Friday, 18 July 2008

فکر می‌کنم یک‌روزی اینترنت دمار از روزگار همه‌مان در بیاورد. تصور یک هفته زندگی بدون اینترنت تقریبا غیرممکن است. نیست؟

از صبح و از بعد از شنیدن خبر مردن شکیبایی در فکر هامون‌ام، به خصوص این که ما هم آخرش هیچ .. نشدیم. هفته‌ی پیش یک مجری تله‌ویزیون فرانسه از کارش بی‌کار شد. من خیلی ازش خوشم می‌آمد. هرشب می‌آمد و می‌گفت «خانم، آقا، شب به خیر». در زندگی‌های جدید وابستگی آدم به مجری‌ها و هنرپیشه‌ها و خواننده‌ها و .. جدی‌تر است از اعضای فامیل و خانواده.

ام‌شب می‌رویم برای قرارداد همان لانه‌کبوتر. آخرهفته اسباب می‌کشیم و یکی دو روز بعد با دوستان عزیزی می‌رویم مسافرت. بررسی‌های من و بانو نشان می‌دهد این احتمالا آخرین مسافرت یک‌سال آینده است، تا تمام شدن درس و دفاع کردن هردومان.

به هلندی‌ها غر نمی‌زنم‌ها، ولی این سایت بلیت قطارفروشی هلندی دو روز است ما را سرکار گذاشته. اگر بلیت ازران بخواهی ـ ساده و تخفیف‌دار ـ کار نمی‌کند و ایراد می‌گیرد، ولی اگر همان بلیت را گران بخری همه‌چیز درست است. با انواع و اقسام مرورگرها و سیستم‌ عامل‌ها هم امتحان کردم. مشکل جای دیگری است: یا باید زنگ بزنی و با دقیقه‌ای سی‌وپنج سانتیم آهنگ گوش کنی، یا بروی تا دفترشان در رتردام. به هرحال، منظور این است که یک خرج اضافه‌ای بکنی و بی‌نتیجه.

راستی کسی از محسن نامجو خبر جدیدی ندارد؟

Thursday, 10 July 2008

اتوبوس

مگر مرض داری پست بلند می‌نویسی؟ خلاصه بگو که دی‌شب که از دیدن آن لانه‌کبوتر دوازده متری در زیرشیروانی که اگر از آش‌پزخانه‌ی دوطبقه پایین‌ترش استفاده می‌کردی 380 یورو و اگر نه 330 تا برمی‌گشتیم، اتوبوس ما را دید و دست تکان و دادن و دویدنمان را مکثی هم نکرد و رفت. بعدی یک ساعت بعد بود. راه افتادیم و از کنار جاده و رودخانه آمدیم و در و بی‌در حرف زدیم. باران می‌زد و باد کمی بود، که همیشه هست.

به دلفت رسیده‌بودیم که اتوبوس بعدی رسید. سه ایستگاه را سواره آمدیم تا دم دوچرخه‌ها. راننده مهربان بود و انگلیسی را به لهجه‌ی غلیظ بریتیش حرف می‌زد. می‌خواستم به‌ش بگویم شما جایت دانشگاه است، این‌جا چرا؟

Wednesday, 9 July 2008

شوخی هلندی

مدتی است غرزدن پشت سر هلندی‌ها بیماری مشترک همه‌مان ـ این‌هایی که در دلفت می‌زییم ـ شده است. ماجرا محدود به ایرانی‌ها نیست البته، تقریبا باقی مردم دنیا هم که کارشان به هلند افتاده در این غرزدن مشترک سهیم اند. قبول دارم عجیب است و خیلی‌هاش برای کسانی که ایران زندگی می‌کنند و این حرف‌ها را می‌شنودند بیش‌تر از جنس لوس‌بازی است، ولی تجربه نشان داده که وقتی بخوری خوب بدانی.

