Monday, 19 April 2010

Friday, 19 February 2010

ایده

عاشق این روزهایی ام که صبحش با یک ایده از خواب بیدار می شوم و تا خودم را برسانم سرکار همین طور توی سرم وول می خوره و بعد می افتم به جانش و مرتب می نویسم و براش شاهد و مثال جور می کنم و بعد سریع می رم سراغ شماتیزه کردن و به المان هاش شخصیت دادن و رابطه ها را تعریف کردن و این ها که احساس می کنم یک مشکلی هست و بعد مشکل بعدی و بعد تو اینترنت یک کسی جور دیگه گفته که منطقی تره و اصلا من واسه چی این طور فکر کرده بودم؟ و دوباره ور رفتن به ایده و بالا پایین کردن تا اینکه معلوم بشه از بیخ به درد نمی خوره و باید رهاش کرد. همین وقت نگاه می کنم که ساعت نه نگذشته باشه که بدو ام به باگت برسم

Friday, 29 January 2010

مناظره

آب سرد روی آتیش یعنی این که بعد از شنیدن دو نوبت برنامه ی رو فردا و هیجان زده شدن و امیدوارشدن هزارباره بعد از ناامیدی و بعدش فکرکردن دائم به این که چه طور می شود که این ماجرا بهترشود و مفیدتر باشد و چه طور بحث متمرکزتر ادامه پیدا می کند و این ها، وقتی که یک طرح هم در ذهنت آماده کرده ای، این صفحه لعنتی اینترنت را باز می کنی و زرت. مناظره می شود معاشقه و بعد تک گویی و بعد هم فشار برای تعطیل کردن برنامه. واقعا این آزادی صد در صدی را قدر نمی دانیم.

حالا ایده ام را می گویم. همین طوری، که گفته باشم.

فرض می کنیم وقت برنامه یک ساعت و چهل دقیقه است، که می شکنیمش به یک یک ساعت و یک نیم ساعت و ده دقیقه هم برای مجری و وقت تلف شده. هر کسی سه تا یک ربع وقت دارد، که دو تایش یک ساعت اول که کارکردش طرح بحث، اعلام موضع، سوال کردن از طرف مقابل و این هاست.
تنها قاعده ی این مناظره احترام به وقت است. یک ساعت دیجیتالی از این هایی که در مسابقه ی های سرگرمی هست می گذاریم و انتظارمان این است که کسی که وزیر، وکیل، مدیر و این چیزهاست بتواند حرفش را به دوتا پانزده دقیقه و نه یک دقیقه بیشتر تقسیم کند و بعد یک ربع مجری صحبت را قطع می کند.

نیم ساعت دوم برای استناد است. یعنی یکی دو نفر تیم همراه هر طرف مناظره در آن یک ساعت اول چیزهایی که به تایید، تکذیب، شاهد نشان دادن و از این دست را آماده می کنند و پرینت می گیرند یا اسلاید درست می کند و در نیم ساعت دوم - هر نفر یک ربع - آقایان مناظر آن ها را نشان می دهد.

این طوری دیگر کسی حرف مفت نمی زند. یا حداقل کمتر می زند. اگر ارجاع به ماده قانون داده شد قابل بررسی است، و صحت هر ادعا را با چندتا مدرک می توان بررسی کرد. صورت حرفه ای تر این است که می توان دو دقیقه فیلم نشان داد، یک صحبت از قبل آماده شده از یک نفر سوم، و همه ی چیزهایی که می تواند ادعاها را تایید یا تکذیب کند.

حتا فکر می کنم در مناظره های داغ دوتا پنج دقیقه هم می شود اضافه کرد.
مساله این است که حتا اگر ده مناظره ی اول هم همگرا نشوند، محدودیت زمان و وجود امکان شاهد و سند آوردن بلافاصله بعد باعث می شود که این تیپ مناظره کمن کم به سمت موضوع جزئی داشتن و آماده بودن مناظره کنند و تیم همراهش پیش برود.

این طور امیدواریم که هیچ کس بی یادداشت نیاید، ده بار نپرسد من چه قدر وقت دارم، ایشان چند دقیقه صحبت کرد، چه قدر وقت مانده و … و وقتش را با عرضم به حضورتان، استفاده کردیم، دوستمان به نکاتی اشاره کردند که البته من با بعضی هاشان موافقم و با بعضی هاشان مخالفم و نکاتی دارم که عرض می کنم و غیره تلف نکند.

Friday, 22 January 2010

رمان


چندروز پیش در یک برنامه ای که کتاب معرفی می کنند طرف یک رمانی رو تعریف کرد که این طور بود: یک زنی است که در زندگی اش احساس سرخوردگی می کند و با شوهر به مشکل خورده و خلاصه همه چی به هم ریخته، و یک ته انگیزه ای که به ادامه داشت کشاندش به این کلاس های رفع مشکلات زوج ها. آن جا سه تا آدم مثل خودش را پیدا می کند و می شوند دوست صمیمی و یار غار و پایه ی درد دل. نمی دانم به خاطر یکی از کارهایی که کلاس گفته بود، یا همین طوری بین خودشان تصمیم گرفتند بروند سه روز روی این قایق های بزرگ، بدون تلفن، دور از همه چی. یک جور کنار گذاشتن همه چیز و فقط آرامش و تفریح و احتمالا تجدید نیرو. موقع سوارشدن یک کدام از چهارنفر دیر می کند و آخرسر هم نمی رسد. سه تای دیگر بعد از کلی استرس حالا ناراحت نیامدن دوستشان بودند. توی قایق یک نفر یک نامه به دستشان می دهند که از طرف نفر چهارم است. توش نوشته من تصمیم گرفتم با شوهر یکی از شما سه تا بروم. شرمنده و این حرف ها.
و می گذاردشان توی خماری، توی آن شرایط که تا سه روز دستشان به هیچ چی بند نیست.

