویدن با چمدان و درد دست و گرمایی که از پشت‌ گوش‌ها و کف‌پاهایم می‌زند بیرون عادت کرده‌ام. قطار این قدر تند می‌رود که آدم حتا نمی‌تواند خاطراتش را با خودش ببرد. این همان راهی است که آن روز با دوچرخه رفتیم و گم شدیم و آن بالا کنار همان استراحت‌گاهی است که آن شب چادر زدیم و روی چراغ‌های نارنجی کم‌نور شهر شمع روشن کردیم.

فکر می‌کنم دیگر شهروند جایی نباشم. شهری که حاضر نیستم دیگر درش زندگی کنم در وطنی که دوستش ندارم؛ شهر کوچکی که پر از تمام زندگی جدید این سال‌هایم است و شهر کوچک‌تری که شهر بانوست. و این همه شهر دیگر که می‌شود رفت و یک زندگی تازه درش شروع کرد، اگر از قبل بگردیم و یک کداممان یک کاری پیدا کنیم و دوباره زندگی کوچکمان را در دوچمدان و کوله‌پشتی‌ها جا بدهیم و راه بیفتیم.

Monday, 11 February 2008

کارآموز

یک دانش‌جوی فوق‌لیسانس گرفته‌ایم که کمک کارمن باشد و خودش هم چیز یاد بگیرد. یک دختر ویتنامی است که از آن دانش‌گاه پلی‌تکنیکی که فرانسه در ویتنام دارد می‌آید. چهارسال فرانسه خوانده، و با این حال آدم را کچل می‌کند با فرانسه حرف زدنش. جدا از اخلاق خاصش که موقع حرف زدن تو راه می‌رود یا کار دیگر می‌کند، یا این که وقتی خودش حرف می‌زند با نگاه حق به جانب گاهی به تو و گاهی به اطرافت نگاه می‌کند، خود حرف زدنش قضیه ایست.

اول این که به آن قانون معروف را که حروف آخر در کلمات فرانسوی خوانده نمی‌شوند خیلی افراطی پای‌بند است، تا این حد که رشه (به جای رشخرش، recherche) و استه (به جای استژ) و باقی کلمات را هم به ین ختم می‌کند، مثل پرودوین (produit) و مکانین (mechanique). دوم، جمله‌هایش را با می‌دونی ... شروع می‌کند، انگار که بخواهد یک موضوع را ضمنی بدون این‌که به رویت بیاورد برایت تکرار کند. سوم، معمولا هر وقت ازش یک چیزی می‌پرسی تایید می‌کند (یعنی با خون‌سردی به نگاه منتظر جواب تو می‌گوید "وی")، و خودش یک جمله‌ی خبری را در دو کلمه‌ی آخر سوالی می‌کند و منتظر نگاهت می‌کند. یک کار با مزه‌ی دیگرش هم این است ـ که این کار را اکثر کسانی که به جای زبان یادگرفتن ادای زبان یاد می‌گیرند می‌کنند ـ که لهجه‌ی فرانسوی به کلمات و جمله‌هایش می‌چسباند، مثل آهنگ زبان، کشش‌های خاص و ادوات حرف‌زدن مادری (مثل ببین، خب، مثلا). چیزهایی که به نظر من باید کسی از ده جمله سه جمله‌ی درست بگوید که بعد با این‌ها روانش کند.

هفته‌ی پیش کارش را شروع کرده و جدا از سه جلسه‌ای که داشتیم یک بار یک نصفه روز از من وقت گرفت که با فیلم و پرزنتیشن و ماکت ستون فقرات و پیچ و غیره به‌ش بفهمانم ماجرا چیست. به هرحال پدیده‌ایست این آدم. امروز به‌ش گفتم که من دو سه روز دیگر می‌روم سوال مهمی داری که بپرسی؟ «وی» لب‌خند و سکوت. پس اگر ندیدمت خداحافظ تا چندماه بعد. «وی، اغوا». دو دقیقه بعد از پایین پله‌ها : «پورکوآ؟»