دی‌شب رفته‌بودیم یک جا ببینیم، برای اسباب‌کشی. آگهی را در اینترنت یافته بودیم و ای‌میل زده‌بودیم برای قرار دیدن، قرارشد دی شب ساعت هشت. رسیدیم و رفتیم بالا. یک اتاق ده متری بود، زیر شیروانی، با تخت و کمد و میز اوراق. شش نفر دیگر هم توی اتاق بودند و آمده‌بودند ببینند. یک جور خانه دانش‌جویی بود با شش ساکن. سه تا از همان شش ساکن که همه جوان‌های هجده تا بیست و دوساله‌ی هلندی بودند گفتند برویم پایین توی سالن برای صحبت. یک‌کدامشان لیست درآورد و معلوم شد که این یک جور مصاحبه است، برای شناختن آدمی که می‌خواهد بیاید. پانزده نفری می‌شدیم تقریبا. می‌پرسیدند که اسمت چیست و چه‌کاره‌ای و تفریحت چیست و چه موسیقی‌ای گوش می‌دهی و از این حرف‌ها. بعد گفتند حالا گروه‌ها را عوض می‌کنیم، و ما فهمیدیم که بیست‌نفر دیگر هم در اتاق دیگری اند ـ و همه هم برای همان لانه موش به قیمت 350 یورو در ماه آمده بودند ـ و حالا می‌خواهند عوض کنند که همه اعضای خانه همه‌ی سی پنج کاندیدا را ببینند. ما البته جا را نمی‌خواستیم، ولی می‌خواستیم ببینیم هلندی بازی و ژست‌های جوانانه که طرف روی مبل لم می‌دهد و با لحن غیرمعمولی می‌پرسد که «گفتی چی می‌خونی؟ قبلا چی می‌خوندی؟» و آن همه احساس قدرت و مالکیت که در جوانک‌ها جمع شده بود، و از قرار خودشان چندماه پیش یکی از همین سی‌چهل نفر کاندیدا بودند، تا کجا ادامه دارد. گروه دوم مصاحبه کننده‌ها به مراتب مهوع‌تر بودند، وسط معرفی دیگران حرف می‌زندند و با هم می‌خندیدند، با کاندیداهای هلندی‌ها به هلندی حرف می‌زدند و مثلا اطلاعات خانه و معرفی خودشان هم به هلندی بود (این‌جا این رسم نیست، وقتی خارجی‌ای هست همه انگلیسی حرف می‌زنند، و برایشان هیج سختی‌ای ندارد). بعد فرستادمان پایین در یک سالن، و بیست دقیقه‌ای تصمیشان را طول دادند. بعد آمدند و ادامه‌ی شو را اجرا کردند که از آمدن ما و وقتی که گذاشته‌ایم تشکر کنند و بگویند که همه‌ی کاندیداها عالی بودند و تصمیم خیلی سختی بود و ...

لطفا این پنج نفر بمانند و از باقی متشکریم که آمدند.

سعی می‌کردیم تلخی آن‌همه ابتذال و کوچکی و حماقتی که تماشا می‌کردیم را به شوخی و حرفی بگیریم. از آن‌جا که بیرون آمدیم چرخی زدیم تا برسیم خانه و دیگر حرفش را نزدیم.

امروز صبح گشتم ببینم آن داستان عزیز نسین که اسمش شوخی یا همه‌چه چیزی بود پیدا می‌کنم یا نه. روی شبکه نبود. ماجرای آدم بدبخت دنبال کاری بود که به برای آگهی‌ای رفته بود شرکتی و وقتی داشتند باهاش مصاحبه می‌کردند، پرسیدند که اهل شادی و تفریح و شوخی هست یا نه. او عطسه‌اش می‌گرفت، یا از چشم‌هایش آب می‌آمد، یا همه تنش می‌خارید، یا نشیمنش داغ می‌شد. و حاضران نگاهش می‌کردند و می‌خندیدند. آخرش به‌ش گفتند که آفرین، تو دوام آوردی، ما یک شرکت تولید وسایل شوخی هستیم و شما انتخاب شدی که ماهی یک بار بیایی ما وسایل تازه‌مان را رویت امتحان کنیم. دنبال اصل این جمله می‌گشتم «جلو رفتم و مشت محکمی توی دماغ پهن آن کت‌وشلواریه که پشت میز نشسته بود زدم. خون تمام صورتش را گرفت و از درد فریاد می‌کشید. گفتم ببخشیدها، ما اون قدرها با کلاس نیستیم، شوخی‌هامون هم این‌جوریه، خرجی هم نداره. و در را پشت سرم بستم و آمدم بیرون »