خیلی خوشم آمد. نفر چهارم را می گویم. برایم رفت در دسته فایت کلاب. حالا نویسنده شاید آخر داستان را به این برساند که آن سه روز سه زن بی نوا مردند و زنده شدند و وقتی برگشتند دیدند طرف شوهر او نبوده و یک هو دوباره عاشقش شوند و زندگی شیرین شود و این ها. شاید هم اصلا آخرش معلوم شود که نفر چهارم اصولا خالی بسته بوده. رمان است دیگر، نباید انتظار زیادی داشت.


Thursday, 21 January 2010

ته له


بعد چندوقت دوباره تله ویزیون دار شدم، با این گیرنده هایی کوچولو که به یو اس بی کامپیوتر وصل می کنی و به تکنولوژی اش را صد سال عقب می بری. دلم می سوزد از این خفتی که به عزیزدردانه ی استاد جابز می دهم، ولی چه می شود کرد.
سریال های امریکایی دوبله فرانسه همچنان مزخرف اند، تله متن همچنان خوب است و شباهت های ویلیام به استاد تز من دائم بیشتر می شود. فیلم غیر فرانسوی را که با دوبله ی فرانسه می گذارند اگر آپشن صدای اصلی نداشته باشد خاموش می کنم و می روم. و این که این برنامه های بحث و گپ و گفت های شبانه به همه چیز می ارزد.
دیشب قسمتی از یکی از این برنامه ها درباره ی تله فون های جدید بود، به خصوص آی فون اپل. ده نفر دور میز بودند که یکیشان اول بحث چند چشمه کرامات آی فون را نشان داد از جمله هلی کوپتر هوا کرد. یکی هم یک پیرزن هفتاد به بالا بود با آن کت قرمزش که گفت آی فون اصولا چیز بی خودی است. من یک موبایل ساده برام خریدن که همونم نمی توانم استفاده کنم. بعد هم مجری گفت انگار خانمه در سال یا در عمرش شش دقیقه با تلفن صحبت کرده است.

موضوع بحث مهم نبود. مهم این بود که آدم ها خودشان بودند، نمی ترسیدند، خجالت نمی کشیدند، همه مثل هم فکر نمی کردند و مجری هم با همه بحث می کرد. مردم هم دور نشسته بودند و از حرف کسی که خوششان می آم دست می زدند و به کسی هم که چیز خنده دار می گفت می خندیدند.

پس نوشت: اگر در اروپا زندگی می کنید و خانه به دوش اید و احتمالا یک سیستم یا لپ تاپ قدیمی بی استفاده داریداین روش را توصیه می کنم.

Wednesday, 23 December 2009

One down, Shakes, one down

دیشب بدون دلیل جدی ای بعد مدت ها دوباره فیلم را سلیپرز دیدم. با این که ماجرا یادم بود، ولی وقتی به قسمت پایین بردن بچه ها رسید حالم کلی خراب شد و اشکم داشت سرازیر می شد. باقی فیلم را فقط به امید هپی اندینگ ادامه دادم.
این ماجراهای اخیر خیلی چیزها را برای مردم، حتا ما خارج نشینان حداکثر نگران، به کلی تغییر داد. ما انقلاب را ندیدیم و جنگ در بچگی هایمان گذشت، ولی این روزها چیزهایی را دیدیم و درک کردیم که خواب خوش مان را پراند.

حکم دادگاه نیروهای مسلح در شلوغی فوت آقای منتظری گم شد. دو سال دیگر لابد در یک دادگاه نمایشی دیگر یک زندان بان به جرم گرفتن ناخن محاکمه و توبیخ شفاهی می شود و ماجرا تمام. مهم این بود که خلخال از پای زن یهودی کشیده نشود که نشد. تمام کسانی هم که دق کردند و مردند با نقشه ی قبلی دشمنان خارجی بوده است.

این روزها فرق اصولی شیعه و سنی، عدل و امامت، بدجور دارد در چشممان می رود.



Monday, 21 December 2009

بعضی وقت ها وقتی می بری، می بازی


بسیاری از ادعاهای دینی و مذهبی - معجزه ها، جنگ ها، اتفاقات - اصولا برپایه ی حرف و نقل استوار است و نه هیچ واقعیت قابل دسترسی. سر همین نقل ها و متن ها هم که حضار دعوا و حرف و حدیث است. موضع گیری قابل فهم صاحب دین هم معمولا این است که حقیقت محض همین است و راه تحقیق رو به گمراهی است.
راه تحقیق درباره واقعیت ها به روش های غیرکلامی و متنی بسیار سخت و پردردسر است، اما خوش بختانه به کلی بسته نیست. مثلا تحقیقات درباره ی خانه‪/‬مقبره ی عیسی، خانه مریم، توفان نوح و کاخ سلیمان و از این دست. روی کرد جامعه مذهبی و کلیسا به این تحقیقات اصولا بسیار منفی، تهاجمی و منکرانه بوده است. برای مثال، سال های متمادی کنار هر کشف مهم باستان شناسانه ای در اروپا یک نماینده ی از واتیکان حضور داشت که کشف ادعایی خلاف با کتاب مقدس نداشته باشد. ماجرای شامپولیون را شنیده اید؟ او همان کسی است که زبان هیروگلیف را فهمید و رمزگشایی کرد. شامپولیون مدتی در پاریس کارشناس تشخیص قدمت آثار باستانی بود، هربار نماینده ی پاپ مراقب بود که قدمت تاریخی هیچ چیزی به قبل از توفان نوح برنگردد. حالا باورتان می شود که خود کلیسا بانی اصلی کشف شدن تمدن مصری ها بوده اند؟
این طوری که در یکی از جلسات بررسی تاریخی یک سردری که قدمت ان بیشتر از طوفان نوح تخمین زده می شد و کلیسا حسابی دمغ شده بود، شامپولیون تخمین را رد کرد و یک جورهایی ثابت کرد که اثر موردنظر بسیار جوان تر از این حرف هاست. همین ماجرا باعث شد که کلیسا در کنار نامه های محبت آمیز تشکرش، یک بورس تحقیقاتی هم به طرف بدهد. شامپولیون هم با آن بورس رفت ایتالیا و مصر و این قدر تحقیق کرد که توانست خط هیروگلیف را به طور کامل بخواند و بفهمد و رازهای تمدن مصری ها را از جمله قدمتشان و اعتقادشان به جهان پس از مرگ و باقی کابوس های کلیسا را یکی یکی کشف و منتشر کند.

حالا شاید دور از ذهن باشد، ولی به نظرم یک وقتی این تحقیقات سراغ دین اسلام هم خواهند آمد. تحقیقات جدی در مورد جنگهای اعراب، زمان و نحوه تدوین شدن قرآن، اسناد و شواهدی درباره ی روابط-اختلافات مسلمانان و مشرکان و یهودیان صدر اسلام و غیره. حدث می زنم روند ماجرا تقریبا مشابه باشد. جامعه ی دینی و مذهبی تمام تحقیقات را در دست خود بگیرند و برای انتشار فیلترینگ شدید بگذارند و شاید هم روزی گنجینه ی اسناد که در حفاظت عالمان دینی است ـ مثل اسناد تاریخی قرآن در شهر مکه ـ به روی محققان باز شود.

احتمالا در چنین روزی یک مقام دولتی نخواهد گفت هدف اصلی برنامه های فضانوردی آمریکا از بین بردن آثار معجزه ی شق القمر است.


* تیتر از فیلم چه رویاهای در راه اند؟
پی نوشت: صفحه فارسی ویکی پدیا درباره شامپولیون به فارسی عجیبی نوشته شده است، لغت هایی مثل هاژک بندک، پروا به وی فرونگذاشت، پخشیدند، رهیافت (دزدیدن دو ستون و انتفال به فرانسه)، سرافراخت هموندی، بنیادگذار دبستان مصرشناسی (احتمالا مکتب فکری). باید وقت پیداکنم و یک تلاشی برای این صفحه بکنم، به خاطر ارادت به زبان هیروگلیف، خود استاد شامپولیون و حق همسایگی در پاریس و گرنوبل.

Saturday, 19 December 2009

شکنج

این نوئل و تعطیلاتش اصولا چیز مزخرفی است. یعنی به زور جانشین شب عید می شود، وقتی که نه بهاری در کاراست، نه نو شدنی، نه هیجانی برای حاضر و آماده بودن پای سفره، لحظه ی تحویل سال.
عید نوروز هم که وسط شلوغ پلوغی های کار و دانشگاه و ساعت چند به وقت کجایش گم می شود.
حالا نوئل جدید در راه است.از دیروز بعد از ظهر دیگر همه دو در کرده اند و لابو سوت و کورشده. من یک خروار کار دارم که حتما باید تا چهارشنبه تمامشان کنم. تصور آن لحظه ی پایان دلخوش کننده است، یک چمدان کوچولو مامانی با یک کوله لپ تاپ می روی ایستگاه و سوار قطار می شوی و سه ساعت را فیلم می بینی یا کتاب می خوانی تا برسی و می دانی بانو آن سر خط منتظر است.

از خانه تکانی آخر سال، یک وسواس انفورماتیکی به من رسیده است. این همه جابه جایی و از این سیستم به آن سیستم و هاردهای اکسترنال و من و حوض. دو روز است شروع کرده ام به مرتب کردن فایل ها و بعد بک آپ گرفتن و سنکرونیزه کردن اطلاعات. مرتب کردن فایل های مربوط به دکترا خودش قضیه ای بود. خود منیاک ام من. همه چیز مربوط و نامربوط را چندجا نگه داشته بودم و در ازای تمام متانتم در آن سه چهارسال، حالا دستم روی دکمه دلیت چسبیده بود.

بعد رفتم سراغ محتوا. یادداشت های پراکنده، ریخته و واریخته، هرکدام به اسمی. فایل های آهنگ، هر تکه شان خاطره ی شبی و احوالی. و از همه بدتر عکس ها. شاید هم تفصیرخودم است که به این بازی شکنجه ادامه می دهم. شاید بهتر است عکس ها ول باشند، قاطی باشند، وقتی دنبال یک عکس خاص می گردی مجبور باشی پنجاه تای دیگر را هم ببینی و باهاشان پرواز کنی به آن روزها. ولی من در کار شکنجه ام، آن هم با ابزار مدرن. مکان ها را ثبت می کنم، صورت آدم ها نشان می کنم و خیلی جاها توضیح می نویسم که مثلا چهارساعت وقت داشتیم و حداقل بیست نفر که می خواستیم قبل رفتن ببینیمشان و گپی بزنیم و خداحافظی کنیم، این شد که اول رفتیم این جا و بعد آن جا شام خوردیم و چای بعد شام پیش فلانی، و اون ها هم که لطف کرده بودند آمده بودند. یا این که این پنجاه تا عکس تلاش مذبوحانه ی دو نفرمان است در رفت و آمد ابرها که بالاخره در یکی شان هم صورتمان معلوم باشد و هم بنای پشت سر.