Tuesday, 8 July 2008

دانشبانک

چند وقت پیش ای‌میلی از طرف یکی از دوستان آمد که بانک ملی هم تحریم شده است و در حقیقت پول شما هم اگر آن‌جا حساب داشته‌اید ممکن است بماند. بعد مردم به تکاپو افتادند که پولشان را به بانک‌های فرانسوی منتقل کنند، که البته بی هزار اشکال نبود ـ توجه کنید که بانک ایرانی صدسال هم در پاریس باشد هم‌چنان بانک ایرانی است ـ و درنهایت متوقف شد. مشکل اصلی برای کسانی بود که تازه از راه رسیده‌بودند و نه کسی را می‌شناختند و نه این که مراحل اولیه رسیدن را گذارنده بودند که مثلا حساب در بانک فرانسوی باز کنند. شش‌هزار یورو پول را هم که آدم به گردنش نمی‌بندد و راه بیفتد توی خیابان‌های پاریس. این شد که دستشان ماند در پوست گردو.

ظاهرا تابناک ماجرایی را منتشر کرده‌بود که در آن دختری بعد از سه بار مراجعه به بانک و دست خالی برگشتن، بی‌پول و سرگردان مانده و کسی راه‌حلی ندارد و البته هیچ‌کس هم مسوول نیست. من اصل گزارش را در بازتاب پبدا نکردم، ولی در خبر دیگری بازتاب نوشته است که به خاطر آن مطلب، بانک ملی نامه‌ای فرستاده و گفته که موجودی حساب دانش‌جویان ایرانی مقیم پاریس قابل دریافت است.

در ای‌میلی دومی البته مطلع شدیم که این کار به این سادگی‌ها هم نیست و وقتی ترتیب انتقال پول را می‌دهی چکت برگشت می‌خورد و جریمه می‌شوی و الی آخر.

و از این ماجرا چند نکته می‌شود فهمید:

اول این که بانک ملی قادر به پیش‌بینی این مساله نبود که وقتی تحریم به آن‌جا هم برسد، و قانونا ـ توضیح این که بحث‌های فراوانی هست که اولا بانک‌های ایرانی خارج از کشور ایرانی هستند یا خارجی؟، و این که منظور از قانون، قانون کجاست ـ نمی‌تواند پول دانش‌جوها که برای دریافت ویزا به شعبه پاریس حواله کرده‌اند را پس بدهد، باید چه کار کند. و اگر تابناکی درکار نبود و گزارشی که به صحرای کربلا بزند، کسی فکر نمی‌کرد.

دوم این که الان هم در متن نامه آمده که دانش‌جویان ایرانی مقیم پاریس، یعنی ما شهرستانی‌ها هیچ، و این که بروند از طریق سفارت پولشان را بگیرند. مساله دوم یعنی رفتن به سفارت از وقتی برای بلیت ایران‌ایر هم باید رفت سفارت و در فرم‌های جدید کارهای سفارتی نوشته شده که «اسم سه نفر از دوستان مقیم شهر محل زندگی و آدرس و تلفن دقیق آن‌ها را بنویسید» برایم عجیب ولی واقعی می‌نماید.

مساله‌ی آخر، این که برای آمدن به فرانسه باید شش‌هزار یورو به اسم شخص به بانک ملی پاریس حواله کرد و قبض را برد سفارت. اگر بانک ملی با این اوضاع کم‌کم تعطیل شود، به طریق اولا ویزای دانش‌جویی گرفتن هم تعطیل می‌شود، مگر این که دانشگاه‌های فرانسه دست به کار بشوند و مثل دانشگاه‌های هلند بگویند اول بیست هزار یورو ناقابل به حساب ما بفرستید، بعد ما برایتان از این جا درخواست ویزا می‌دهیم. تجربه نشان می‌دهد که این کار شدنی‌تر است، چرا که در این دوسال اخیر تقریبا همه‌ی کسانی که بیست‌هزاریوروی ناقابل برای پذیرش مستر را به حساب دانشگاه هلندی ریختند ویزا گرفتند و آمده‌اند و در عوض تقریبا همه‌ی کسانی که پذیرش دکترا با حقوق ماهی دوهزار و دویست یورو برای چهار سال داشتند ویزا نگرفتند و در ایران ماند‌ه اند.

این را نگفتم که آن شش‌هزارتای فرانسه امانت است و به محض رسیدن می‌شود رفت گرفت ـ می‌شد و حالا به نظر می‌رسد که نمی‌شود و شاید بشود و ... ـ و دانشگاه هزینه ندارد. و از آن بیست‌هزارتای دانشگاه‌ هلند ده هزارتایش شهریه‌ی سال اول دانشگاه است.

حکایتی عجب است این ! ندیده ای که چه سان

به تیغ کینه فکندندمان به کوی و گذر؟

چراغ علم ندیدی به هر کجا کشتند

زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟

زمین زخون رفیقان من خضاب گرفت

!چنین به سردی در سرخی شفق منگر

یکی به دفتر مشرق ببین پدر که نبشت

!به هر صحیفه سرودی ز فتح تازه بشر

احمد شاملو

برای این که مثلا این سکوت مرده‌ی این‌جا را بشکنم، یا به فرض خبری بدهم که هنوز خورده آتشی زیر خاکستر مانده که به وزشی سرخ می‌شود و گر می‌گیرد. اصل حرف این است که دیگر با دنیای وب‌لاگستان غریبه شده‌ام. دیگر وب‌لاگ نویسی نه آن شور و شوق حرف‌زدن با مخاطب را دارد، و نه حتا حرفی برای گفتن مانده. همه ساکنان سیاره‌ی بالاترین و خبرخوان‌ها و اشتراک فیدهاییم. حرف‌ها همه از سیاهی و زوال خانه است، که هر روزش با غصه‌ی فردایی که بدتر خواهد بود تمام می‌شود. و حکایت ما حکایتی نیست که خریداری داشته باشد.

دی‌شب فیلمی می‌دیدیم با بانو، که درباره‌اش نمی‌دانستیم. شروع عجیبش یک حس عجیب را درم بیدار کرد، حس وقتی که تیغ تیزی انگشتت را می‌برد و این‌قدر تمیز و سبک و نرم می‌برد که تو نمی‌توانی خونی را که همه‌جا را قرمز می‌ند به باورت بنشانی. وقتی از اخبار خاورمیانه به اخبار داغ و بعد به سرتیتر اخبار و بعد از یکی دو رسانه به همه‌ی رسانه‌ها و بعد دیگر گوشه‌ی هر صفحه‌ی اینترنتی و کنار هر بحثی که از کنارش رد می‌شدی رسیدیم، باز باور نمی‌کردم که تیغ بتواند به این سادگی ببرد. حالا در سینما هم تهران لوکیشن معاملات موشک و بمب و ایرانی‌ها معامله‌گرهای آدم‌کش شده‌اند. این یعنی دیگر این حرف خریدار دارد و مردم را به سینما می‌کشاند. و ما هنرپیشه‌های بیرون سینما سایه‌ی جنگ بالای سرمان است، و امیدمان به هیچ‌کس نیست، یک کم دیگر هرکسی پا پیش بگذارد برای تقسیم غنائم است.

سخت است و تلخ است و تاریک است و همین است.