هیچ وقت فیلم نگرفته ام. حالا دارم به ش فکر می کنم - از این چندتایی که این و آن گرفته بودند و به م داده اند - که آخر شکنجه است. به خصوص که خودت گرفته باشی و یادت بیاید که اصولا چه حالی داشتی که در هیچ چیزی ثبت نمی شود.


Thursday, 17 December 2009

ملاحظه


این که می گویند کار دنیا برعکسه خیلی هم بیراه نیست.
من اصولا از این هایی هستم که آخرین لحظه به قطار یا هواپیما یا دیگر رونده ها می رسند، دقیقه ی آخر قبل بسته شدن در و این عادت یا در حقیقت رفتار بی خود ام فقط وقتی که تنهاهستم وجود دارد. منظورم این است که اگر کسان دیگری هم باشند، حتما همه را مجبور می کنم نیم ساعت زودتر توی ایستگاه باشیم، ولی وقتی تنهایم همیشه آن قدر دیرکرده ام که نفس نفس زنان خودم و چمدان را توی قطار پرت کنم و در بسته شده.
پنجشنبه ی پیش قرار بود با آقای رییس و چندنفر دیگر ساعت پنج و نیم از بوردو راه بیفتیم و هشت و نیم برسیم پاریس و یک کسی از طرف یک شرکت مهم بیاید و ما را به مهمانی شام آن شرکت ببرد. فردایش هم روز کار پروژه بود. همان روز فهمیدیم که فردایش اعتصاب قطار است و نمی شود برگشت. این شد که غیر من که بنا بود پاریس بمانم سفر باقی اعضا را کنسل کردیم و بلیت برگشت آقای رییس را هم و برایش پرواز رزرو کردیم و باقی هماهنگی ها و من یک ساعت زودتر راه افتادم به سمت ایستگاه که بلیت هردومان را از دستگاه بگیرم.
قضیه ی برعکسی کار همین جا بود. مسیر یک ربعه با اتوبوسی که هر ده دقیقه می آید تبدیل شد به اولین اتوبوسی که خراب شد، دومی که نیامد و سومی که ده دقیقه دیر کرد و ادامه راه هم گیرکرد در ترافیک. بیست دقیقه مانده به حرکت و منی که از نیمه ی راه می دوم و سعی می کنم شماره رییس را بگیرم و شماره رفرنس را به ش بدهم که او بلیت خودش را بگیرد و سوار شود، که نشد. سه دقیقه مانده به حرکت رسیدم به ایستگاه. یک و نیم دقیقه پای دستگاه معطل بلیت گرفتن شدن برای او شدم و بعد خودم را رساندم به قطار که بلیت را بدهم. در ق‍طار بسته شد و برای اولین بار من آن سمت در بودم.

آقای رییس یک بلیت توی قطار خرید، بسیار گران تر. قطار بعدی که من باش راه افتادم یک ربع تاخیر کرد. دو ساعت بعدش داشتم به اس ام اس آقا که گفته بود آدرس رستوران را برایت می فرستم، رسیدی زود بیا، جواب می دادم که رستوران تا من برسم راه افتاده، شب خوبی داشته باشید و تا فردا. نمی دانست خوب که شام روی قایق است.


چند روز بعد، قبل انتشار - همان جمعه بعداز ظهر اعتصاب کنسل شد

Sunday, 13 December 2009

سبیل

آخر هفته پاریس بودم، جمعه اش را برای کار و آخرهفته اش پیش بانو. پاریس رفتن این بار گندی زدم که نوشته ام و می گذارمش این جا بعدا. همان جمعه فهمیدیم که فردایش اکبر گنجی در یک جایی سخن رانی دارد، درباره اسلام و دموکراسی. گنجی را هیچ وقت ندیده بودم . هیچ وقت هم جدی ازش نخوانده بودم. به خصوص آن ماجرای تب عالیجناب ها انگیزه ی اصلی ام بود ـ مثل هرچیز دیگری که تب می شود - که بی انگیزه شوم و بماند برای بعد.
جلسه ی شنبه چیز خوبی نبود البته. خوبیش شاید بود که یک اسم برای من شد یک آدم و نظرهایش و لحن جمله هایش و شکل دست هایش وقتی سوال مزخرف یک فسیل از فریزر درآمده را گوش می دهد و یکی دو کلمه ای نت برمی دارد.
درباره ی این موجودات - شخصیت مجسم دایی جان ناپلون با سبیل کلفت - و اخلاق جلسه به هم زدنشان شنیده بودم ولی ندیده بودم. از گنجی می گفتم. مجبورش کرده بودند که در نیم ساعت درباره ی اسلام و حقوق بشر حرف بزند. او هم گفت که به وضوح در نیم ساعت حداکثر کار این است که بگوید برای بحث درباره ی این مساله چه روی کردهایی هست. بعد چندتا از اساتید سبیل کلفت به بهانه سوال یک سخنرانی مهوع کردند و بدوبیراه گفتند. طرف هم گفت برادر من، الان به جای این که هی خیال بافی کنی و قهرمان بسازی و باقی را مقصر بدانی، قبول کن که همه ی ماها اشتباه کردیم و حالا کمترین وظیفه مان این است که اشتباه هایمان را به این جوان ها بگوییم.

Wednesday, 18 November 2009

بوی توپ

من را که بشناسید می دانید که اصولا فوتبالی نیستم و از ماجراهای حاشیه ای اش هم کاملا دور ام. این پست نتیجه ی گپ با عزیزی است که می گفت ما فقط خودمان، وضع فعلی ایران، را می بینیم و اصولا فکر نمی کنیم غیر از چندکشور که آن هم در تصویر رویایی ای که فیلم ها و رسانه ها برایمان ساخته اند، وضع کلی در باقی کشورهای دنیا به خصوص کشورهایی که شباهت هایی با ایران دارند (ثروت، تمدن قدیمی، وابستگی دینی و غیره) چه طور است. و مثلا فرانسه که مادر و مهد دموکراسی و فرهنگ و چی و چی به حساب می آید چه طور به این جا رسیده است و همین وضع فعلی اش هم از یک نگاه منتقد درونی چه گونه است.
حالا ربط ماجرا به فوتبال قضیه ای است که همکار الجزایری ام دیروز تعریف کرد. ماجرا از این قرار است که برای مقدماتی جام جهانی تیم های الجزایر و مصر دیدار داشته اند، در قاهره روز شنبه. هواردارهای مصری رفته بودند فرودگاه و یک استقبال اساسی با بدوبیراه و حمله و سنگ پرانی از تیم حریف کردند، طوری که شیشه های اتوبوس تیم الجزایر شکست و سه بازی کن زخمی شدند. هنگام بازی هم افراطی گری و سنگ پرانی ادامه داشت و تیم مصر با دو گل برنده شد. تیم بازنده تا نیمه شب در رخت کن حبس بود و نصفه شب باز در همراهی فحش و سنگ به خانه برگشت.
در عوض در الجزایر مردم مغازه های مصری را نابود کردند و دق دلیشان را سر هر کس،چیز، جایی که نشانی از مصر داشت درآوردند.

با این اوضاع فیفا تصمیم گرفت بازی برگشت در یک کشور بی طرف یعنی سودان برگزار کند. الجزایری ها چه کردند؟ با چانه زنی هزینه ویزا به سودان را برداشتند. چندین شرکت تجاری اسپانسر شده اند و قیمت پرواز ۸۵۰ یورویی را به ۱۵۰ یورو کاهش داده اند و از طرف دیگر تمام شرکتهای هوایی را بسیج کرده اند که بین الجزیره و خارتوم پل بزنند. نتیجه نزدیک چهل هزارنفر هوا دار بی کله و چاقو به دست - فیلمش را نشانم داد - در این دو سه روز راهی خارتوم شده اند. دولت سودان درخواست نیروی نظامی کمکی کرده است و از مصر و الجزایر نیروهای نظامی در راه اند.

چه خواهد شد؟ حداقل قتل و خونریزی و شاید هم جنگ. آقای همکار می گوید. می پرسم فیفا نمی بایست همان بازی اول را کنسل می کرد و راه حل پیدا می کرد؟ می گوید فکر می کنی فوتبال و جام جهانی و این ها ورزش است یا سیاست و تجارت؟

Tuesday, 10 November 2009

آه ای گلادیاتورهای پایتخت

خواندن اخبار روز سیزده آبان با احساسی آمیخته از ناراحتی، نفرت، امید، دلسوزی، خشم، شاید از همه بیشتر حسرت که باید این دور در کافه بنشینم و اینترنت بخوانم شاید احوال مشترک جوان های دور از ایران است. دیدن عکسها و فیلمها طاقت را تاب می کند. قریب به اتفاق (اوه عجب اصطلاحی) نوشته اند که «این بار وحشی تر بودند و همه را می زدند، بد جور می زدند» تحلیلهای زیادی دیدم که امید می دهند، که ترس مردم ریخته، که مردم به تنگ آمده اند و از این دست. که چیزی از ناراحتی و نگرانی کم نمی کند.

برای آدمی مثل من که هنوز پدیده ای به اسم جنبش سبز را چیزی جز هیجان و هم دلی و اعتراض آرام و رفتاری از این دست نمی بینم که سازمان دهی خاصی ندارد و اصلا مشخصات یک حرکت سازماندهی شده ندارد، نگرانی شدید این است که هدف این حرکت چیست و آینده ی این ماجرا چه خواهد شد؟ واضحتر بگویم، چهارچشمی دارم نگاه می کنم که چه کسی می خواهد از این پتانسیل برای پرکردن جیب خودش استفاده کند؟ از خیلی قبل هم گفته ام که اگر همین امروز آقای حکومت بگوید بسیار خوب، پیام شما را شنیدم، بفرمایید بیایید بگویید چه می خواهید؟ ما چه جوابی داریم؟ اصلا چه خواسته ای داریم؟ کی را برای بیان و گرفتن خواسته مان می فرستیم؟

بعله من بدبینم. من حتا از خوشبینی ها و رویاپردازی ها و غفلت های آدمهای دور و برم کلافه می شوم. تاریخ بخوانیم ببینیم بر سر جنبش ها مردمی و اعتراضات دسته جمعی چه آمده، در ایران، در هند، در پاکستان. تحلیل شکست ها و انحراف ها سال ها بعد و با روشن شدن قضایای اصلی و دست اندرکاران و پشتیبانان هم چندان کار ساده ای نیست، ولی بی شک بخش عمده ی این عوامل برای بیشتر مردم آن زمان ناشناخته بوده است.