Sunday, 1 June 2008

باران، دانشگاه، و مسائل دیگر

از چهار روز پیش تا حالا، هربار که زده‌ام بیرون ـ من از چهار روز پیش تا حالا اصولا کم زده‌ام بیرون ـ باران غافل‌گیرم کرده. انگار تازه سرگرمی دوچرخه سوار خیس را پیداکرده باشد. آدم را یاد آن ابری که روی سر ترومن در ترومن شو می‌بارید می‌اندازد. البته این اروپایی‌ها هم در تقویت‌کردن این قضیه موثر اند، چون وقتی صبح از خیابان رد می‌شوی و هوا بارانی است، همه چتر و لباس بلند و کاپشن دارند و دوساعت بعد که هوا خوب شد اگر دوباره از همان خیابان بگذری می‌بینی که همه لباس‌های باز و کوتاه تنشان است. اوایل فکر‌ می‌کردم شاید یک اتاق تعویض لباس در هرخیابان جای مخفی‌ای تعبیه شده باشد.

این طور که متوجه شده‌ام، فرانسه در ویزا دادن به دانش‌جوها بی‌نهایت سخت‌گیرشده، و دیگر شرایطی را می‌گذارد که مثلا یک دانش‌جوی بی‌نوا در ایران هیچ‌طور نتواند برای ویزا درخواست بدهد (یک ضامن مالی در فرانسه، جای زندگی داشتن، گواهی ثبت نام ـ و نه پذیرش ـ و ...). این البته با سیاست سال پیش که همه توانستند درخواست بدهند ولی تقریبا کسی ویزا نگرفت فرق می‌کند. از آن طرف دانشگاه‌های فرانسه دلشان برای دانش‌جوها سوخته و سعی می‌کنند در پذیرش‌دادن آسان‌تر بگیرند و کمیته‌ی ویژه تشکیل می‌دهند تا زودتر از موعد پذیرش را اعلام کنند.

به نظر سارکوزی و به تبع دولت بعضی سیاست‌هایشان را چشم‌بسته از روی رفقای امریکایشان تقلید می‌کنند. بعید نمی‌دانم که تا یکی دو سال دیگر یک جور طرح سازمان‌دهی درست کنند ـ این طور که پیش می‌رود ـ اول درهای کشور را ببند و بعد به هر کسی که داخل است یک جور اقامت دائم یا ملیت بدهند، بعد برای درخواست ورود هزارتا شرط و فیلتر درست کنند. البته این جورکارها تقریبا نمایشی است و چاره‌ای به حال اقتصاد کشور نمی‌کند. سارکوزی در سخن‌رانی‌های قبل انتخاباتیش می‌گفت همه خارجی را بیرون می‌کند و جلوی آمدنشان را می‌گیرد، و نمی‌گذارد هرکسی از راه برسد و از رفاه و بیمه اجتماعی که از مالیات فرانسوی‌ها تامین می‌شود استفاده کند. حالا فکر می‌کنم مثل رفیق امریکاییش به این نتیجه رسیده که اگر خارجی‌ها را بیرون کند کارها را چه کسی انجام بدهد؟ این است که از نقشه‌ی ب استفاده می‌کند، به‌شان ملیت می‌دهد که دیگر خارجی نباشند.

استادم یک وقتی تعریف می‌کرد که اولین باری که رفت هلند وقتی بود که با زنش تصمیم گرفته بودند دور اروپا را با موتور بگردند. می‌گفت از کنار رودخانه‌ها می‌رفتند و شب‌ها چادر می‌زدند. هرچندروز یک‌بار هم جایی پیدا می‌کردند که حمام داشته باشد و ...

با خودم فکر می‌کنم اروپای آن زمان هم چیزی بوده‌است‌ها. الان، ما یک زوج جوان نسبتا کم‌خرج که هردو هم کار می‌کنیم خانه‌ی آخرش یکی دو مسافرت در سال می‌رویم، آن‌ها از شش ماه پیش‌برنامه‌ریزی شده و جا رزروشده و بلیت‌ها خریده‌شده. با موتور دور اروپا زدن و شب هرجا دلت خواست چادر زدن یک جور افسانه به نظر می‌رسد.