امروز دیگر کافیست که سر از پنجره بیرون کنیم ـ یا حتا از پشت شیشه نگاه کنیم ـ که هیجان جنبش بگیردمان. کافیست نگاهی به دور و بر بیندازیم و یکی دوگزارش اقتصادی بخوانیم که به واقع بفهمیم خانه سیاه است. این روزها در هر خانه ی هر وبلاگی و سایتی را برای آدرس پرسیدن هم که بزنیم لبریز است از شرح و بسط این احوال.
زیاد نه، ولی هستند فانوس به دستانی که صحبت از امید می کنند. ولی جای نگرانی ها و هشدارها و دودوتا چارتا کردن های از بالا خالی ست. بدجوری هم خالی است.


پس نوشت: این هم از همان کافه نوشت های پاریس است

موش شهری موش روستایی


مطلب مفصلی درباره ی زندگی متاهلی دور از هم و متعاقبا کلوپ ازواج دور از خانه دارم می نویسم که هنوز آماده نشده است. دست به نقد، ما خودمان از پیشگامام نسل جدید این گروه بوده ایم و بعد از یک مرخصی چند ماهه دوباره به کلوپ برگشته ایم. این بار البته امتیازمان زیاد نیست ـ هم در یک کشور ایم و هم قطار فاصله بین دوشهر را به سه ساعت تقلیل داده ـ ولی به هرحال دوباره دور از هم قرار است زندگی کنیم.

الان یک هفته است که من آمده ام پاریس پیش بانو، کمک برای مرتب کردن زندگی موقت و دنبال جا گشتن و باقی مسایل. درجای موقت اینترنت نداریم. و من باخودم فکر می کنم چه طور دنیای بدون اینترنت دایم و پرسرعت به یک تصور وحشتناک تبدیل شده است. عملا خیلی از کارهایم پیش نمی رود. روزی دوبار درکتاب خانه یا کافه ای بساط پهن می کنم و یک استکان قهوه سه و نیم یورویی می گیرم که دوساعت اینترنت استفاده کنم و به ای میلهایم برسم و اخبار را ببینم و دنبال خانه بگردم و نقشه یابی کنم و باقی روز را در خماری آن دوساعت باشم. یک اینترنت موبایلی دارا شدم، رفع کتی.

صد البته که اینترنت نداشتن کلی در کتاب خواندن و فیلم دیدن موثر است، ولی
انگار اینترنت نداشتن هم از آن مسایلیست که ترس نداشتنش از خود نداشتن بدتر شده. عواقب اعتیاد شدید به
بالاترین و گودر و فیس بوک و غیره به طور قابل عرضی خودش را نشان می دهد.

برایم عجیب بود که کتاب خانه های بزرگ و افسانه ای پاریس مثل مجموعه ی فرانسوا میتران هنوز اینترنت بی سیم ندارند. تنها جایی که اینترنت داشت ژرژ پمپیدو بود که برای تو رفتن باید یک ساعت توی سرما صف می ایستادم و دود سیگار می خوردم که ایستادم و خودم و بعد فهمیدم کوپن هرکسی یک ساعت و نیم است در روز. البته از آمدن این همه آدم به کتابخانه تعجب کردم، همه تیپ، همه سن، یک روز وسط هفته. انگار پاریس هنوز برای ما شهرستانی ها خیلی زیاد است.

پس نوشت. این را چندروز پیش نوشتم. حالا برگشته ام ولایت و هم چنان دنبال جا می گردم. عنوان مطلب را بانو روز اولی که از سرکار برگشت و هردو خسته و کوفته چپیدیم در جای کوچک موقتی مان گفت.

Wednesday, 28 October 2009

خانه عنکبوت


این ماجرای خانه اجاره کردن انگار شهر به شهر فرق می کند. در گرونوبل می رفتیم بنگاه و از رو لیست خانه هایی که داشت یکی یکی کلید می گرفتیم و می رفتیم نگاه می کردیم و اگر خوب بود پرونده می گذاشتیم و اگر پرونده مان خوب بود می رسید به قرارداد اجاره. بنگاه هم یک پولی، معمولا نصف اجاره، برای قراردادبستن می گرفت. در بوردو ماجرا متفاوت است. بیشتر بنگاه ها مثل ایران می برند و نشان می دهند و توضیح و تکریم. حق آژنسشان هم بیشتر است. یک شبکه هم بنگاه هایی هستند که می گویند صدونود یورو بده، ما لیست خانه ها را بهت می دهیم، برو ببین و هرکدام خوشت آمد بیا قرارداد، دیگر پول آژانس دیگری در کار نیست. این پیشنهاد در نگاه اول غیرمنطقی نیست، به خصوص که در لیست پر از آگهی های دل فریب است، ولی بعد که پول را دادی می فهمی که لیست کذا اصلا به روز نیست و خانه ها به شدت پرت و متفاوت با نیاز تو اند و غیره. و عملا ۱۹۰ یورو پول را بی خود داده ای، چون آگهی های اینترنتی هم همین طور اند، حداقل به روز تر.

مساله دیگر، این کلاهبرداری های یک شکل است. آگهی یک آپارتمان هلو، با همه امکانات، جای خوب قیمت مناسب. با سر برای یارو نامه می زنی که من مشتری ام. درنامه دومش توضیح می دهد که یا مهندس بازنشسته است در اسکاتلند، یا پسرش در انگلیس تصادف کرده، یا پیش نامزدش در آلمان زندگی می کند یا به هر دلیلی از این جنس بوردو نیست و برای نشان دادن باید جابه جا شود و برایش مهم است که شما طالب هستید و دوست دارد بداند چه جور آدمی هستید. در نامه سوم، می گوید که دوبار پیش سرکارش گذاشته اند و برای این که یک تضمینی داشته باشد درخواست می کند که یک ماه اجاره که همان پول پیش است را برایش با یک سیستم پستی بفرستید. و صد البته که آن سیستم پستی برخلاف توضیح اطمینان بخشی که می دهد طوری است که پولی که فرستاده باشید رفته است و برگشتی در کار نیست.
اگر هم مقاومت کنید که نمی فرستید بازی را می کشاند به این که به هر کسی که می خواهد اجاره کند باید توان مالی داشته باشد و چی و چی. طبیعتا معلوم است ما هم چندتا از این بازی ها کرده ایم و خوش بختانه گول نخورده ایم. ولی عده نه چندان کمی روی سایت های مختلف داستان گول خوردنشان را نوشته اند و این که با تمام تلاش و پلیس کشی هم پول قابل برگشت نیست.

اصولا سرویس هایی مثل پی پل برای همین جابه جایی پول تضمین دار به وجود آمده اند. فکر کنم اولین دلیل برای فهمیدن حقه بازی همین است که طرف پی پال ندارد و می گوید پست ساده تر است و از این داستان ها.

خلاصه این داستان این روزهای ماست.

Monday, 26 October 2009

بی صدا

نام این روزها را به جرات باید روزهای بی حرفی گذاشت. شروعش کی بود؟ نمی دانم. ولی فکر می کنم قبل از انتخابات و ماجراهای اخیرش بود. وقتی که دل و دماغ از باورمان رفته بود بیرون. وقتی که امید به آینده از خیلی دور سوسو می زد و محو می شد و هوای بی اکسیژن را در ریه هامان پر و خالی می کردیم. همان وقت ها بود که دیگر حرفی گفته نشد، آوازی نخواندیم و توی هیچ انبوه درختانی جیغ سرخوشی نکشیدیم. چرا؟ نمی دانیم.
برای من این همه هیاهوی این مدت جبران خالی همه آن روزهایی است که بی حرفی گذشت. به ترس. به یاس. حالا دیگر ما، ما نیستیم. دو دسته ایم، ما که باید با سوزش خنجر بر گلو سر کنیم و ما که با سو‌زش واههمه ی آن خنجر. امید به این که می شود چیزی را تغییر داد. امید به این که می شود وقتی را خوش بود.
این است که حرفی نیست. وقاحت دهان را می بندد و ظلم امید را می کشد. آینه ی انعکاس دردهاییم به هم. همان یک کورسو را در هزار آینه می تابیم که باورش کنیم که هست و نزدیک است. ولی نیست و حرفهایمان خالی می شود از صدا. ماییم که سوزش واهمه به لاک خودمان سراندتمان و پای برهنه می دویم که در مسابقه آسایش عقب نیفتیم، و ما که زخم ترسمان را ریخته ولی زندگی همان سوخت و ساز است. مگر که سر در برف فروکنیم و دیگر مهم نیست جمعه یا یک شنبه، همین یک روز را دیگر بی خیال شویم.

قصه همین است. تماشاچیان بی حرفیم.

پس نوشت: از کامنتها و ای میلهای پست قبلی ممنون، از ته دل.

Thursday, 22 October 2009

به رنگ بوردو

فکر میکنم که دیگر برای این وبلاگ خواننده ای نمانده باشد. راستش نویسنده ای هم نمانده بود. این مدت این قدر اخیر من و تز و مقاله ها و جابه جایی و کارجدید و همه قاطی هم شده بودیم. امروز تزم آن سر فرانسه پرینت می شود و قرار است که نگاه های تیزبین داورها را تجربه کند. البته کار من با این تز دیگر تمام شده. فردا سه هفته می شود که مشغول کار جدیدم هستم و کار حتا در دانشگاه هم با خوش گذشتن های زمان دکترا فرق هایی دارد.
دستم به نوشتن نمی رفت و دلم تنگ شده بود برای این جنگ همیشگی کلمات و علامت ها و صفحه کلید و سرانگشت ها. از سرگرفتن نوشتن این جا مرهمی است برای آن دلتنگی. ب

Monday, 14 September 2009

و اما ما

خب علت غیب شدن دوماهه و خاک خوردن این جا را که لابد شنیده اید، صاحب این جا داشت تز دکترا می نوشت و اسباب کشی داشتند و بعد با بانو رفتند مسافرت تقریبا یک ماهه و حالا هم برگشته اند که اصلاحات استادان را بگیرد و چک و چانه بزنند و این مثنوی تا به این جا دویست و پنجاه منی را بالاخره تمام کنند

***
داشتیم مغازه های ایرانی وست وود را نگاه می کردیم، همچنان ناباورانه، از چلوکبابی و آرایشگاه و اپیلاسیون بگیر تا طلاق محضری نقطه رسیدیم به یک کتاب فروشی، که صاحبش خوش اخلاق بود و بعد هم گفت این جا بزرگ ترین کتاب فروشی فارسی خارج از ایران است نقطه راست می گفت شاید، جای بدی نبود، یک کمی گشتیم و چندجلد کتاب ممنوعه خریدیم و ذوقمان در قسمت موسیقی اش کور شد

***
خیلی دلم می خواهد مثل حامد خاطرات ینگه دنیا بنویسم، خوبیش این است که من به عکس حامد زندگی اروپا را دوست دارم و زندگی و کار امریکا را نه، و این مدت هم تقریبا با هرکسی که دیدیم این بحث مقایسه و خوبی ها و بدی های زندگی و کار در دو سوی اطلس به راه بود।
***
فکر کنم من یکی دیگر از ایران و بهشت برینی که برپاست ننویسم، کلی خواندنی جمع کرده ام و کلی بحث فکری برای خودم راه انداختم و این مسافرت طولانی و ساعت های پرواز کلی کمکم کرد نقطه
از این شهر زیبا و ولایت چهارساله هم که برویم و دوستانمان را بگذاریم باز هم کلی وقت خالی باز می شود

***
مرکز دیزاین ریسرچ دانشگاه استنفورد به واقع کعبه آمال دانشجوها و استادان این رشته است نقطه علم زیاد در ازای کار شدید و بی رحمی تولید می شود و به نظر استاد و دانشجو از همین وضع راضی اند نقطه من به تازگی یک پیشنهاد جدی هیات علمی شدن در یکی از دانشگاههای پایتخت را رد کرده ام و حالا فکر می کنم عجب تصمیم درستی گرفته ام نقطه تازه برنامه اصلی ام این بود که بروم سراغ یک مستر فنی تر و محاسباتی تر و یک کمی سواد جدی کسب کنم که روزگار مساعد نبود، می روم مشغول کار دیگری بشوم

***
نقطه ها تقصیر بلاگر است روی فایرفاکس مک، ترکیب دیگری دم دست ندارم

Wednesday, 12 August 2009

تدقیق

لیست نمایندگان مجلس به امضا و تایید امام زمان رسیده است ـ آیت الله مشکینی

انسان دست مبارك ولى‏عصر را پشت سر حوادثى با اين عظمت [اشاره به انتخابات] مى‏بيند. اين نشانه‏ى توجه خداست ـ آیت الله خامنه‌ای

وقتی ریاست جمهوری حکم ولی فقیه را دریافت کرد اطاعت از او نیز چون اطاعت از خداست ـ آیت آلله مصباح یزدی

و به شما نمى‏گويم كه گنجينه‏هاى خدا پيش من است و غيب نمى‏دانم و نمى‏گويم كه من فرشته‏ام و در باره كسانى كه ديدگان شما به خوارى در آنان مى‏نگرد نمى‏گويم خدا هرگز خيرشان نمى‏دهد. خدا به آنچه در دل آنان است آگاه‏تر است [اگر جز اين بگويم] من در آن صورت از ستمكاران خواهم بود ـ نوح، قرآن سوره 11 آیه 31

Tuesday, 28 July 2009

وکانس

تابستان است و فصل وکانس. همه دو سه هفته می‌روند استراحت، معمولا کنار دریا یا توی کوه‌ها. زندگی فرانسوی عادی. به قول دوست فرانسویم ما قبلا بازی شاه و ناپلئون و پارلمان و جنگ و گریزمان را کرده‌ایم.

تز دکترای من دارد کم کم تمام می‌شود، گیریم از الان یک ماه دیگر می فرستیمش برای حضرات داور. با این که بدنه‌ی اصلی تز کامل شده بود و نزدیک دویست صفحه محتوا از کارهای این دوسال تویش گذاشته بودم، این دو ماه اخیر به طور کل ماجرا را دوباره نوشتم و بیش‌تر مطالب را ریختم دور. یک جور مرض است که بعضی دانش‌جوهای دکترا به‌ش مبتلا می‌شوند. حالت حادش کسانی هستند که تز را تمام و کمال می‌نویسند و موقع تحویل‌دادن از دفاع انصراف می‌دهند.

روزهای ناآرام و اخبار دستگیری این و تیرخوردن و آن و شکنجه‌شدن آن یکی و سقوط هواپیما را لای فصل‌های آخر این تز قایم کرده‌ام. بعله ما شانس آورده‌ایم ایران نیستیم و خوش‌بختیم که این‌جا جای پا سفت کرده‌ایم و خوش‌بخت‌تریم چون قصد برگشتن نداریم. اگر خوش‌بختی به دکترا گرفتن و کارخوب داشتن و هوای آلوده نخوردن است، بعله حق با شماست.

Tuesday, 7 July 2009

امید کشان

حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم چه‌قدر سهم افسرگی این روزهایمان بابت کشتن امید است. اگر آن ده روز قبل از انتخابات نبود باقی اتفاقات از روز رای به بعد همین‌ها هم بود هیچ کس به این روز نمی‌افتاد. باقی مسائل زندگی هم همین‌طور اند انگار. اصلا این ترس از ناامیدی بوده که از روزگار دور دلمان نمی‌خواسته خبر یک احتمال یک ماجرای خوب را ندهیم، صبر کنیم اتفاق بیفتد و بعد حرفش را بزنیم. اگر هم نشد که نشد، طوری نیست. امیدی که داشتیم را پیش کسی نکشته ایم.